با انتشار یادداشت «به دنبال جرعه ای» برخی دوستان عزیزم پاسخ هایی را نگاشته اند که اولی مربوط به خواهرم فاطمه قدیانی در وبلاگ «سنجاقک» است و دومی را همکار و هم پرونده ای در بندم فرشته قاضی عزیز نگاشته و دیگری رادوست ندیده ای از خوانندگان سایت موج آزادی که در پی می آید:
یک عاشقانه آرام شاید
فاطمه قدیانی
۲۳ شهریور ۱۳۸۸
وقتی گم کردهای داشته باشی چه فرقی میکند برادرت باشد یا همسرت. طعم تلخ انتظار تمام لحظههایت را میپوشاند. دوری و فراق برایت عادت میشود و گاهی و فقط گاهی هم باید گفت خوشا صبوریها. طعم انتظار و دوری هر کسی با هم فرق میکند. قبول کنید. کسی را هم توان تشخیص دقیق این طعم و مزه برای دیگری نیست.
حکایت حنیف و فرنوش را هر ثانیه با خودم حمل میکنم. نه از روی جبر و خستگی بلکه از روی علاقه و میل شخصی خودم. قصه از خود گذشتی مردی برای خاکش و قصه صبر عاشقانه زنی که حالا تنها یک نفر نیست. دختر او هم این جدایی را تاب میآورد عاشقانه در جایی در بطن مادرش. پس حالا میشود بگویم قصه عاشقانه سه انسان که هر کدام به نوعی برای خاکشان غوغایی میکنند. روایت این قصه نه با سوز همراه است و نه با شادی. روایتش اما باید پر از حس خوب باشد. بیان آزادگی و عاشقانههای سه انسان برای خاک شان.
ادامه این نوشته هم در گپهای دوستانه با حنیف به خودش گفته شده است چون نویسنده را یارای بیان همه چیز در ملاء عام نیست.
***
برای حنیف مزروعی که عشق را انتخاب کرد
فرشته قاضي
یادم هست حنیف را نتوانسته بودند پیدا کنند و پدرش، علی مزروعی که نماینده مجلس بود پسرش را تحویل داد تا هم به قانون احترام گذاشته باشد و هم بگوید که پسرش آقازاده ای نیست که متفاوت از دیگر فرزندان وطنش باشد. آقا زاده ای متفاوت از سایر آقازاده ها که همچون سایر فرزندان آزادیخواه کشورش، زندان رفت، شکنجه شد و اکنون آواره غریبی است در سرزمین خود، اما از پای ننشسته و می نویسد و اطلاع رسانی می کند و افشا می کند کودتا چیان را برای ثبت در تاریخ سرزمین اش.
اما او اکنون بی تاب شنیدن صدای تپش قلب جنینی است که در بطن همسرش زندگی را آغاز کرده، او تشنه شنیدن صدای همسر نازنینی است که زندگی اش با حنیف با زندان او آغاز شده و با در به دری و آوارگی اش همراه و من خوب می فهمم فرنوش اکنون چقدر نیازمند حضور حنیف است و همراهی او .
حق داری حنیف جان، هیچ معلوم نیست این روزهای در به دری کی به اتمام می رسد اما در مصاحبه ای گفته بودی که بین عشق و آزادی، تو عشق را ترجیح میدهی. یادت هست حنیف؟ آن موقع همه می گفتند حنیف در تدارک ازدواج است و تازه عاشق شده وگرنه آزادی را بر عشق ترجیح میداد و این روزها اما تو افسوس میخوری که کاش خود را معرفی کرده بودی و در بند بودی اما اینگونه دربه در و دور از عشق و کودک در راهت نبودی.
تو عشق را انتخاب کردی و همین عشق، تو را این روزها در به در کرده است. عشق به سرزمین ات، عشق به هم وطنانت و عشق به آزادی.
خود را ملامت می کنی که اگر خود را معرفی میکردی شاید این روزها آزاد می شدی و در کنار عزیرانت. اما فراموش می کنی نقش بزرگی را که این روزها بر عهده گرفتی و آبرویی را که یک تنه از کودتا چیان بردی.
میدانم که 80 روز است صدای فرنوش را نشنیده ای. میدانم که 90 روز است پدر، مادر و سایر عزیزانت را ندیده ای و میدانم که دلت گرفته است از این غربت در کشورت، اما این را نیز میدانم نقشی که تو این روزها رقم زدی با تمام این سختی ها و تلخی ها، نقشی جاودانه ای است در تاریخ ایران زمین.
میدانی حنیف، وقتی شادی صدر فهمید که دخترکی در راه دارد گریه کرد و همه مبهوت این گریه که از شادی است یا غم. اما او از غم به دنیا آوردن دخترکی بی گناه در سرزمینی که سهم زن از زندگی هیچ بود، گریه میکرد. اما همین کودک نیامده او را مصمم ساخت تا برای بهبود وضعیت زنان و دخترکان کشورش مصمم شود و اکنون یکی از با افتخارترین فعالان حقوق زنان کشورش است. او زندگی خود را گذاشت تا زندگی دخترکش و دخترکان من و ما را بهبود بخشد و تو حنیف جان، دخترکت در راه است و تو تمام تلاش خود را می کنی تا زندگی کودکت و کودکان من و ما رنگی دیگر به خود گیرد؛ تا فرشته در راهت در سرزمینی چشم بگشاید و بزرگ شود که نخبگانش را به بند نکشند و سهم او از آزادی همانی باشد که لایقش است نه همانی که حکومت جبر برایش جیره می بندد.
به کودکت فکر کن و به کودک من و کودکان ما که تو هزینه آینده ای آزاد توام با عشق برای آنان را می پردازی و بدان که این فرشته نیامده، عاشق پدری خواهد بود که در به در و آواره، تاریخ سرزمینش را برای او رقم میزد.
سرت را بالا بگیر برادر نازنینم که اگر عشق را ترجیح نمیدادی ممکن بود چون سایر آقازاده ها، اکنون بر مقام و منصبی نشسته باشی. تو متفاوت بودی و به خاطر همین تفاوت، در کشور خود آواره ای و چه حرمتی دارد این آوارگی تو و بی تابی های عاشقانه ات.
می گذرد این ایام و کودکان ما در سرزمینی با عشق، توام با آزادی که ارمغان رنج های این روزهای تو و سایر برادران و خواهران هم وطنم است، نفس خواهند کشید.
***
برای حنیف مزروعی که نوشت به دنبال جرعه ای:
آری آینچنین بود برادر!
و تو تنها نیستی ای برادر که در این زندان بی دیوار وبی میله محبوسی.
ما همه با همیم ما بیشماریم و از پس پشت همین دربندی آزاد, با تو و برادران وخواهران آزاده مان آزادی را هجا می کنیم تا اینبار اگر اتفاق افتاد درست بنویسیمش بر تخته های سیاه سیاست. با یک گچ سفید که از استقامتمان ساخته ایم.
طاقت بیار عزیز! دخترک در راهت که به دنیا قدم گذارد سبزه ها را خوب می شناسد چرا که مادر صبورش در هزارو یک شب تنهایی هایش از رقص سبز پدرش در میان بادهای وحشی قصه ها برایش خوانده است.
و ما درد مشترکی هستیم که اینک تو و برادران تو ما را فریاد میکشید.
بمان و سبزی کن برادر!
بمان و سپیدی کن برادر!
که سبز و سپیدت سرخی خون سهراب هامان را دربر بگیرد و بر تن ایرانمان تن پوشی شود آکنده از امضای آزادگان.
بمان برادر بمان!