دفتر اول

November 5, 2010

برای یکسالگی حضورش

IMG_0273.jpg

یکسال است که کمتر نوشته‌ام و بیشتر نظاره‌گر بوده‌ام که بر ما چه گذشته است و چه خواهد شد، اما آموخته‌ام که باید بود و ماند و ادامه داد تا همه در ایرانی آباد و آزاد زندگی کنیم.

روزی که گذشت پایان یکسالگی دختری بود که هیچگاه نمی‌پنداشتم حضور و وجودش و نفس‌اش برایم و برایمان آنقدر گرانمایه و سبز باشد.

یکسال پیش در گرماگرم اتفاقات اغلب تلخ موجودی از فرسنگ‌ها دور تر به کنارم آمد، هرچند از لمس وجود نازنین‌اش در بدو تولد محروم گشتم اما حضور و صدای گریه‌اش انرژی و راهی‌نو را پیش روی من و زندگی ما گشود.

وجود هر لحظه‌اش نشان از چیز دیگری برایم دارد و شاید بخاطر همین است که همچنان فراغ روزهای ندیده‌اش را می‌خورم اما امید دارم به آینده و روزهای ندیده‌ای که در پیش روی ماست تا شاید این نوگلان تازه روییده این سالها آینده‌ای بهتر از پدران و مادران خود داشته باشند و آینده پربارتری را رقم زنند.

با خود عهد کرده‌ام که تمام همت و تلاشم برای رسیدن به چنین روزی به کار بندم و تا فرنیک و فرنیکان آزاد و سربلند در سرزمین مادری‌شان زندگی کنند.

چنین باد.



فرنیک در روز تولد

فایل را دریافت کنید.

August 22, 2010

دومین رمضان

امسال دومین رمضانی است که دور از وطنم٬
سال گذشته را مهمان برادری که برادریش از آن سفر برایم به یادگار ماند و امید آن دارم که هرچه سریعتر به آغوش خانواده بازگردد و امسال هم در کنار عزیزانم در بلژیک٬
گاهی زندگی چه بازی ها برایمان در سر دارد و ما را به جایی می‌برد که در فکرمان حتی نمی‌گنجد
از همه دوستان و رفقا التماس دعا دارم
سر سفره افطارتان ما هم دعا کنید

August 18, 2010

کیهانیان

کیهان و کیهانی نویسی یک روش در فرهنگ ماست، فرقی هم نمی کند در ایران باشی یا در جای دیگری، همیشه افرادی هستند که این فرهنگ دروغ پرداز و غیراخلاقی را ادامه می دهند، فرقی هم نمی کند که آبشخورت از کجا باشد همه شان در یک هدف هستند: تخریب و تخریب اما برای ساختن هیچ راهکاری ندارند.

فرقی نمی کند که تکذیب بکنی و بگویی که همه این حرف ها دروغ است، زیرا کیهان نویسی نوعی بیماری ای است و این تیپ آدمها بدنبال جلب توجه هستند و این بیماران دچار نوعی خودپریشی و بی شخصیتی مزمن هستند و از آن رنج می برند و به این حرفها کاری ندارد.

تنها می توانم بگویم خوشحالم که کیهانیان چه در ایران و چه در جای دیگر هنوز در آتشند و می سوزند و هر از گاهی به یادم می آوردند که هستم.

پی نوشت:

ستون اخبار ویژه کیهان

March 7, 2010

دو نور دیده ام

ماههاست که بار غربت و غم تنهایی را در کوله بارم حمل می‎کنم و چشم انتظار روزی هستم که دست تقدیر دست های ما را بار دیگر به هم برساند.

هشت ماه شده است از روزی که در آغوش گرفتمت و رویت بوسیدم و دست نوازش بر کودک درونت کشیدم و به امید دیداری زود راه سفر در پیش گرفتم.

بیش از هشت ماه است که از دیدن رویت و از بویدن عطر مویت محرومم و نگاهم به تقویم و ساعت و زمان است که کی این جدایی به سر رسد و من و تو دوباره ما می شویم و کودک نادیده ام در میانه مان قرار می گیرد.

گاهی زندگی بازی هایی با سرنوشت آدمی می کند که سالهای سال فکر و تصورش هم مقدور نیست چه برسد به اینکه برایت اتفاق بیافتد و این هشت ماه هر روزش برایم همین گونه بود.

از تو دورم اما زنده‎ام به امید دیدارت و دیدار دلبندمان و چشم به راه مانده‎ام و امیدوارم به دیدنتان


از راهی بسی دور می بوسم تان دو نور دیده ام ...

January 30, 2010

...

روی مه رویان ندیدم ماه هاست ...

November 24, 2009

...

دیروز دومین تولد خانواده ام را از دست دادم، نخست تولد نور رسیده و دیروز همسرم

می دانم که این روزها بار سنگینی از کوله بار تنهایی و سختی ها و غصه ها و خیلی چیزهای دیده و نادیده را تحمل می کند و دم نمیزند

می دانم که باید بر صبوری اش سجده کنم و دستانش را ببوسم،

می دانم که شاید در سخت ترین زمان تنهایش و تنهایشان گذاشتم و امروز در داغ ندیدن و نبوییدن و نبوسیدنشان می سوزم،

اما همه امیدم به دیدار دوباره تان هست،

تولد مبارکت همسرم و عزیز دلم، به امید آن هستم که تولد سوم خانواده کوچکمان در کنار یکدیگر باشد

November 5, 2009

برای نو رسیده ام!

امروز تو آمده ای و من نیستم؛ حسرت ندیدن لحظه تولدت را هیچگاه فراموش نمی کنم. چشم به دنیا باز کردی و اثری از پدر در غوغای اطرافت ندیدی؛ عزیزکم، دنیایی که چشم بر آن گشودی، این روزها با پدرت و پدرهای دیگر چندان مهربان نیست!

در تمام این مدت سعی کردم راهی بیابم تا لحظه تولدت در کنارت باشم، نفس های گرمت را حس کنم و گریه های اولین ات را با گوش خود بشنوم، اما هرچه کردم، به بن بست رسیدم. نه اینکه هیچ راهی نباشد که به تو و مادرت ختم شود، راه بود! اما در میانه اش دیواری ستبر کشیده بودند که مرا از نازنینانم دور می ساخت.

شده ام مصداق آنکه هرچه بیشتر تلاش می کند، کمتر می یابد! هرچه بیشتر سعی میکنم تا به تو برسم، دور و دورتر می شوم. قلب و روحم این روزها از تجسم لحظه تولدت آزرده است و غمبار. تو آمدی و من نیستم...

عزیز پدر!

همیشه در خیالم لحظه ای را تجسم می کردم که برای نخستین بار نگاهت را بر این جهان می گشایی، اولین گریه مستانه ات را از حنجره ظریفت فریاد میکنی؛ دست پا زدنهای اولینت را؛ اما... امروز تو همه این کارها را کرده ای و من تنها از زبان دیگران وصف این بهترین لحظات را شنیده ام...

هرچه دستانم را دراز کردم تا به انگشتان کوچک و ظریفت برسد تنها در آسمان چنگ زدم و حسرت بر دل و جانم ماند.

دخترکم!

این روزها با سیلی صورتم را سرخ نگه داشته ام تا کسی نفهمد که با همه وجود دلتنگ تو و مادرت هستم. مادر صبورت که هرگاه در ذهنم - حتی برای لحظه ای- حجم تنهایی او در این مدت را تصور میکنم، عرق شرم بر پیشانی ام می نشیند.

دختر عزیزم!

از "دوری" و "جدایی" و "دلتنگی" زیاد شنیده بودم، اما تجربه بیش از 100 اندی روز، تمام وجودم را متاثر کرده است. با اینکه به افق های روشن آینده خوشبینم، اما خستگی شدیدی در اعماق وجودم احساس می کنم که هر روز که می گذرد از طاقتم می کاهد تا جایی که حتی تاب کمترین ها را هم ندارم.

نوگل پدر!

بیش از 70 روز از اولین نامه ای که برایت نوشتم می گذرد، روزها همچنان می آیند و می روند و من به جای نزدیک شدن به تو دور و دورتر شده ام...

قبلا گفته بودم که بازهم برایت می نویسم، گفته بودم که نوشتن تنها سلاحی است که دارم، اما سختی این روزها، روزهای سیاهی که همه دوستان و همراهان دور و نزدیک پدرت گرفتار ظلم و جور شده اند، قلم پدرت را هم آزرده است.

نهال نوشکفته من!

می دانم که روزگار سخت است و ما در گذر از همین سختی ها است که به رشد و بالندگی می رسیم و خود را برای فرداها آماده می کنیم، اما این روزگار برای من و بسیاری همچو من باری از اضطراب و تردید به همراه داشت.

اینکه بمانیم و کمترین وظیفه مان را در قبال یکدیگر و جامعه مان انجام دهیم یا سکوت کنیم و عافیت طلبانه نظاره گر به بند کشیده شدن دوستان و یاران و همراهان باشیم. امروز پدرت در تبعید خود کرده گرفتار آمده تا جای خالی برادرانش را که گرفتار شده اند، پر کند.

فرنیک پدر!

در آخر همانطور که قبلا هم برایت نوشته بودم، بازهم می گویم که قصدم غمنامه نوشتن نبود و نیست؛ گرچه این روزها را با خون دل سرمی کنم، اما برایت می نویسم که بدانی پدری که شاید موقع چشم گشودن دوست داشتی در کنارت باشد، تنها به امید حضور سبز توست که در این روزهای سیاه زنده است و نفس می کشد.

September 14, 2009

سه بازخورد برای یک درد دل

با انتشار یادداشت «به دنبال جرعه ای» برخی دوستان عزیزم پاسخ هایی را نگاشته اند که اولی مربوط به خواهرم فاطمه قدیانی در وبلاگ «سنجاقک» است و دومی را همکار و هم پرونده ای در بندم فرشته قاضی عزیز نگاشته و دیگری رادوست ندیده ای از خوانندگان سایت موج آزادی که در پی می آید:

یک عاشقانه آرام شاید
فاطمه قدیانی
۲۳ شهریور ۱۳۸۸

وقتی گم کرده‌ای داشته باشی چه فرقی می‌کند برادرت باشد یا همسرت. طعم تلخ انتظار تمام لحظه‌هایت را می‌پوشاند. دوری و فراق برای‌ت عادت می‌شود و گاهی و فقط گاهی هم باید گفت خوشا صبوری‌ها. طعم انتظار و دوری هر کسی با هم فرق می‌کند. قبول کنید. کسی را هم توان تشخیص دقیق این طعم و مزه برای دیگری نیست.

حکایت حنیف و فرنوش را هر ثانیه با خودم حمل می‌کنم. نه از روی جبر و خستگی بلکه از روی علاقه و میل شخصی خودم. قصه از خود گذشتی مردی برای خاک‌ش و قصه صبر عاشقانه زنی که حالا تن‌ها یک نفر نیست. دختر او هم این جدایی را تاب می‌آورد عاشقانه در جایی در بطن مادرش. پس حالا می‌شود بگویم قصه عاشقانه سه انسان که هر کدام به نوعی برای خاک‌شان غوغایی می‌کنند. روایت این قصه نه با سوز همراه است و نه با شادی. روایت‌ش اما باید پر از حس خوب باشد. بیان آزادگی و عاشقانه‌های سه انسان برای خاک شان.


ادامه این نوشته هم در گپ‌های دوستانه با حنیف به خودش گفته شده است چون نویسنده را یارای بیان همه چیز در ملاء عام نیست.

***

برای حنیف مزروعی که عشق را انتخاب کرد

فرشته قاضي
یادم هست حنیف را نتوانسته بودند پیدا کنند و پدرش، علی مزروعی که نماینده مجلس بود پسرش را تحویل داد تا هم به قانون احترام گذاشته باشد و هم بگوید که پسرش آقازاده ای نیست که متفاوت از دیگر فرزندان وطنش باشد. آقا زاده ای متفاوت از سایر آقازاده ها که همچون سایر فرزندان آزادیخواه کشورش، زندان رفت، شکنجه شد و اکنون آواره غریبی است در سرزمین خود، اما از پای ننشسته و می نویسد و اطلاع رسانی می کند و افشا می کند کودتا چیان را برای ثبت در تاریخ سرزمین اش.

اما او اکنون بی تاب شنیدن صدای تپش قلب جنینی است که در بطن همسرش زندگی را آغاز کرده، او تشنه شنیدن صدای همسر نازنینی است که زندگی اش با حنیف با زندان او آغاز شده و با در به دری و آوارگی اش همراه و من خوب می فهمم فرنوش اکنون چقدر نیازمند حضور حنیف است و همراهی او .

حق داری حنیف جان، هیچ معلوم نیست این روزهای در به دری کی به اتمام می رسد اما در مصاحبه ای گفته بودی که بین عشق و آزادی، تو عشق را ترجیح میدهی. یادت هست حنیف؟ آن موقع همه می گفتند حنیف در تدارک ازدواج است و تازه عاشق شده وگرنه آزادی را بر عشق ترجیح میداد و این روزها اما تو افسوس میخوری که کاش خود را معرفی کرده بودی و در بند بودی اما اینگونه دربه در و دور از عشق و کودک در راهت نبودی.
تو عشق را انتخاب کردی و همین عشق، تو را این روزها در به در کرده است. عشق به سرزمین ات، عشق به هم وطنانت و عشق به آزادی.

خود را ملامت می کنی که اگر خود را معرفی میکردی شاید این روزها آزاد می شدی و در کنار عزیرانت. اما فراموش می کنی نقش بزرگی را که این روزها بر عهده گرفتی و آبرویی را که یک تنه از کودتا چیان بردی.
میدانم که 80 روز است صدای فرنوش را نشنیده ای. میدانم که 90 روز است پدر، مادر و سایر عزیزانت را ندیده ای و میدانم که دلت گرفته است از این غربت در کشورت، اما این را نیز میدانم نقشی که تو این روزها رقم زدی با تمام این سختی ها و تلخی ها، نقشی جاودانه ای است در تاریخ ایران زمین.

میدانی حنیف، وقتی شادی صدر فهمید که دخترکی در راه دارد گریه کرد و همه مبهوت این گریه که از شادی است یا غم. اما او از غم به دنیا آوردن دخترکی بی گناه در سرزمینی که سهم زن از زندگی هیچ بود، گریه میکرد. اما همین کودک نیامده او را مصمم ساخت تا برای بهبود وضعیت زنان و دخترکان کشورش مصمم شود و اکنون یکی از با افتخارترین فعالان حقوق زنان کشورش است. او زندگی خود را گذاشت تا زندگی دخترکش و دخترکان من و ما را بهبود بخشد و تو حنیف جان، دخترکت در راه است و تو تمام تلاش خود را می کنی تا زندگی کودکت و کودکان من و ما رنگی دیگر به خود گیرد؛ تا فرشته در راهت در سرزمینی چشم بگشاید و بزرگ شود که نخبگانش را به بند نکشند و سهم او از آزادی همانی باشد که لایقش است نه همانی که حکومت جبر برایش جیره می بندد.

به کودکت فکر کن و به کودک من و کودکان ما که تو هزینه آینده ای آزاد توام با عشق برای آنان را می پردازی و بدان که این فرشته نیامده، عاشق پدری خواهد بود که در به در و آواره، تاریخ سرزمینش را برای او رقم میزد.
سرت را بالا بگیر برادر نازنینم که اگر عشق را ترجیح نمیدادی ممکن بود چون سایر آقازاده ها، اکنون بر مقام و منصبی نشسته باشی. تو متفاوت بودی و به خاطر همین تفاوت، در کشور خود آواره ای و چه حرمتی دارد این آوارگی تو و بی تابی های عاشقانه ات.

می گذرد این ایام و کودکان ما در سرزمینی با عشق، توام با آزادی که ارمغان رنج های این روزهای تو و سایر برادران و خواهران هم وطنم است، نفس خواهند کشید.

***

برای حنیف مزروعی که نوشت به دنبال جرعه ای:

آری آینچنین بود برادر!

و تو تنها نیستی ای برادر که در این زندان بی دیوار وبی میله محبوسی.

ما همه با همیم ما بیشماریم و از پس پشت همین دربندی آزاد, با تو و برادران وخواهران آزاده مان آزادی را هجا می کنیم تا اینبار اگر اتفاق افتاد درست بنویسیمش بر تخته های سیاه سیاست. با یک گچ سفید که از استقامتمان ساخته ایم.

طاقت بیار عزیز! دخترک در راهت که به دنیا قدم گذارد سبزه ها را خوب می شناسد چرا که مادر صبورش در هزارو یک شب تنهایی هایش از رقص سبز پدرش در میان بادهای وحشی قصه ها برایش خوانده است.

و ما درد مشترکی هستیم که اینک تو و برادران تو ما را فریاد میکشید.

بمان و سبزی کن برادر!

بمان و سپیدی کن برادر!

که سبز و سپیدت سرخی خون سهراب هامان را دربر بگیرد و بر تن ایرانمان تن پوشی شود آکنده از امضای آزادگان.

بمان برادر بمان!

September 1, 2009

برای دختر در راهم

می نویسم که این روزها تنها سلاحی که در دست دارم همین قلم است و آن را با هیچ چیز عوض نخواهم کرد زیرا در این بیش از یک دهه که نام روزنامه نگار را با خود یدک می کشم آموخته ام که تنها این قلم است که صلاح و حرمت انسان ها را به ارمغان خواهد آورد.

دختر هنوز نیامده ام!

آنچه در این نامه برایت می نویسم، درد دلهایی است که حدود 80 روز است که در دل نگاه داشته ام و نمیدانم آیا کسی هست که بتواند بفهمد وحرفم را به او بگویم یا نه... برای همین تصمیم گرفتم برای تو که خواهی آمد و به جهان من وارد خواهی شد، خاطره این روزها را بنویسم، تویی که هنوز چشم بر این جهان نگشوده ای، جهانی که این روزها برای من و امثال پدرت چندان جای راحت و خوشایندی نیست.

قطعا وقتی تو می‌آیی این روزها به تاریخ سرزمین مادری‌ات پیوسته دردانه‌ام!‌ اما برایت این برگ تاریخ را می نویسم تا یادت باشد که بر پدرت، بر مادر مظلومت که این روزها بار تو و تنهایی و دلتنگی را با هم به دوش می‌کشد و دوستانشان چه گذشت.

همه داستان از شب برگزاری انتخابات شروع شد، آن شب تا ساعاتی از نیمه شب در ستاد قیطریه به همراه دوستانی بزرگوار که این روزها در پشت میله های زندان به انتظار آزادی نشسته‌اند، نظاره گر جادوگری جادوگرانی بودیم که رای ملت را میلی اعلام کردند و کودتایشان دست‌مایه‌ای شد برای سرکوب. عصر همان روز به ستادمان حمله کرده بودند و هراس داشتیم که مجددا این اتفاق تکرار شود، به دوستانم در طبقه دوم گفتم به خانه هایشان بروند تا خدای ناکرده گزندی به آنها نرسد که من فردا ناتوان از پاسخ گفتن به خانواده هایشان باشم. نیمه های شب بود که به خانه برگشتم. فردای آن روز بعلت حضور در جای دیگری به دفتر حزب نرفتم تا در جلسه تصمیم گیری شرکت کنم و حوالی عصر مهدی میردامادی خبر داد که ریختند و همه را در حزب بردند، سریع شروع به جمع کردن اطلاعات در خصوص این واقعه کردم. همه چیز واقعیت داشت و این شروع فاجعه دیگری بود.

تا ساعت 10 اسامی دوستانم که گرفتار آمده بودند دقیقا مشخص شد، آنها را منتشر کردم و در مصاحبه با بی بی سی فارسی گفتم که دیگر امنیتی در کار نیست و من هم بعد از پایان این مصاحبه دیگر خانه ای نخواهم داشت که در آن اقامت گزینم و واقعا هم همان شد و رفتم از خانه ای که برای تو فراهم کرده بودم و نمی دانم دیگر چه زمانی فرا برسد که کلید بیاندازم و در امنیتی که این روزها برای ما حسرت شده، دست در دستان کوچک تو به آن خانه باز گردم.

دخترم!

از آن زمان تا این لحظه، خانه ها عوض کرده ام، شب ها را در جاهایی سپری کرده ام که نگفتنی است، دوستانی را دیده ام که هیچ زمان حتی به مخیله ام نمی‌رفت روزگاری با دوستانی نادیده اینچنین اخت و عجین شوم، روزگار سرشار شده است از درس هایی که باید دید و آموخت و تجربه کرد. از آن شب تا به امروز بدنبال یک جرعه آرامش گشته ام و نیافته ام و نمی دانم آیا اصلا به سرابی هم خواهم رسید یا همه این راه تنها دویدن است و دویدن.

نا امید نیستم چون تو تنها امید من هستی، امیدی که می دانم نمی توانم چشم باز کردنت را ببینم، گریه های مستانه اولینت را تجربه کنم و دستان کوچکت را برای اولین بار لمس کنم، اما باز هم می گویم امیدوارم چون در این لحظات تو تنها موجود زنده ای هستی که مرا به حرکت وا می دارد.

اینها را می‌نویسم نه به این دلیل که مظلوم نمایی کرده باشم، که مظلوم واقعی برادران هم سن و سالم هستند که این روزها صدای "هل من ناصرشان" فضای شهر را از اوین گرفته است، از روی درد دل پدر به فرزند می گویم که بدانی که چرا این روزهای سخت نبودم و نیستم و شاید هم نباشم.

نونهال نروئیده ام!

اگر به خود بتوانم دروغ بگویم اما به تو نمی توانم حقیقت را نگویم. ترس دارم، ترس از اینکه نتوانم دستان پاکت را حتی برای یک لحظه در دست بگیرم و ببویم، صدای نوازشگر گریه هایت را بشنوم و لذت ببرم از آمدنت، اما نجوایت از همان فرسنگ ها در گوشم زمزمه امید را فریاد می زند: بمان و ادامه بده!

دخترم!

سالها از آمدنت هراسناک بودم که شاید نتوانم برایت پدری کنم و شرایط را برایت آنگونه که ایده‌ آل است فراهم کنم اما امروز که تو در حال آمدنی، من نیستم و نمی دانم که چه زمان باز گردم و کی ضرباتی که بر دل مادرت میکوبی تا درها باز شود و در این دنیای غم آلود نفسی تازه کنی را بفهمم.

اینها آواری است که در این روزگار نامهربان هر لحظه بر سرم خراب می شود و من سعی می کنم بخاطر وجود نازنین ات زنده بمانم تا آنان که به خون جوانان وطن دستانشان آلوده است بدانند که نفس می کشم و تا نفس می کشم قلمم و زبانم نفس های آنان را حبس خواهد کرد و بدان که نفس من از برکت وجود توست.

فرزند ندیده ام، غرضم غمنامه نوشتن نیست که این روزها را با خون دل سر می کنم، اما برایت می نویسم که بدانی تنها به امید حضور سبز توست که در این روزهای سیاهی برای پدری که شاید موقع چشم باز کردن دوست داشته باشی بالا سرت باشد و نمی تواند باشد، زنده ام و نفس می کشم.

پدر در آرزوی دیدارت: حنیف

August 8, 2009

به امید روزهای روشن

امروز روز خبرنگار است، اما برای من این روز یاد آور خاطره دیگری است.

روز خبرنگار سالگرد ازدواج من و فرنوش هم هست و این روز از دو جنبه برایم ارزشمند است.

17 مرداد سال 82 روزی بود که مبدا زندگی مشترک و پر از خاطرات تلخ و شیرین برای ما دو نفر شد و هر چند شاید من مقصر در تلخی هایش بوده ام اما سعی کرده ام که شرینی این زندگی مشترک را هیچگاه از یاد نبرم.

اما امسال من در گوشه ای و یار در گوشه ای دیگر نشسته است بخاطر جور زمانه از راه دور بدون اینکه به هم دسترسی ای داشته باشیم تبریک می گوییم.

فرنوشم سالگرد ازدواج مان مبارک، ایشالا سال آینده سه نفری این سالگرد را جشن می گیریم.

به امید روزهای روشن ..............

April 26, 2009

sms

وزير محترم مخابرات

رياست محترم شركت ارتباطات سيار

روساي محترم بقيه قسمت هاي شركت مخابرات

لطفا اين اس ام اس ما را وصل كنيد، به خدا ازش استفاده انتخاباتي نخواهم كرد

March 18, 2009

به اميد بهار دوباره

آيا 22 خرداد امسال دوم خرداد ديگري خواهد شد؟

اين سئوالي است كه اين روزها و پس از كناره گيري خاتمي برايم به شدت مطرح شده و آيا ميتوان اميدوار بود بتوان طرحي نو در اين عرصه خاكستري سياست ايران ورق زد و آيا ....

حقيقت اين است كه پاسخ به سئوالات همچنان مجهول است و مبهم اما اميدوارم كه با اتكا به عقل و خرد جمعي و با استفاده از روش‌هاي مسالمت آميز بتوانيم بهار را دوباره به ايران برگردانيم، بهاري كه با وجود و حضور خاتمي ميسر شدنش دور از ذهن‌ها نبود و اميدواريم سال جديد در راه بهار دوباره حركت كنيم.

October 18, 2008

اي دريغ ...

مدتها بود كه خبري از درگذشت دوستان و نزديكان نبود كه به يكباره خبر درگذشت محمدعلي سعدايي عزيز آوار جانمان شد.

هميشه آرامشي را كه در او ميديم برايم ستودني بود و ارجمند، در كوران سخت‌ترين شرايط و بدترين روزها هميشه با آرامشي كه داشت همه را آسوده مي‌كرد.

خاطرم هست در جريان تحصن نمايندگان معترض مجلس ششم، هميشه با آرامش خاصي در ميان متحصنان حضور داشت و هرگاه به صحبت با او مي‌نشستيم از خير بودن اتفاقات مي‌گفت و در جريان همان انتخابات وقتي در ستاد انتخابات جبهه مشاركت اقدام به جمع آوري اطلاعات راهيافتگان جديد مي‌كرديم با آنكه خود از جمله كساني بود كه حق‌شان در انتخابات ضايع شده بود و از حقوق اوليه محروم مانده بود، اما پاي كار ايستاده بود و شهر به شهر تماس مي‌گرفت و خبرهاي انتخابات را دريافت مي‌كرد.

قيافه آرام و متينش هيچگاه از خاطره‌ها پاك نخواهد شد و رفتار و عملكرد خردمندانه‌اش هميشه راهنماي ما براي روزگار سختي‌ خواهد بود كه بدانيم هميشه مي‌توان با آرامش سختي مصائب را گذراند.

زنده ياد محمدعلي سعدايي اينك در كنار همرزم ديگرش احمد بورقاني نظاره گر اعمال ماست و انشاءالله ما نيز بتوانيم رهرو صديق و با وفايي در راهي باشيم كه آنان با جان و دل به آن اعتقاد داشتند.

خدايشان بيامرزد ...

May 21, 2008

پس از يك سال ...

حدود يك سال پيش در همين روزها بود كه در مطلبي در همين دفتر خبر از آغاز به يك سايت اصلاح طلب دادم كه خودم در راه‌اندازي و نگهداري‌اش سهيم بودم و شايد بيشترين نقش را داشتم، امروز هم پس از يكسال همراهي و همدلي و همكاري و فعاليت با نوروز خداحافظي كردم ...

قصد ندارم به ارائه دلايلم بپردازم زيرا بيشتر شخصي است و ارتباط مستقيم با روحيات خودم دارد و چندان به مجموعه همكاراني كه در سايت با آنها فعال بودم بر نمي‌گردد،‌ اما در هر حال امروز پس از يك سال از آنجا كوچ مي‌كنم تا شايد وقتي ديگر بتوانم كاري را كه دوست دارم و فكر مي‌كنم مي‌توانم در آن موثر باشم را دوباره انجام دهم.

انشاءالله نوروز هم هر روز بهتر از روزهايي كه من بودم خواهد شد ...

May 19, 2008

آيين آئينه خاموشي نيست

طبيعت آدمي به گونه اي است كه وقتي گوهري را از دست مي‌دهد تازه قدر آن وجود پرارزش را مي‌فهمد و قبطه نبودنش را مي‌خورد،

قدردان محبت دوستاني هستم كه در اين ايام حضوري، تلفني و يا از طريق همين صفحات همدردي خود را با بنده و خانواده اعلام داشته اند.

و همچنين دوستاني كه .......................................

May 12, 2008


March 20, 2008

February 3, 2008

آنجا روم ... بالا روم ...

رفتن بعضي‌ قابل باور نيست، همانطور كه در موقع حضور آنقدر صميمي‌اند كه هيچوقت فكر نمي‌كني او نيز روزي خواهد رفت، بودن بعضي آنقدر برايت طبيعي است كه رفتنش را تصوري نيست.

گويا در برنامه ذهنت اينگونه نگاشته‌اند كه او از جنس بودن است و نبودش در عالم امكان، امكان حدوث ندارد.

آري اينگونه است كه وقتي مي‌شنوي رفت تنها به ذهنت اين چراغ روشن مي‌شود كه نه، نه، او اينجاست و اين ما هستيم كه از درك وجودش غافليم.

برايم سخت است كه باور كنم امروز احمد بورقاني در كنار ما نباشد، صبح كه چشمانم را باز كردم با خود آرزو داشتم كه كاش هر آنچه ديشب شنيده و ديده و خوانده و نگاشته بودم خوابي بيش نبود و كابوسي بيش نبود، اما وقتي اولين سايت را باز مي‌كنم مي‌بينم كه آري ديگر او از ميان ما پر كشيده است و ...

براي كساني كه از محضر وجودش استفاده‌اي هرچند جزئي برده باشند وداع با او سخت است، مهربان بود و دوست داشتي و در عين حال محكم استوار.

از ديشب هرچه فكر مي‌كنم نمي‌دانم چطور در چشمان پسرش كه از قضا همكار مطبوعاتي و پيش از همه و بيش از همه رفيق قديمي ام است نگاه كنم.

خدايش صبر دهد و خدايش بيامرزد؛ روح پاك و شجاعش شاد باد

ای عاشقان، ای عاشقان من خاک را گوهر کنم
وی مطربان، وی مطربان دف شما پر زر کنم

باز آمدم، باز آمدم، از پيش آن يار آمدم
در من نگر، در من نگر، بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم، شاد آمدم، از جمله آزاد آمدم
چندين هزاران سال شد تا من بگفتار آمدم

آنجا روم، آنجا روم، بالا بدم بالا روم
بازم رهان، بازم رهان کاينجا بزنهار آمدم

من مرغ لاهوتی بدم، ديدی که ناسوتی شدم
دامش نديدم ناگهان در وی گرفتار آمدم

من نور پاکم ای پسر، نه مشت خاکم مختصر
آخر صدف من نيستم، من در شهوار آمدم

ما را بچشم سر مبين، ما را بچشم سر ببين
آنجا بيا، ما را ببين کاينجا سبکسار آمدم

از چار مادر برترم وز هفت آبا نيز هم
من گوهر کانی بدم کاينجا بديدار آمدم

يارم به بازار آمدست، چالاک و هشيار آمدست
ورنه ببازارم چه کار ويرا طلب کار آمدم

ای شمس تبريزی، نظر در کل عالم کی کنی
کندر بيابان فنا جان و دل افکار آمدم

December 31, 2007

بر بام ايران

برخي تجربه‌ها را انسان كمتر فرصت مي‌كند انجام دهد و از آن جمله حضور در مناطق سردسير است.

به مقتضاي شغلم هفته‌اي را مناطق سردسير كوهرنگ بودم، جداي از فعاليت حرفه‌اي‌ام برايم تجربه بسيار نادري بود كه شايد فرصت تكرار آن كمتر فراهم شود.

هنگام نشستن هواپيما در فرودگاه شهركرد وقتي خلبان دماي هوا را منفي 20 درجه اعلام كرد، هم همه مسافران هواپيماي 30 نفره بلند شد.

در كوهرنگ شب‌ها گاهي دماي هوا به حدود منفي 30 درجه هم مي‌رسيد، تنها برف بود و برف كه چشم نوازي مي‌كرد و در كنار اين همه برف تلاش براي حفر تونلي با طول بيش از 30 كيلومتر در اعماق زردكوه شرايط را دگرگون مي‌نمود.

يكي از صحنه‌هايي كه برايم مدام تكرار مي‌شد و هر بار آشفته‌ام مي‌كرد، صحنه رفتن دانش‌آموزان به مدرسه در روستاهاي اطراف كوهرنگ بود كه در دماي زير بيست درجه پاي پياده مسافت‌هاي طولاني را در كنار جاده به مدرسه مي‌رفتند.

گزارش نويس خوبي نيستم كه بخواهم شرايط و مقتضيات را تشريح كنم و زبان قاصر و گفتني بسيار ...

December 22, 2007

يلداي بيست و هشتم

ديشب شب يلداي بيست و هشتم من بود

ديشب يلداي همه ما بود و من در كنار همه شما عدد يك را به سالهاي زندگي ام جمع زدم

آري اينگونه است كه سالهاي زندگي مي‌گذرد و ما هر سال يك، يك به جمع آن مي‌افزاييم

و من نيز هر سال شايد پخته‌تر و شايد هم خام‌تر از گذشته قدم در سال نو زندگي مي‌گذارم

دعا كنيد تا يلداي بعدي همگي باز هم كنار اين سفره‌هاي مجازي باشيم

التماس دعا

July 30, 2007

روزگار ناخوش من

هفته گذشته كلا خوش يمن برايم نبود،

اول فوت عموي بزرگ فرنوش بود كه واقعا در جوانمردي و مروت و يك كلام آقا بودن نمونه بود، دومي براي بچه‌هاي تو آكواريوم افتاد و سومي دامنگير خودم شد ...


***

از دوران راهنمايي به فوتبال خيلي علاقه داشتم تا آنجا كه موفق شدم در تيم منتخب مدرسه‌مان حضور پيدا كنم و در بازيهاي مناطق آموزش پرورش استان تهران بازي كنم كه البته چندان موفقيت آميز نبود.

از آن دوران مدرسه هميشه ناخودآگاه از اين مي‌ترسيدم كه يه موقع پاهايم آب بياره،‌ دوستان زيادي را ديدم كه اين اتفاق ناگوار برايشان افتاد و تا مدتي اسير و زمينگير شدند و حال امروز ...

در دوران دبيرستان به دلايل مختلف كه مهمترين آنها دوست داشتن قد بلند بود به واليبال روي آوردم و تمام چهار سال حتي يكبار در مدرسه پايم به توپ نخورد و دائم در زمين واليبال تنهايي يا دو نفري بازي مي‌كردم كه البته خودم احساس مي‌كنم استعدادم در اين ورزش بيشتر بود.

هنوز آثار در رفتگي هاي متعدد در بندهاي تمامي انگشتان دستم قابل مشاهده است اما در نهايت تا آنجا پيش رفتم كه در سمت پاسور در تيم واليبال مدارس استان تهران حضور پيدا كردم و مي‌توانستم ادامه دهم اما يك تصادف در حين بازي در خيابان در 28 اسفند 75 همه چيز را خراب كرد، انگشتي كه شكسته شد و پشت آن تصادفي كه در 2 فروردين 76 در جاده تهران - اصفهان شد و دست شكسته باز هم شكست و عمل جراحي‌اي كه موفقيت آميز نبود و براي هميشه انگشت دوم از سمت راست دست راست را خميده كرد، بعد از آن به توصيه پزشكان فشار به دست راست ممنوع شد و واليبال تعطيل ....

از آنجايي چندان آرام و قرار ندارم هر از گاهي ورزشي مي‌كنم و اخيرا دوباره فوتبال، اول بار به همت اين جوون به همراه دوستاني در سالني تفريحي بازي مي‌كرديم و اخيرا به همراه همكارانم در شركت محل كار كه دوباره بدبياري گريبان گيرم شده و اين بار زانو و كشكك پاي راستم گرفتار شده و براساس گفته دكتر به طور كاملا حادي آب آورده و حال اين روزها اسير خانه‌ام و پا در گچ ...

اين هم روزگار ناخوش احوال من در اين روزها

التماس دعا

July 11, 2007

سفر

مدتي در اين مثنوي تاخير شد، عذر مرا پذيرا باشيد ...

June 28, 2007

...

تا حالا هيچوقت به عقربه بنزين ماشينم اينقدر توجه نداشتم

June 11, 2007

داغ پدر

غم از دست دادن پدر سخت و جانكاه است و فراموش ناشدني

چند روزي است كه دوست خوب و برادر ارجمند و هنرمندم بهزاد باشو در غم از دست دادن پدر لباس سياه بر تن كرده است.

بسيار دير از اين اتفاق دلخراش مطلع شدم، براي برادرم صبر و براي خانواده‌اش بردباري آرزو دارم

May 26, 2007

نقش خيال

هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل
نقش خیالی می​کشم فال دوامی می​زنم

روزگاري است كه جداي نوشتن و نگاشتن و گرديدن و آموختن در اين دنياي مجازي نيم‌نگاهي به ساختن آن هم داشته‌ام و با اين كار سعي كرده‌ام فرهنگ اين دنيا در ميان نزديكان و دوستان گسترش دهم.

به پيشنهاد دوستي كه چند وقتي است در ميان ما نيست تصميم گرفتم اين كار را سر و سامان دهم و در اين راه همراهي سيامك و باشو و فرنوش موجب شد كه كار گستره و قوت بيشتري بگيرد.

با «نقش خيال»‌ سعي مي‌كنيم نقشي در اين دنياي مجازي بزنيم، به ما در اينجا سر بزنيد.

May 25, 2007

تسليت ...

جناب آقاي دكتر معين مصبيت وارده را صميمانه تسليت مي‌گويم، انشاءالله بقاي عمر جنابعالي و خانواده محترم باشد.

May 19, 2007

چگونه اينگونه شد ؟!

دوست عزيزم سيدآبادي ارجمند دعوتم كرد تا در دوره جديدي كه در وبلاگ‌ها به راه افتاده شركت كنم و در مورد «چه کسان و چيزهايي در زندگی‌ام تاثیرگذار بوده اند!» بنويسم كه اميدوارم اين خطوط جوابي به آن باشد.

1- جنگ: سالهاي خردسالي نسل ما به اين واقعه گذشت و نگذاشت آنچنان كه امروز كودكان كودكي مي‌كنند، كودكي و شادي كنيم. شايد به شخصه آنچنان اين دوران را بخاطر در سفر بودن لمس نكرده‌ام اما ديدم و لمس كردم كه جنگ تنها موجب شد كه كودكي‌مان را با ترس و دلهره و آژير طي كنيم و تلاش مي‌كنم در آينده ديگر اين اتفاق دامنگير كودكان بي‌گناه نشود.

2- سلام: بار اولي كه درك كردم روزنامه چيست موقعي بود كه در دوره طرح كاد دوره دبيرستان در حروفچيني روزنامه سلام مشغول ياد گرفتن حروفچيني بودم و هميشه برايم آرزو بود كه از اين بخش فني خارج شوم و قدم در جايي بگذارم كه همه مي‌گفتند آنجا تحريريه است و تمام سعي‌ام را كردم تا در آن بخش شروع به كار كنم و در نهايت در 18 سالگي اين فرصت برايم پديدار شد.

3- سربازي: در سرماي بيابان‌هاي بيرجند تنهايي را ياد گرفتم، در خواف مواجه با مرگ را و در مشهد آشنايي با دوستاني را كه همچنان به دوستي‌شان مفتخرم

4- فرنوش: صبوري و گذشت را و فداكاري براي ادامه يك زندگي پرنشيب و فراز يادم داد هرچند كه نمي‌توانم ذره‌اي از آن را جبران كنم.

5- پدرم: آموزگار هميشگي‌ام، ياد گرفتم با او كه چگونه فكر كنم و چگونه فكرم را بيان كنم مي‌دانم هيچگاه نتوانستم خواسته‌هايش را بعنوان يك فرزند برآورده كنم اما هميشه به ديده يك دوست نگاهش كردم، هرچند كه گاهي اطرافيانش فكر مي‌كنند كه من برادر كوچكش هستم.

6- عباس عبدي: در سلام و نوروز از او ياد گرفتم چگونه ديدن جامعه و دنيا را و اينكه انسان به لحظه تصميم‌گيري كند، هميشه ديد روزنامه‌نگارانه‌اش را ستودم.

7- كريم ارغنده‌پور: قلمي كردن تفكر را از او آموختم و اگر دستم را نمي‌گرفت شايد امروز فرسنگ‌ها تا روزنامه و روزنامه‌نگاري فاصله داشتم.

8- بازجويم: كه خشم و كين و غضب را بارها و بارها در چشمانش ديدم و دم بر نياوردم و ياد گرفتم كه خشمم را براي روزهاي مبادا فرو دهم.

يادم نيست اسمش چه بود: كشاورز، كاظمي و يا هر چيز ديگري ولي دليل آن شد كه سعي كنم سخاوتمندانه ببخشم او را و برايش آرزوي مغفرت كنم.
9- مصطفي معين: از او آموختم كه مي‌توان كار سياسي كرد، اما در كنار آن با وجدان بود و سلامت نفسش را با هيچ چيزي معاوضه نكرد.

10- وبلاگم : كه حكم دوست جدا نشدني‌ام را يافته و اميدوارم سختي‌هاي روزگار مرا از او جدا نكند، او به من ياد داد كه دايره اطرافيان انسان چيزي بيش از آني است كه به چشم مي‌آيد، تجربه‌اي كه در روزنامه‌نگاري قابل لمس نبود.

11- و هنوز فكر مي‌كنم در ابتداي راهم، راهي كه گرچه آغازگرش به اختيار من نبوده اما امروز كه 28 بهار از آن گذشته هنوز در سرآغازش ايستاده‌ام و بايستي افق روشن آينده را بهتر نظاره كنم و بياموزم، اگر بخواهم بنويسم اين فهرست به درازا مي‌كشد كه نه حوصله‌اش موجود است و نه جايش اينجاست.

دوستان زيادي را مايلم به اين بازي دعوت كنم وليكن آنهايي كه در خاطرم هستند را مي‌آورم،‌ بقيه هم عذر تقصير را برگردن كم حافظه‌گي‌ام بگذارند:

فرنوش - علي مزروعيمصطفي معين - كريم ارغنده‌پورمسعود بهنود - عباس عبدي احمد شيرزاد - محمدعلي ابطحي - دلارام غنيمي‌فرد پوپك صابري - فخرالسادات محتشمي‌پورعلي دهقان آرش حسن‌نيامحمدجواد روحبهزاد باشو آرش غفوري - سيامك قاسمي احسان قلم‌چي و همسرشعلي معظمينيك آهنگ كوثر – آرش عاشوري‌نياعلي پيرحسين‌لومحمد عامليسهام بورقانيمهدي محسني پيام برازجانيرهام وزيريسراج‌الدين ميرداماديسيما قاسميبهمن دارالشفاييعلي صديقي حسين نوري‌نياوحيد پوراستادسعيد شريعتيشهاب طباطبايي - كوروش ضيابري و اميد محدث

شادباش

علي آقا مبارك است،‌ انشاءالله به پاي هم پير شيد.

در ضمن شيريني ما يادت نره !

January 3, 2007

دو سالگي

چند روزي است كه اين وبلاگ دو ساله شده،

طبق آمار موويبل تايپ در طي اين دو سال بيش از 300 مطلب در اين وبلاگ نوشته‌ام و مخاطبان آن بيش از 2000 كامنت برايم گذاشته اند و تعداد لينك‌هايي كه دادم به عدد 1000 رسيده است.

از همه مخاطبانم كه با تشويق و انتقاد خود من را نسبت به ادامه اين وبلاگ دلگرم كرده‌اند تشكر ميكنم و اميدوارم كه در آينده نيز مرا از نظرات خودتان محروم نكنيد.

به نظرم رسيد از مخاطبانم سئوال كنم :

ديد شما نسبت به اين وبلاگ در طي اين دوسال چگونه بوده؟

چگونه مي‌شود اين وبلاگ را بهتر كرد؟

دوست داريد اين وبلاگ بيشتر سياسي باشد يا غير سياسي؟

چه توقعي از اين وبلاگ داريد؟

و يا هر نظر ديگري كه در خصوص اين صفحات كه من آنها را خط خطي مي كنم داريد بفرماييد، اميد آن دارم كه سال سوم را بهتر از گذشته ادامه بدهم.

December 23, 2006

ادامه بازي يلدا

براساس دعوت چند تن از دوستان و البته اصرار خانم صابري فومني متخلص به گلنسا به بازي شب يلدا دعوت شدم و با تاخير به علت اينكه تلفن خانه‌مان خراب است و اينترنت نداشتيم اين بازي را ادامه مي‌دم.

1- وقتي بچه بودم هميشه فكر مي‌كردم در يك جاي تنگ و تاريك گير مي‌كنم و براثر كمبود فضا و فشار مي‌ميرم و حتي كابوس آنرا هم ديدم و يكبار در هفت سالگي وقتي در ممالك خارجه بوديم در آسانسور گير افتادم و برق رفت اين ترس چند برابر شد، اما از آنجايي كه با همبازي‌هايم در آن آپارتمان سر اينكه من اگر در آسانسور يك روزي گير كنم،‌ عمرا گريه نخواهم كرد شرط بسته بودم خودم را نگه داشتم و وقتي در آسانسور به كمك پدرم و چند نفر از همكارانش در سفارت باز شد اولين صحنه اي كه يادم مي آيد اين بود كه همه هفت هشت نفر بچه‌ها هم سن و سالم جلوي در آسانسور جمع شده بودند تا ببينند من دارم گريه مي‌كنم يا نه كه منم خودم را آنقدر كنترل كردم تا اينكه برسم خونه و اونوقت بود كه زدم زير گريه، اما خدا را چه ديديد شايد يك روزي كابوسم تعبير شد.

2- چندان از شلوغي خوشم نمياد، چه برسه به اينكه خيلي از آدم‌هاي اون محيط رو نشناسم، خيلي دير با آدم‌ها ارتباط گفتماني برقرار مي‌كنم و از اين نظر به لحاظ آداب اجتماعي به خودم نمره صفر مي‌دم ولي خدا نكنه يكي بهم دروغ بگه، ديگه هيچوقت اين خاطره بد رو از اون طرف فراموش نمي‌كنم و ديدم بهش مثبت نميشه و دقيقا همين حس رو همچنان نسبت به قاليباف و ... دارم و براي همين هم سعي ميكنم دروغ كم بگم :)

3- از دوران دبيرستان به فلسفه و منطق و البته بيشتر فلسفه علاقه داشتم و آرزو داشتم كه در اين رشته ادامه تحصيل بدهم ولي خوب از آنجايي كه آدم به خيلي از آرزوهاش نميرسه به جايي نرسيد ولي همچنان عاشق حل كردن معماهاي منطقي و روابط فلسفي هستم، اما به آرزويم كه وارد شدن به حرفه روزنامه‌نگاري است رسيدم و با اينكه حرفه‌اي است كه چندان نان و آب ندارد اما فكر نمي‌كنم هيچگاه از اين آرزو پشيمان شوم.

4- عاشق چند چيز هستم از جمله فيلم ديدن و هيچگاه از آن خسته نمي‌شوم بعنوان مثال سري 16 دي وي دي Lord of the Ring را يكدفعه پشت سر هم و بدون هيچ توقفي تماشا كردم، خودتان حساب كنيد 16 تا دي وي دي كامل چند ساعت مي‌شود. دوم عاشق خواب هستم، البته اين در خانواده پدري ما كمي ارثي هم هست و اگر فرصت كنيم امان نمي‌دهيم، يادم هست يكبار بطور متناوب بيشتر از 4 شبانه روز خوابيدم.

5- دوران سربازي‌ام را با همه تلخي‌هايش دوست دارم، تلخي از اين نظر كه 4 نفر از دوستان هم دوره‌ام را از دست دادم اما سرماي سحرگاهي 10 درجه زير صفر بيابان‌هاي بيرجند و صفاي دوستان سربازم در مشهد برايم فراموش نشدني و مهمتر اينكه آن دوران منجر به شروع زندگي جديدم با فرنوش شده است كه خاطره آن دوران را برايم هميشه زنده نگه مي‌دارد.

در پايان من هم مانند الپر 10 نفر را دعوت ميكنم تا حداقل 5 نفر دعوتم را اجابت كنند، اول از همه پدرم (متولد ماه مهر) و بعد عباس عبدي ( آينده ) ، خانم غنيمي‌فرد ( تست دمكراسي) ، علي اصغر سيدآبادي (هنوز) ، آرش غفوري ، آرش عاشوري‌نيا (كسوف) ، مهدي محسني (جمهور) ، سيامك قاسمي (رازنو) ، احسان قلم‌چي (دفترچه تنهايي) و از همه مهمتر فرنوش(نامه هاي قديمي)

پ.ن: عباس عبدي در پاسخ به دعوتم اينگونه پاسخ داده است: آقا حنیف هم متوجه منظور شما از دعوت نشدم هم این که بازی و اینجور چیزها از امثال من گذشته .وچون من سربازی نرفته معاف شدم شما هم ما معاف دارید

بي ربط به متن بالا ولي جالب:

درباره دانشجويان ستاره‌دار - علي مزروعي - متولد ماه مهر

December 21, 2006

يلداي بيست و هشت

امشب يلداست، اما يلداي بيست وهشت من نيز هست ...

وقتي ناقوس يلدا به صدا در آيد بيست و هفت سپري مي‌شود و وارد بيست و هشتمين سالم مي‌شوم.

پي‌نوشت:

اسد و يلداي عزيز، سالگرد ازدواجتان مبارك

" راز نو " یک ساله شد ! - سيامك قاسمي

یلدای من! - مهدي محسني - جمهور

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007