دفتر اول

July 5, 2010

ز دست کوته خود زیر بارم

ز دست کوته خود زیر بارم
که از بالابلندان شرمسارم

مگر زنجیر مویی گیردم دست
وگر نه سر به شیدایی برآرم

ز چشم من بپرس اوضاع گردون
که شب تا روز اختر می​شمارم

بدین شکرانه می​بوسم لب جام
که کرد آگه ز راز روزگارم

اگر گفتم دعای می فروشان
چه باشد حق نعمت می​گزارم

من از بازوی خود دارم بسی شکر
که زور مردم آزاری ندارم

سری دارم چو حافظ مست لیکن
به لطف آن سری امیدوارم

December 7, 2009

با من صنما

با من صنما دل یک دله کن
گر سر ننهم آنگه گله کن

مجنون شده​ام از بهر خدا
زان زلف خوشت یک سلسله کن

سی پاره به کف در چله شدی
سی پاره منم ترک چله کن

مجهول مرو با غول مرو
زنهار سفر با قافله کن

ای مطرب دل زان نغمه خوش
این مغز مرا پرمشغله کن

ای زهره و مه زان شعله رو
دو چشم مرا دو مشعله کن

ای موسی جان شبان شده​ای
بر طور برو ترک گله کن

نعلین ز دو پا بیرون کن و رو
در دست طوی پا آبله کن

تکیه گه تو حق شد نه عصا
انداز عصا و آن را یله کن

فرعون هوا چون شد حیوان
در گردن او رو زنگله کن


تصنیف با من صنما - شهرام ناظری

November 9, 2009

در اندرون من خسته دل ندانم کیست

در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

نخفته​ام ز خیالی که می​پزد دل من
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست

از آن به دیر مغانم عزیز می​دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

چه ساز بود که در پرده می​زد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست

November 1, 2009

فال امروز من ...

باشد اي دل كه در ميكده ها بگشايند
گره از كار فروبسته ما بگشايند

اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند
دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند

به صفای دل رندان صبوحی زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند

نامه تعزیت دختر رز بنویسید
تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند

گیسوی چنگ ببرید به مرگ می ناب
تا حریفان همه خون از مژه​ها بگشایند

در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند

حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا
که چه زنار ز زیرش به دغا بگشایند

October 15, 2009

تو را من چشم در راهم...

تو را من چشم در راهم شباهنگام
كه مي گيرند در شاخ تلاجن سايه ها رنگ سياهي
وزان دلخستگانت راست اندهي فراهم
تو را من چشم در راهم .

شباهنگام ، در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران
خفتگانند

در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام
گرم يادآوري يا نه ، من از يادت نمي كاهم
تو را من چشم در راهم

نيما يوشيج

September 28, 2009

غم زمانه ...

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟

September 23, 2009

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم ...

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم
کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم

آب مي خواهم، سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند

خود نميدانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟

خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند

دشنه اي نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد مي شوم
خوب اگر اينست من بد مي شوم

بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم ديگر مسلماني بس است

در ميان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم

بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم
هر چه در دل داشتم رو مي کنم

نيستم از مردم خجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم،بت پرستي کار ماست
چشم مستي تحفه ي بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي کنم
طالعم شوم است باور مي کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمي گويم که خاموشم مکن
من نمي گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غم خوار باش

من نمي گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود!!!

واي! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون مي چکد
خون من،فرهاد،مجنون مي چکد

خسته ام از قصه هاي شوم تان
خسته از همدردي مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلي،کسي مجنون نشد

آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

August 13, 2009

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب

فال حافظ امروز من:

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکین غریب

گفتمش مگذر زمانی گفت معذورم بدار
خانه پروردی چه تاب آرد غم چندین غریب

خفته بر سنجاب شاهی نازنینی را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالین غریب

ای که در زنجیر زلفت جای چندین آشناست
خوش فتاد آن خال مشکین بر رخ رنگین غریب

می​نماید عکس می در رنگ روی مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرین غریب

بس غریب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشکین غریب

گفتم ای شام غریبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد این غریب

گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند
دور نبود گر نشیند خسته و مسکین غریب

July 23, 2009

میدانم که می آیی ..............

March 27, 2009

باز کن پنجره چشمت را!

باز کن پنجره چشمت را!

و به خورشید بگو

که کسی آمده است

تا بتابد امروز

و بخواند قصه

قصه سبز رهایی را

برشاخه خشک ،

بازکن پنجره چشمت را!

وبیاویز به آن فانوسی

و به مهتاب بگو

صفحه ذهن کبوتر آبی ست.

ای صداقت

ای سبز!

مریم خسته من!

دست تو پیچک خردی ست

به دیوار تنم.

تو اگر بشناسی غم در خود مردن

بغض این پنجره را می فهمی.

ای غنی تر از شعر!

متبرک فصلم!

کاش تو سبزترین

شعر مرا

برتن خشک زمین می خواندی

کاش تو می ماندی

کاش تو می خواندی

ـ کمتراز حنجره زخمی من ـ

ای صمیمی

ای سبز!

شاید از پوچی ماست

که شقایق زخمی ست .

ـ باز کن پنجره چشمت را......

October 27, 2008

...

در تو چرا صلابت جنگل نمانده است؟

در تو كنون مهابت از ياد رفته است

در تو شكوه و سوكت از ياد رفته است

حميد مصدق

July 3, 2008

چيست ...

چيست در زمزمه مبهم آب؟

چيست در همهمه دلكش ابر؟

چيست در بازي آن ابر سپيد،

روي اين آبي آرام بلند،

كه ترا مي‌برد اينگونه به ژرفاي خيال؟

زنده ياد فريدون مشيري

June 22, 2008

ابديت

كار ما شايد اين است

كه در افسون گل سرخ شناور باشيم

آسمان را بنشانيم ميان دو هجاي هستي

ريه را از ابديت پر و خالي بكنيم

زنده ياد سهراب سپهري

June 8, 2008

داستان برگ‌ها

داستان برگ‌ها

داستان تلخ

شيرين عمر ماست

سرگذشت رفتگان

سرنوشت ماندگان

قصه‌ي آيندگان

(مجيد كفايي)

May 27, 2008

آستان عرش

دلم مي‌خواست:

بند از پاي جانم باز مي‌كردند

كه من،

تا روي بام ابرها،

پرواز مي‌كردم،

از آنجا،

با كمند كهكشان،

تا آستان عرش مي‌رفتم ...


شعر از زنده ياد فريدون مشيري

May 24, 2008

ور برانندت ز بام از در بیا

گر تو عودی سوی این مجمر بیا
ور برانندت ز بام از در بیا

یوسفی از چاه و زندان چاره نیست
سوی زهر قهر چون شکر بیا

گفتنت الله اکبر رسمی است
گر تو آن اکبری اکبر بیا

چون می احمر سگان هم می​خورند
گر تو شیری چون می احمر بیا

زر چه جویی مس خود را زر بساز
گر نباشد زر تو سیمین بر بیا

اغنیا خشک و فقیران چشم تر
عاشقا بی​شکل خشک و تر بیا

گر صفت​های ملک را محرمی
چون ملک بی​ماده و بی​نر بیا

ور صفات دل گرفتی در سفر
همچو دل بی​پا بیا بی​سر بیا

چون لب لعلش صلایی می​دهد
گر نه​ای چون خاره و مرمر بیا

چون ز شمس الدین جهان پرنور شد
سوی تبریز آ دلا بر سر بیا

April 23, 2008

تو را ...

تو را سريست كه با ما فرو نمي‌آيد
مرا دلي كه صبوري ازو نمي‌آيد

كدام ديده بروي تو باز شد همه عمر
كه آب ديده به رويش فرو نمي‌آيد؟

جز اينقدر نتوان گفت بر جمال تو عيب
كه مهرباني از آن طبع و خو نمي‌آيد

چه عاشقست كه فرياد دردناكش نيست
چه مجلس است كزو هاي وهو نمي‌آيد؟

به شير بود مگر شور عشق سعدي را
كه پير گشت و تغير دراو نمي‌آيد

سعدي

December 15, 2007

هرکس به تماشایی رفتند به صحرایی

هرکس به تماشایی رفتند به صحرایی
ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی

یا چشم نمی‌بیند یا راه نمی‌دارد
هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی

دیوانه عشقت را جایی نظر افتادست
کانجا نتواند رفت اندیشه دانایی

گویند رفیقانم در عشق چه سر داری؟
گویم که سری دارم، درباخته در پایی

امید تو بیرون برد از دل همه امیدی
سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی

زنهار نمی‌خواهم کز قتل امانم ده
تا سیرترت بینم یک لحظه مدارایی

دیوانه عشقت را جایی نظر افتادست
کانجا نتواند رفت اندیشه دانایی

من دست نخواهم برد الا به سر زلفت
گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی

گویند تمنایی از دوست بکن سعدی
جز دوست نخواهم کرد، از دوست تمنایی

October 15, 2007

گر بتو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو

گر بتو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم ترا نکته به نکته مو به مو

از پی ديدن رخت همچو صبا فتاده ام
کوچه به کوچه، در به در،خانه به خانه، کو به کو

مهر ترا دل حزين بافته بر قماش جان
رشته به رشته ، نخ به نخ ، تار به تار، پو به پو

می رود از فراق تو خون دل از دو ديده ام
دجله به دجله، يم به يم، چشمه به چشمه، جو به جو

شاعر: طاهره قزوینی

October 5, 2007

آتش عشق تو در جان خوشتر است

آتش عشق تو در جان خوشتر است
جان ز عشقت آتش افشان خوشتر است

هر که خورد از جام عشقت جرعه ای
تا قیامت مست و حیران خوشتر است

تا تو پیدا آمدی پنهان شدم
زانکه با معشوق پنهان خوشتر است

درد عشق تو که جان می سوزد
گر همه زهر است از جان خوشتر است

درد بر من ریز و درمانم مکن
ز آنکه درد تو ز درمان خوشتر است

می نسازی تا نمی سوزی مرا
سوختن در عشق تو زان خوشتر است

چون وصالت هیچ کس را روی نیست
روی در دیوار هجران خوشتر است

خشک سال وصل تو بینم مدام
لاجرم در دیده توفان خوشتر است

همچو شمعی در فراقت هر شبی
تا سحر عطار گریان خوشتر است


عطار نیشابوری

September 30, 2007

شب قدر

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
یا رب این تاثیر دولت در کدامین کوکب است

تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد
هر دلی از حلقه​ای در ذکر یارب یارب است

کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف
صد هزارش گردن جان زیر طوق غبغب است

شهسوار من که مه آیینه دار روی اوست
تاج خورشید بلندش خاک نعل مرکب است

عکس خوی بر عارضش بین کآفتاب گرم رو
در هوای آن عرق تا هست هر روزش تب است

من نخواهم کرد ترک لعل یار و جام می
زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است

اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زین
با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است

آن که ناوک بر دل من زیر چشمی می​زند
قوت جان حافظش در خنده زیر لب است

آب حیوانش ز منقار بلاغت می​چکد
زاغ کلک من به نام ایزد چه عالی مشرب است

August 10, 2007

مستان

اي جان جان،

اي جان جان،

اي تو چنين و صد چنان،


مستان سلامت مي‌كنند


اينجا كسي با خويش نيست،

يك مست اينجا بيش نيست،

اينجا طريق و كيش نيست،


مستان سلامت مي‌كنند


رو آن ربابي را بگو مستان سلامت مي‌كنند

آن مرد آبي را بگو مستان سلامت مي‌كنند

July 23, 2007

و ناگهان غم آمد

از پای فتادیم چو آمد غم هجران

در درد بمردیم چو از دست دوا رفت

حافظ

June 27, 2007

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان ز او شده​ام بی سر و سامان که مپرس

کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد
که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی می​کشم از مردم نادان که مپرس

زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل
دل و دین میبرد از دست بدان سان که مپرس

گفتوگوهاست در این راه که جان بگدازد
هر کسی عربدهای این که مبین آن که مپرس

پارسایی و سلامت هوسم بود ولی
شیوهای میکند آن نرگس فتان که مپرس

گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم
گفت آن میکشم اندر خم چوگان که مپرس

گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا
حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس

June 13, 2007

گوهر تابان

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس ،
چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم ...

ما برای بوسیدن خاک سر قله ها ،
چه خطرها کرده ایم ، چه خطرها کرده ایم ...

ما برای آنکه ایران خانه ی خوبان شود ،
رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم ...

ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود ،
خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم ...
ما برای بوییدن بوی گل نسترن ،
چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم ...

ما برای نوشیدن شورابه های کویر ،
چه خطرها کرده ایم ، چه خطرها کرده ایم ...

ما برای خواندن این قصه ی عشق به خاک ،
رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم ...
ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک ،
خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم ...

شعر از نادر ابراهیمی

May 24, 2007

عمریست تا من در طلب هر روز گامی می​زنم

عمریست تا من در طلب هر روز گامی میزنم
دست شفاعت هر زمان در نیک نامی میزنم

بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود
دامی به راهی مینهم مرغی به دامی میزنم

اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو
حالی من اندر عاشقی داو تمامی میزنم

تا بو که یابم آگهی از سایه سرو سهی
گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامی میزنم

هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل
نقش خیالی میکشم فال دوامی میزنم

دانم سر آرد غصه را رنگین برآرد قصه را
این آه خون افشان که من هر صبح و شامی میزنم

با آن که از وی غایبم و از می چو حافظ تایبم
در مجلس روحانیان گه گاه جامی میزنم

May 17, 2007

باز ...

باز خسته ام، باز تنها

باز در غربت خود نشسته ام بي نام

باز مي گويم شعري بي وزن

باز زمزمه مي كنم بي آهنگ

باز آسمان دلگير است

ميل بارش دارد

باز نسيم امشب عصبانيست

باز چراغ اتاقت خاموش است

باز من منتظر

من منتظر و تو خسته

من منتظر تو، تو خسته از نگاه من

و باز هم هق هقه بي اراده‌ي من

باز نگاه بي تفاوت تو

باز هم سلام بي جواب من

آسمان دلگير است

آسمان سر خورده

ميل بارش دارد، ميل بارش

آسمان غمگين است

مي داند رازها كه ما نمي دانيم

مي داند چيزهايي كه ما نمي دانيم

آسمان مي گريد و مي گريد

آسمان به حال من مي گريد

به حال تو

به حال من و تو عشق ديروز مي گريد

May 1, 2007

زندگی

پشت ويترينِ پُر غبارِ اين مغازه هنوز
دو تا عروسکِ جوانِ بی‌مشتری
سر در گوشِ هم از بغضِ شکسته ی دختری میگويند
که روزی دور
گريه و گهواره به دوش
با سينی اسپندِ روشنش در دست
از خوابِ فال و دعای دريا آمده بود.


عروسکِ اول کنار آينه بود
عروسکِ دومی در آغوشِ اولی،
انگار يکي شان به آن يکی میگفت
ديگر از آن همه پَريخوانِ خيسِ بوسه و تشنگی
هيچ خواستگارِ خسته‌ای
از خوابِ فال و دعای دريا نمی‌آيد،
ما بی‌جهت اينجا
هنوز چشم به راهِ شاهزادگانِ شهرزادِ قصه گو نشسته‌ايم،
حالا سالهاست
که روسریهای کهنه‌ی اين دَکه‌ی پُر غبار
گيسو به دهانِ بیچفت و بَستِ اين گيره
از حراجِ باد میترسند.


آن سو تر، آنجا
کالسکه‌ی شکسته ای آنجاست
که ديگر از سنگفرش کوچه و
تَقتَقِ تَسمه‌ی نقره پوش
چيزی به ياد نمی‌آورد،
تنها کلاغی بر بند رَختِ ايوانِ روبه‌رو
با آب و تابِ نه‌نوی بیقرارش در باد،
خيال میکند
بر سيم پُر نِقونوقِ تلگراف نشسته است.


نه کسی می‌آيد
نه کسی میرود
تا صبح روز بعد:
آسمان غمگين است،
يک خيابانِ خلوتِ بی‌انتها،
باد و برگ،
چکچک آروارههای چنار،
و دو تا عروسکِ پير بی گفت‌وگو
که به تيپای جاروی رفتگر ...!

شعر از سيدعلي صالحي

April 21, 2007

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را

امروز روز ملي استاد سخن سعدي‌ است :

برخیز تا یک سو نهیم این دلق ازرق فام را
بر باد قلاشی دهیم این شرک تقوا نام را

هر ساعت از نو قبله​ای با بت پرستی می​رود
توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

می با جوانان خوردنم باری تمنا می​کند
تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را

از مایه بیچارگی قطمیر مردم می​شود
ماخولیای مهتری سگ می​کند بلعام را

زین تنگنای خلوتم خاطر به صحرا می​کشد
کز بوستان باد سحر خوش می​دهد پیغام را

غافل مباش ار عاقلی دریاب اگر صاحب دلی
باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایام را

جایی که سرو بوستان با پای چوبین می​چمد
ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را

دلبندم آن پیمان گسل منظور چشم آرام دل
نی نی دلارامش مخوان کز دل ببرد آرام را

دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غمش
جایی که سلطان خیمه زد غوغا نماند عام را

باران اشکم می​رود وز ابرم آتش می​جهد
با پختگان گوی این سخن سوزش نباشد خام را

سعدی ملامت نشنود ور جان در این سر می​رود
صوفی گران جانی ببر ساقی بیاور جام را

March 20, 2007

ابديت ....

بس کند مي گذرد براي آنان که در انتظارند،

بس طولاني است براي آنان که در اندوهند،

و بس کوتاه براي آنان که سر خوش اند،

اما ابدي است براي آنان که عاشق اند

March 13, 2007

از جنس ما

روزگاري كه در بند بودم شادي صدر برايم نوشته بود، بهترين هديه تولدي كه مي‌توانم داشته باشم آزادي حنيف است، اما امروز من اين گوشه در زنداني بزرگترم و او در زندان كوچكي كه برايش به اجبار فراهم كرده‌اند نشسته است و به فكر دختر خردسالش دريا است، فرنوش مي‌گفت كه دلم براي دختر شادي مي‌سوزد، آري اينچنين است، اين روزها بهترين عيدي براي من آزادي خانم صدر است.

همكاري كه آغاز همكاريمان به روزنامه شهيد «ياس نو» باز مي‌گردد، آنجا كه من در صفحات مياني روزنامه مشغول به كار بودم و شادي صدر هر روز ستون ثابتي را در خصوص مسائل زنان مي‌نگاشت، آخ كه دلم چقدر براي آن تحريريه و حال و هوايش تنگ شده اين روزها ...

به نظرم اين شعر وصف حال اوست:

تو که دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنس دل خسته ی ماست

دل دریا رو نوشتی ،‌ همه دنیا رو نوشتی ،‌ دل ما رو بنویس

بنویس هر چه که ما رو به سر اومد
بد قصه ها گذشت و بدتر اومد

بگو از ما که به زندگی دچاریم
لحظه ها رو می کشیم نمی شماریم

بنویس از ما که در حال فراریم
توی این پاییز بد فکر بهاریم

دل دریا رو نوشتی ،‌همه دنیا رونوشتی ،‌ دل ما رو بنویس

دست من خسته شد از بس که نوشتم
پای من آبله زد بس که دویدم

تو اگر رسیده ای ما رو خبر کن
چرا اونجا که تویی من نرسیدم

تو که از شکنجه زار شب گذشتی
از غبار بی سوارشب گذشتی

شعر از اردلان سرفراز

در همين زمينه از اين نوشته الپر به شدت حمايت مي‌كنم

March 10, 2007

بغض

آسمون بغضش رو، خالی می کنه،

آدم رو، حالی به حالی می کنه،

کوچه ها رنگِ زمستون می گیرن

شیشه ها، بخار و بارون می گیرن



آدما، چتراشون رو وا می کنن

گریه ی ابر رو تماشا می کنن

نمی خوان مثلِ درختا تر بشن

از دلِ قطره ها با خبر بشن

نمی خوان بی هوا خیسِ آب بشن

زیرِ بارون بمونن، خراب بشن؛

زیر بارون بمونن... خراب بشن ...



اما تو، چترت رو بستی، کبوتر

زیرِ بارونا، نشستی کبوتر

رفتی و سنگا شکستن، بالِت رو

اومدی، هیچکی نپرسید حالت رو

اومدی، هیچکی نپرسید حالت رو ...



بعضیا دشمن های خونی شدن

بعضیا غولِ بیابونی شدن

بعضیا، میگن که بارون کدومه

بوی نم، شرشرِ ناودون کدومه



دیدی، دیدی آسمون خراب شد سرِ ما،

غصه شد وصله ی بال و پَر ما،

حالا تو ...

حالا تو سایه نشینی مثلِ من ...



حالا تو سایه نشینی مثلِ من،

خوابای ابری می بینی مثلِ من،

چقدر اینجا می خوری، خونِ جگر،

کبوتر عصات رو بنداز و بپر،

کبوتر عصات رو بنداز و بپر ...

February 10, 2007

بر من که صبوحی زده‌ام خرقه حرامست

بر من که صبوحی زده‌ام خرقه حرامست
ای مجلسیان راه خرابات کدامست

هر کس به جهان خرمیی پیش گرفتند
ما را غمت ای ماه پری چهره تمامست

برخیز که در سایه سروی بنشینیم
کان جا که تو بنشینی بر سرو قیامست

دام دل صاحب نظرانت خم گیسوست
وان خال بناگوش مگر دانه دامست

با چون تو حریفی به چنین جای در این وقت
گر باده خورم خمر بهشتی نه حرامست

با محتسب شهر بگویید که زنهار
در مجلس ما سنگ مینداز که جامست

غیرت نگذارد که بگویم که مرا کشت
تا خلق ندانند که معشوقه چه نامست

دردا که بپختیم در این سوز نهانی
وان را خبر از آتش ما نیست که خامست

سعدی مبر اندیشه که در کام نهنگان
چون در نظر دوست نشینی همه کامست

February 8, 2007

پيش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم

اين شعر را هوشنگ ابتهاج متخلص به سايه در وصف استاد محمدرضا لطفي سروده است:

پيش ساز تو من از سخر سخن دم نزنم
كه بياني چو زبان تو ندارد سخنم

ره مگردان و نگه دار همين پرده ي راست
تا من از راز سپهرت گرهي باز كنم

صبر كن اي دل غم ديده كه چون پير حزين
عاقبت مژده ي نصرت رسد از پيرهنم

چه غريبانه تو با ياد وطن مي نالي
من چه گويم كه غريب است دلم در وطنم

همه مرغان هم آواز پراكنده شدند
آه ازين باد بلاخيز كه زد در چمنم

شعر من با مدد ساز تو آوازي داشت
كي بود باز كه شوري به جهان درفكنم

ني جدا زان لب و دندان چه نوايي دارد ؟
من ز بي هم نٿسي ناله به دل مي شكنم

بي تو ديگر غزل سايه ندارد لطفي
باز راهي بزن اي دوست كه آهي بزنم

February 4, 2007

يك شب دلي به مسلخ خونم كشيد و رفت

يك شب دلي به مسلخ خونم كشيد و رفت
ديوانه‌اي به دام جنونم كشيد و رفت

پس كوچه‌هاي قلب مرا جستجو نكرد
اما مرا به عمق درونم كشيد و رفت

تا از خيال گنگ رهايي رها شوم
بانگي به خواب گوش سكونم كشيد و رفت

شايد بپاس حرمت ويرانه‌هاي عشق
مرحم به زخم فاجعه گونم كشيد و رفت

ديگر اسير آن من بيگانه نيستم
از خود چه عاشقانه برونم كشيد و رفت

January 22, 2007

سكوت سرد خزان

به سکوت سرد خزان
به خزان زرد زمان

نه زمان را درد کسی
نه کسی را درد زمان

بهار مهربانی دی شد
زمان مردمی ها طی شد

داد از این دم سردی ها خدایا !!!
داد از این دم سردی ها خدایا !!!

نه امیدی در دل من
که گشاید مشکل من

نه فروغ روی مهی
که فروزد محفل من

نه همزبان درد آگاهی
که ناله خرد با آهی

داد از این بی دردی ها خدایا!!!
داد از این دم سردی ها خدایا !!!

December 16, 2006

اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح

تفالي به حافظ:


اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح
صلاح ما همه آن است کان تو راست صلاح

سواد زلف سیاه تو جاعل الظلمات
بیاض روی چو ماه تو فالق الاصباح

ز چین زلف کمندت کسی نیافت خلاص
از آن کمانچه ابرو و تیر چشم نجاح

ز دیده​ام شده یک چشمه در کنار روان
که آشنا نکند در میان آن ملاح

لب چو آب حیات تو هست قوت جان
وجود خاکی ما را از اوست ذکر رواح

بداد لعل لبت بوسه​ای به صد زاری
گرفت کام دلم ز او به صد هزار الحاح

دعای جان تو ورد زبان مشتاقان
همیشه تا که بود متصل مسا و صباح

صلاح و توبه و تقوی ز ما مجو حافظ
ز رند و عاشق و مجنون کسی نیافت صلاح

October 26, 2006

مهجوري عشاق

ای که مهجوری عشاق روا می​داری
عاشقان را ز بر خویش جدا می​داری

تشنه بادیه را هم به زلالی دریاب
به امیدی که در این ره به خدا می​داری

دل ببردی و بحل کردمت ای جان لیکن
به از این دار نگاهش که مرا می​داری

ساغر ما که حریفان دگر می​نوشند
ما تحمل نکنیم ار تو روا می​داری

ای مگس حضرت سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود می​بری و زحمت ما می​داری

تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم
از که می​نالی و فریاد چرا می​داری

حافظ از پادشهان پایه به خدمت طلبند
سعی نابرده چه امید عطا می​داری

October 15, 2006

وقت سحر

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند

بعد از این روی من و آینه وصف جمال
که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند

من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و این​ها به زکاتم دادند

هاتف آن روز به من مژده این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند

این همه شهد و شکر کز سخنم می​ریزد
اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند

همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند

October 7, 2006

براي تنهايي سهراب

امروز 15 مهرماه سالروز تولد سهراب سپهري در شهر كاشان است،

اين شاعر نوپرداز فارسي‌گوي متولد 1307 است و چند ماهي پس از كودتاي 1332 دوره نقاشي دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران را به پايان برد.

سهراب ابتدا در دهه 1330 به عنوان نقاشي نوپرداز به شهرت رسيد، كار شعر را هم از همان ايام آغاز كرده بود. نخستين مجموعه شعر او "مرگ رنگ" در سال 1330 به چاپ رسيد.

" زندگي خواب‏ها" را در سال 1332 و " آوار آفتاب" و" شرق اندوه" هر دو را به سال 1340 عرضه كرد. در اين مجموعه هاي نخستين او گه‌‏ گاه طنين صداي نيما يوشيج به گوش مي‏رسيد؛ اما مجموعه هاي بعدي يعني " صداي پاي آب"، "مسافر" و به ويژه "حجم سبز" كه در سال 1346 انتشار يافت، هيچ صدايي جز صداي آشناي خود او نيست؛ هر چند برخي در واپسين شعرهاي سپهري رنگي از زبان انديشه فروغ را ديده و در نتيجه از پاره‏اي جهات شهرت آن دو را قابل مقايسه دانسته‏ اند.
مجموعه اين هفت كتاب به همراه يك كتاب ديگر او به نام " ما هيچ، ما نگاه"، كه قبلاً نيز منتشر شده بود در سال 1356 يك جا در مجموعه ‏اي با عنوان هشت كتاب به چاپ رسيده كه بعد از آن بارها تجديد چاپ شده است.
سپهري روز اول ارديبهشت ماه 1359 در اثر ابتلاي به بيماري سرطان خون درگذشت.

در تابستان امسال همراه فرنوش و اين برادر به «مشهد اردهال» رفتيم، جايي كه سهراب غريبانه در آن خاك خفته است، در نگاه اول وقتي صادق گفت كه اينجا قبر سهراب است، بي هيچ اغراقي تعجب كرديم و اميدوارم كه عكس‌ها گوياي مظلوميت سهراب در گوشه‌اي از اين مسجد نيمه‌كاره و خرابه باشد.

آري سهراب اينگونه آرميده است، در گوشه مسجدي نيمه ساخته و مخروب؛ در حاليكه امروزه ناشران كتاب‌هايش را براي بارهاي چندم و چند دهم چاپ مي‌كنند اما دريغ از يك آرامگاه و يا حتي يك سنگ قبر مناسب براي اين افتخار ادب پارسي.

دلم بس گرفت كه ما اينگونه با مشاهيرمان رفتار مي‌كنيم و دريغ از مركزي و نهادي كه مسئوليت سر و سامان دادن به مقبره اين شاعر نامدار پارسي زبان را برعهده داشته باشد. هيهات هيهات ...

بر سر قبر سهراب نوشته شده بود:

به سراغ من اگر مي‏آييد
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من

ادامه شعر و عكس‌ها را اينجا ببينيد.

اهل كاشانم

پيشه ‏ام نقاشي است

گاه گاهي قفسي مي‏سازم با رنگ، می فروشم به شما

تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است

دل تنهايي ‏تان تازه شود

چه خيالي، چه خيالي، ... مي‏دانم

پرده ام بي‏جان است.

خوب مي‏دانم، حوض نقاشي من بي ‏ماهي است.

September 24, 2006

فرياد

براي شصت و شش سالگي محمدرضا شجريان و صداي ماندگارش

مشت مي‌كوبم بر در
پنچه مي‌سايم بر پنجره‌ها
من دچار خفقانم، خفقان!
من به تنگ آمده‌ام، از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم:
-آي!
با شما هستم!
اين درها را باز كنيد!
من به دنبال فضايي مي‌گردم:
لب بامي،
سر كوهي،
دل صحرايي
كه در آنجا نفسي تازه كنم.
آه!
مي‌خواهم فرياد بلندي بكشم
كه صدايم به شما هم برسد!
من هوارم را سر خواهم داد!
چاره درد مرا بايد اين داد كند
از شما خفته‌ي چند!
چه كسي مي‌آيد با من فرياد كند؟

شعر از زنده ياد فريدون مشيري

September 19, 2006

بوي باران


بوی باران
بوی سبزه
بوی خاک
شاخه های شسته
باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس
رقص باد
نغمه ی شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگـــــــــــــــــــار

خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتـــــــــــــــــــــاب

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم مسازد آفتاب
ای دریغ از ما دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

شعر از مرحوم فريدون مشيري

September 15, 2006

مناظره خسرو با فرهاد

نخستين بار گفتش كز كجائي
بگفت از دار ملك آشنائي

بگفت آنجا به صنعت در چه كوشند
بگفت انده خرند و جان فروشند

بگفتا جان فروشي در ادب نيست
بگفت از عشقبازان اين عجب نيست

بگفت از دل شدي عاشق بدين سان؟
بگفت از دل تو مي‌گوئي من از جان

بگفتا عشق شيرين بر تو چونست
بگفت از جان شيرينم فزونست

بگفتا هر شبش بيني چو مهتاب
بگفت آري چو خواب آيد كجا خواب

بگفتا دل ز مهرش كي كني پاك
بگفت آنگه كه باشم خفته در خاك

بگفتا گر خرامي در سرايش
بگفت اندازم اين سر زير پايش

بگفتا گر كند چشم تو را ريش
بگفت اين چشم ديگر دارمش پيش

بگفتا گر كسيش آرد فرا چنگ
بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ

بگفتا گر نيابي سوي او راه
بگفت از دور شايد ديد در ماه

بگفتا دوري از مه نيست در خور
بگفت آشفته از مه دور بهتر

بگفتا گر بخواهد هر چه داري
بگفت اين از خدا خواهم به زاري

بگفتا گر به سر يابيش خوشنود
بگفت از گردن اين وام افكنم زود

بگفتا دوستيش از طبع بگرار
بگفت از دوستان نايد چنين كار

بگفت آسوده شو كه اين كار خامست
بگفت آسودگي بر من حرام است

بگفتا رو صبوري كن درين درد
بگفت از جان صبوري چون توان كرد

بگفت از صبر كردن كس خجل نيست
بگفت اين دل تواند كرد دل نيست

بگفت از عشق كارت سخت زار است
بگفت از عاشقي خوشتر چكار است

بگفتا جان مده بس دل كه با اوست
بگفتا دشمنند اين هر دو بي دوست


مثنوی مناظره خسرو و فرهاد از منظومه خسرو و شیرین اثر شاهکار نظامی گنجوی

September 7, 2006

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت
وز بستر عافیت برون خواهم خفت

باور نکنی خیال خود را بفرست
تا در نگرد که بی​تو چون خواهم خفت

September 4, 2006

المنت لله که در میکده باز است

المنت لله که در میکده باز است
زان رو که مرا بر در او روی نیاز است

خمها همه در جوش و خروشند ز مستی
وان می که در آن جاست حقیقت نه مجاز است

از وی همه مستی و غرور است و تکبر
وز ما همه بیچارگی و عجز و نیاز است

رازی که بر غیر نگفتیم و نگوییم
با دوست بگوییم که او محرم راز است

شرح شکن زلف خم اندر خم جانان
کوته نتوان کرد که این قصه دراز است

بار دل مجنون و خم طره لیلی
رخساره محمود و کف پای ایاز است

بردوختهام دیده چو باز از همه عالم
تا دیده من بر رخ زیبای تو باز است

در کعبه کوی تو هر آن کس که بیاید
از قبله ابروی تو در عین نماز است

ای مجلسیان سوز دل حافظ مسکین
از شمع بپرسید که در سوز و گداز است

August 26, 2006

نگاه تو

هميشه از نگاه تو با تو عبور ميكنم
از اينكه عاشق توام حس غرور ميكنم

دوباره با سلام تو تازه تازه ميشوم
با نفس ساده تو غرق ترانه ميشوم


August 20, 2006

ياد باد

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد

آن جوان بخت که می​زد رقم خیر و قبول
بنده پیر ندانم ز چه آزاد نکرد

کاغذین جامه به خوناب بشویم که فلک
رهنمونیم به پای علم داد نکرد

دل به امید صدایی که مگر در تو رسد
ناله​ها کرد در این کوه که فرهاد نکرد

سایه تا بازگرفتی ز چمن مرغ سحر
آشیان در شکن طره شمشاد نکرد

شاید ار پیک صبا از تو بیاموزد کار
زان که چالاکتر از این حرکت باد نکرد

کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد
هر که اقرار بدین حسن خداداد نکرد

مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق
که بدین راه بشد یار و ز ما یاد نکرد

غزلیات عراقیست سرود حافظ
که شنید این ره دلسوز که فریاد نکرد

عكس زنده ياد حجت الاسلام موسوي پدر مهندس علي اكبر موسوي خوئيني

مراسم ختم حجت الاسلام موسوي، چهارشنبه - ساعت 5 تا 6 و نيم - مسجد الجواد - ميدان هفتم تير

July 29, 2006

صياد ...

چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم
اي طرفه نگارم

از دوري صياد دگر تاب ندارم
رفتست قرارم

چون آهوي گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگيرم نگرانم

از ناوک مژگان چو دو صد تير پراني
بر دل بنشاني

چون پرتو خورشيد اگر رو بکشاني
واي از شب تارم

در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم

از ديده ره کوي تو با عشق بشويم
با حال نزارم

برخيز که داد از من بيچاره ستاني
بنشين که شرر در دل تنگم بنشاني

تا آن لب شيرين به سخن باز گشايي
خوش جلوه نمايي

اي برده امان از دل عشاق کجايي
تا سجده گذارم

گر بوي تو را باد به منزل برساند
جانم برهاند

ور نه ز وجودم اثري هيچ نماند

جز گرد و غبارم
جز گرد و غبارم...

ترانه از مهدی عابدینی

July 18, 2006

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن

دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن
در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن

از جان طمع بریدن آسان بود ولیکن
از دوستان جانی مشکل توان بریدن

خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ
وان جا به نیک نامی پیراهنی دریدن

گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن
گه سر عشقبازی از بلبلان شنیدن

بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار
کآخر ملول گردی از دست و لب گزیدن

فرصت شمار صحبت کز این دوراهه منزل
چون بگذریم دیگر نتوان به هم رسیدن

گویی برفت حافظ از یاد شاه یحیی
یا رب به یادش آور درویش پروریدن

July 12, 2006

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست
ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست

هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

پیوند عمر بسته به موییست هوش دار
غمخوار خویش باش غم روزگار چیست

معنی آب زندگی و روضه ارم
جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست

مستور و مست هر دو چو از یک قبیلهاند
ما دل به عشوه که دهیم اختیار چیست

راز درون پرده چه داند فلک خموش
ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست

سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست
معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست

زاهد شراب کوثر و حافظ پیاله خواست
تا در میانه خواسته کردگار چیست

July 4, 2006

باده مشکین

اگر به باده مشکین دلم کشد شاید
که بوی خیر ز زهد ریا نمی​آید

جهانیان همه گر منع من کنند از عشق
من آن کنم که خداوندگار فرماید

طمع ز فیض کرامت مبر که خلق کریم
گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشاید

مقیم حلقه ذکر است دل بدان امید
که حلقه​ای ز سر زلف یار بگشاید

تو را که حسن خداداده هست و حجله بخت
چه حاجت است که مشاطه​ات بیاراید

چمن خوش است و هوا دلکش است و می بی​غش
کنون بجز دل خوش هیچ در نمی​باید

جمیله​ایست عروس جهان ولی هش دار
که این مخدره در عقد کس نمی​آید

به لابه گفتمش ای ماه رخ چه باشد اگر
به یک شکر ز تو دلخسته​ای بیاساید

به خنده گفت که حافظ خدای را مپسند
که بوسه تو رخ ماه را بیالاید

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007