« ... | دفتر اصلي | قاليباف به بهشت رفت »


September 04, 2005

دزد و يارانش

گويند: ناداني شبي به خانه‌ي توانگري به دزدي رفت. خداوند خانه از جنبش ايشان بيدار گشت. دانست كه دزداني دربامند. زن را آهسته بيدار كرد و چگونگي را به او گفت و افزود كه من خود را خفته مي‌سازم و تو چنان كه آوازت را بشنوند با من در سخن آي و از من بپرس كه:

اين داراي بسيار از كجا آوردي؟ هرچند بيشتر از دادن پاسخ سر باز زنم، تو ايستادگي كن و بيشتر پا بفشار. زن فرمان برداشت و با همان روش، شوي را پرسيدن گرفت. مرد گفت:

از اين پرسش درگذر. زيرا اگر چگونگي را با تو بگويم و كسي بشنود، زيان مردمان فراهم شود. زن از پرسش باز نه ايستاد و پافشاري كرد. مرد گفت:
تو را از اين پرسش چه كامه ايست؟ زنان را با دشواري‌هاي زندگي مردان و پيچيدگي رازهاي آنان، چه كار؟ زن گفت: مي‌خواهم كه بدانم.

مرد گفت: اين دارايي، از دزدي گرد آمده است كه در آن كار استاد بودم. افسوني داشتم كه شب‌هاي مهتابي، پيش ديوارهاي توانگران مي‌ايستادم و هفت بار مي‌گفتم «شولم شولم» و دست در روشنايي مهتاب مي‌زدم، با يك خيز به بام مي‌رسيدم و بر سر روزني مي‌ايستادم و هفت بار مي‌گفتم «شولم شولم» از روزن فرود مي‌آمدم و بي‌رنج در ميان خانه مي‌ايستادم. باز هفت بار همان افسون مي‌خواندم و همه‌ي كالاهاي پر بهاي خانه به چشمم آشكار مي‌گشت. هر آن چه مي‌توانستم بر مي‌داشتم و هفت بار ديگر «شولم شولم» مي‌گفتم و بر مهتاب سوار و از روزن بيرون مي‌شدم. از خجستگي آن افسون، نه كسي مي‌توانست مرا ببيند و نه كسي از من بدگمان مي‌شد. كم كم اين همه دارايي كه مي‌بيني به دست آمد. ولي زنهار! تا اين افسون را به كسي نياموزي كه از آن تباهي‌ها زايد.

دزدان از شنيدن اين سرگذشت و آموختن افسون شاد شدند. اندكي ايستادند. آن گاه كه گمان بردند مردمان خانه را خواب ربوده، پيشگام دزدان هفت بار «شولم شولم»‌ گفت وپاي در روزن نهاد همان بود و برگردن افتادن همان! خداوند خانه برجست و چوب دستي برداشت و بر شانه‌هاي دزد مي‌كوفت و مي‌گفت:

اي نابكار! آن همه كوشيدم، زندگي شيرين را با رنج كار، تلخ كردم تا دارايي به دست آوردم. اينك، تو بي دين مي‌خواهي در يك دم آن را به پشت گيري و ببري؟ باري، بگو تو كيستي.

دزد گفت: من آن نادانم كه دم گرم تو مرا بر باد سرد چنان نشاند كه خواهش جانماز روي آب گستردن در دل آوردم و چون نيم سوخته‌اي، آتش در من افتاد و پشت پاي آن نيز بخوردم. اينك، مشتي خاك در پس من انداز تا از خانه‌ات، گراني ببرم.

برگرفته از بخش برزويه پزشك - كليله و دمنه


« ... | دفتر اصلي | قاليباف به بهشت رفت »




آقای مزروعی با سلام.رسیدن به دموکراسی حقیقی نیازمنداستقامت است.خاطرات زندان را ادامه دهید امیدوارم همیشه موفق باشید.

ارسال شده توسط: نسیم درSeptember 12, 2005 03:19 AM

ای مردمان ارفالیس.شما میتوانید دهل رادرپلاس پیچیدوسیم های سازرا بازکنید.اماکیست که بتواند چکاوک راازخواندن بازدارد؟(جبران خلیل جبران)(پیامبر)
وبلاگم منتظر شما وهمس

ارسال شده توسط: قاتل درSeptember 5, 2005 12:45 AM

سلام
خوبي؟ميگن تكليف اقبال كه احتمالا به اين زوديا مشخص نشه....قرار نيست براي روزنامه يه فكري بكنيد؟

حنيف: به نظرت وقتي مجوز به همون نمي‌دن چه فكري بكنيم

ارسال شده توسط: فرياد درSeptember 4, 2005 11:35 PM

ارسال نظر





مرا به خاطر بسپار؟

(you may use HTML tags for style)