گویی همین دیروز بود، به مانند چشم برهم زدنی گذشت، هفت ماه شد.
چشم بر هم زدن که نه، داستانی که هر لحظه اش برایم قصه ای پرغصه است؛ آری عزیزکم، هفت ماه شد که من به یکباره مجبور شدم بار سفر ببندم و کوچ کنم و تو بمانی و دنیایی از تنهایی و درد و غم و ...
راستی انگار همین دیروز بود که برای آخرین بار دستانت را لمس کردم و رویت را بوسیدم و طلب حلالیت کردم، میدانستم و میدانستیم که دارم میروم، اما نمیدانستم که به کجا و چگونه با چه و آخرش به کجا ختم میشود.
انگار همین دیروز بود که برای آخرین بار در خانه کوچکمان با هم حرف زدیم و من صحبت از رفتن کردم و تو به من نگاه کردی و از سر ناچاری و جبر زمانه سکوت کردی و لب نگشودی و با سکوت موافقت کردی.
آری انگار همین دیروز بود که برای آخرین بار کودک درونت را بوسیدم به امید دیداری زود، اما نمیدانستم که آن بوسه شاید آخرین بوسه ای باشد که بر کودکم میزنم و امروز در حسرت دیدارش باشم.
اصلا انگار همین دیروز بود که پا در ستاد قیطیریه گذاشتم با هزار امید و آرزو برای فردا به همراه دوستانم و امروز من کجا و آنان کجا، یا در گوشه بندها گرفتارند یا بدنبال ...
عزیزکم، میدانم که روزگار برایت سختتر از هر زمانی میگذرد و مجبوری در این روزگار غدار بار بزرگ کردن محصول زندگیمان را به تنهایی به دوش بکشی و من تنها نظاره گر بزرگ شدن و بزرگ شدنش باشم و در حسرت لمس کردنش بسوزم.
همسر صبورم، نمیدانم کی و چگونه و چطور همه این نبودنها را جبران کنم، اما بدان که فراموش کردن همه این دردها شدنی نیست و به یاد خواهم داشت که چگونه و چرا بار زندگی را به تنهایی به دوش گرفتی و مردانه ایستادی تا بتوانم راهی که همرزمانم بخاطرش کشته و شکنجه و به زندان افتادند، بپویم.
در مقابلت تنها میتوانم سر تعظیم فرود آورم و از فرسنگها دور روی تو و دلبند کوچکم را ببوسم.
به امید دیدار