« سه بازخورد برای یک درد دل | اول دفتر | غم زمانه ... »

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم ...

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم
کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم

آب مي خواهم، سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند

خود نميدانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟

خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند

دشنه اي نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد مي شوم
خوب اگر اينست من بد مي شوم

بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم ديگر مسلماني بس است

در ميان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم

بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم
هر چه در دل داشتم رو مي کنم

نيستم از مردم خجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم،بت پرستي کار ماست
چشم مستي تحفه ي بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي کنم
طالعم شوم است باور مي کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمي گويم که خاموشم مکن
من نمي گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غم خوار باش

من نمي گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود!!!

واي! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون مي چکد
خون من،فرهاد،مجنون مي چکد

خسته ام از قصه هاي شوم تان
خسته از همدردي مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلي،کسي مجنون نشد

آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

دنبالك

TrackBack URL for this entry:
http://hanif.ir/cgi-bin/mt34/mt-tb.cgi/1013

نظرات

:

باز هم اول مهر آمده بود و معلم آرام، اسم ها را مي خواند:

- اصغر ِ پور حسين!

پاسخ آمد

- حاضر

- قاسم هاشميان!

پاسخ آمد

- حاضر

- اكبر ليلا زاد ...

پاسخش را كسي از جمع نداد

بار ديگر هم خواند

- اكبر ليلا زاد

پاسخش را كسي از جمع نداد

همه ساكت بوديم

جاي او اين جا بود

اينك اما، تنها

يك سبد لاله سرخ

در كنار ما بود

لحظه اي بعد، معلم سبد گل را ديد

شانه هايش لرزيد

همه ساكت بوديم

ناگهان در دل خود زمزمه اي حس كرديم

غنچه اي در دل ما مي جوشيد

گل فرياد شكفت

همه پاسخ داديم

- حاضر! ما همه اكبر ليلا زاديم!

قیصر

 

آذین :

به راستی غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟

وقتی که یک هنرمند سبز می شود در http://bekhaan.persianblog.ir/

 

:

سلام حنیف قهرمان و رشید !این برای دومین بار است که به همین نام می خوانمت !بار اول در بخش نظرات "برای دختر در راهم" !بود.سفر مبارزاتی و پرخطرتان مستدام و پایدار! نمی دانم نوشته ام را با تیتر "میرحسین یاحسینی بر بلندای تاریخ" را که در بخش نظرات شعر حالمان...گذاشتم، دیده ای یا نه؟ آرزو دارم که این دل نوشته منتشر شود و شما را به خدا هر جور که صلاح می دانید در این خصوص به من یاری رسانید انتشار آن در نوروز امکان پذیر نیست ؟ پاینده ، پیروز و سربلند باشید.

 

احسان :

اگر از احوال حنيفمان نمي پرسيم دليلش جاي داشتن حنيف در قلبمان است. حنيف عزيز در راهت همچنان صبور باش و اميدوار.

 

راحله :

سلام من اولین بار نوشته هاتونو میخونم.عالی بود.نظراتمو میگم.موفق باشید

 

آریوبرزن :

سلام
خسته نباشید دوست من. من از دور خدمت شما ارادت دارم و تلاش و مبارزه شما در راه آزادی در خور ستایش است.
یه سوال داشتم من دنبال نام شاعر این شعر می گردم می تونید به من بگید کی هست؟

 

ارسال نظرات

(If you haven't left a comment here before, you may need to be approved by the site owner before your comment will appear. Until then, it won't appear on the entry. Thanks for waiting.)

 

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007