« August 2009 | دفتر اول | October 2009 »

September 28, 2009

غم زمانه ...

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟

September 23, 2009

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم ...

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم
کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم

آب مي خواهم، سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند

خود نميدانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟

خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند

دشنه اي نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد مي شوم
خوب اگر اينست من بد مي شوم

بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم ديگر مسلماني بس است

در ميان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم

بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم
هر چه در دل داشتم رو مي کنم

نيستم از مردم خجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم،بت پرستي کار ماست
چشم مستي تحفه ي بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي کنم
طالعم شوم است باور مي کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمي گويم که خاموشم مکن
من نمي گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غم خوار باش

من نمي گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود!!!

واي! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون مي چکد
خون من،فرهاد،مجنون مي چکد

خسته ام از قصه هاي شوم تان
خسته از همدردي مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلي،کسي مجنون نشد

آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

September 14, 2009

سه بازخورد برای یک درد دل

با انتشار یادداشت «به دنبال جرعه ای» برخی دوستان عزیزم پاسخ هایی را نگاشته اند که اولی مربوط به خواهرم فاطمه قدیانی در وبلاگ «سنجاقک» است و دومی را همکار و هم پرونده ای در بندم فرشته قاضی عزیز نگاشته و دیگری رادوست ندیده ای از خوانندگان سایت موج آزادی که در پی می آید:

یک عاشقانه آرام شاید
فاطمه قدیانی
۲۳ شهریور ۱۳۸۸

وقتی گم کرده‌ای داشته باشی چه فرقی می‌کند برادرت باشد یا همسرت. طعم تلخ انتظار تمام لحظه‌هایت را می‌پوشاند. دوری و فراق برای‌ت عادت می‌شود و گاهی و فقط گاهی هم باید گفت خوشا صبوری‌ها. طعم انتظار و دوری هر کسی با هم فرق می‌کند. قبول کنید. کسی را هم توان تشخیص دقیق این طعم و مزه برای دیگری نیست.

حکایت حنیف و فرنوش را هر ثانیه با خودم حمل می‌کنم. نه از روی جبر و خستگی بلکه از روی علاقه و میل شخصی خودم. قصه از خود گذشتی مردی برای خاک‌ش و قصه صبر عاشقانه زنی که حالا تن‌ها یک نفر نیست. دختر او هم این جدایی را تاب می‌آورد عاشقانه در جایی در بطن مادرش. پس حالا می‌شود بگویم قصه عاشقانه سه انسان که هر کدام به نوعی برای خاک‌شان غوغایی می‌کنند. روایت این قصه نه با سوز همراه است و نه با شادی. روایت‌ش اما باید پر از حس خوب باشد. بیان آزادگی و عاشقانه‌های سه انسان برای خاک شان.


ادامه این نوشته هم در گپ‌های دوستانه با حنیف به خودش گفته شده است چون نویسنده را یارای بیان همه چیز در ملاء عام نیست.

***

برای حنیف مزروعی که عشق را انتخاب کرد

فرشته قاضي
یادم هست حنیف را نتوانسته بودند پیدا کنند و پدرش، علی مزروعی که نماینده مجلس بود پسرش را تحویل داد تا هم به قانون احترام گذاشته باشد و هم بگوید که پسرش آقازاده ای نیست که متفاوت از دیگر فرزندان وطنش باشد. آقا زاده ای متفاوت از سایر آقازاده ها که همچون سایر فرزندان آزادیخواه کشورش، زندان رفت، شکنجه شد و اکنون آواره غریبی است در سرزمین خود، اما از پای ننشسته و می نویسد و اطلاع رسانی می کند و افشا می کند کودتا چیان را برای ثبت در تاریخ سرزمین اش.

اما او اکنون بی تاب شنیدن صدای تپش قلب جنینی است که در بطن همسرش زندگی را آغاز کرده، او تشنه شنیدن صدای همسر نازنینی است که زندگی اش با حنیف با زندان او آغاز شده و با در به دری و آوارگی اش همراه و من خوب می فهمم فرنوش اکنون چقدر نیازمند حضور حنیف است و همراهی او .

حق داری حنیف جان، هیچ معلوم نیست این روزهای در به دری کی به اتمام می رسد اما در مصاحبه ای گفته بودی که بین عشق و آزادی، تو عشق را ترجیح میدهی. یادت هست حنیف؟ آن موقع همه می گفتند حنیف در تدارک ازدواج است و تازه عاشق شده وگرنه آزادی را بر عشق ترجیح میداد و این روزها اما تو افسوس میخوری که کاش خود را معرفی کرده بودی و در بند بودی اما اینگونه دربه در و دور از عشق و کودک در راهت نبودی.
تو عشق را انتخاب کردی و همین عشق، تو را این روزها در به در کرده است. عشق به سرزمین ات، عشق به هم وطنانت و عشق به آزادی.

خود را ملامت می کنی که اگر خود را معرفی میکردی شاید این روزها آزاد می شدی و در کنار عزیرانت. اما فراموش می کنی نقش بزرگی را که این روزها بر عهده گرفتی و آبرویی را که یک تنه از کودتا چیان بردی.
میدانم که 80 روز است صدای فرنوش را نشنیده ای. میدانم که 90 روز است پدر، مادر و سایر عزیزانت را ندیده ای و میدانم که دلت گرفته است از این غربت در کشورت، اما این را نیز میدانم نقشی که تو این روزها رقم زدی با تمام این سختی ها و تلخی ها، نقشی جاودانه ای است در تاریخ ایران زمین.

میدانی حنیف، وقتی شادی صدر فهمید که دخترکی در راه دارد گریه کرد و همه مبهوت این گریه که از شادی است یا غم. اما او از غم به دنیا آوردن دخترکی بی گناه در سرزمینی که سهم زن از زندگی هیچ بود، گریه میکرد. اما همین کودک نیامده او را مصمم ساخت تا برای بهبود وضعیت زنان و دخترکان کشورش مصمم شود و اکنون یکی از با افتخارترین فعالان حقوق زنان کشورش است. او زندگی خود را گذاشت تا زندگی دخترکش و دخترکان من و ما را بهبود بخشد و تو حنیف جان، دخترکت در راه است و تو تمام تلاش خود را می کنی تا زندگی کودکت و کودکان من و ما رنگی دیگر به خود گیرد؛ تا فرشته در راهت در سرزمینی چشم بگشاید و بزرگ شود که نخبگانش را به بند نکشند و سهم او از آزادی همانی باشد که لایقش است نه همانی که حکومت جبر برایش جیره می بندد.

به کودکت فکر کن و به کودک من و کودکان ما که تو هزینه آینده ای آزاد توام با عشق برای آنان را می پردازی و بدان که این فرشته نیامده، عاشق پدری خواهد بود که در به در و آواره، تاریخ سرزمینش را برای او رقم میزد.
سرت را بالا بگیر برادر نازنینم که اگر عشق را ترجیح نمیدادی ممکن بود چون سایر آقازاده ها، اکنون بر مقام و منصبی نشسته باشی. تو متفاوت بودی و به خاطر همین تفاوت، در کشور خود آواره ای و چه حرمتی دارد این آوارگی تو و بی تابی های عاشقانه ات.

می گذرد این ایام و کودکان ما در سرزمینی با عشق، توام با آزادی که ارمغان رنج های این روزهای تو و سایر برادران و خواهران هم وطنم است، نفس خواهند کشید.

***

برای حنیف مزروعی که نوشت به دنبال جرعه ای:

آری آینچنین بود برادر!

و تو تنها نیستی ای برادر که در این زندان بی دیوار وبی میله محبوسی.

ما همه با همیم ما بیشماریم و از پس پشت همین دربندی آزاد, با تو و برادران وخواهران آزاده مان آزادی را هجا می کنیم تا اینبار اگر اتفاق افتاد درست بنویسیمش بر تخته های سیاه سیاست. با یک گچ سفید که از استقامتمان ساخته ایم.

طاقت بیار عزیز! دخترک در راهت که به دنیا قدم گذارد سبزه ها را خوب می شناسد چرا که مادر صبورش در هزارو یک شب تنهایی هایش از رقص سبز پدرش در میان بادهای وحشی قصه ها برایش خوانده است.

و ما درد مشترکی هستیم که اینک تو و برادران تو ما را فریاد میکشید.

بمان و سبزی کن برادر!

بمان و سپیدی کن برادر!

که سبز و سپیدت سرخی خون سهراب هامان را دربر بگیرد و بر تن ایرانمان تن پوشی شود آکنده از امضای آزادگان.

بمان برادر بمان!

September 13, 2009

به دنبال جرعه ای ...

همه شنیده ایم که برادر آزاده در بندم به آغوش خانواده بازگشته است و خوشحالی و سرور ناشی از این فرخنده اتفاق احتیاج به هیچ توضیحی ندارد. شادباشانه باید جشن گرفت و به انتظار آزادی دیگر برادران دربند نشست.

اما این کلمات زمانی بر قلم جاری شد که دوستی که به دیدن رضای عزیز رفته بود در این فضای مجازی به من گفت: راستی پدرت را در خانه شان دیدم بعد از مدتها دوباره آفتابی شده بود و بخاطر شرایطش انگار لحظاتی آمد، رضا را دید و سریعا رفت تا به دست نامحرمان نیافتد.

در آنی بند دلم گرفت، یادم آمد که بیش از 90 روز است ندیدمش، بیش از 100 روز است که مادرم را هم، بیش از 70 روز است که از همسر باردارم نیز جدا افتاده ام و در گوشه تنهایی ام نشسته ام؛ در گوشه ای که تنها من و خدایم در آن حضور داریم، نشسته ام و رفتن و آمدن رفقایم را تماشا میکنم؛ حتی نمی توانم صدای رفقای زجر کشیده و بند کشیده را بشنوم و شادباش بگویمشان بازگشت از سفری که آنرا مانند حج می دانم.

در حصاری که خودم اطرافم بنا کرده ام نشسته ام و حتی از شنیدن صدای همسری که باردار ثمره زندگی مشترک مان است معذورم، در زندان خودم نشسته ام و از دیدن روی پدری که بمانند خودم در حصاری اجباری از شر نامحرمان امان گرفته، محرومم.

آری اینچنین است، در زندان خود ساخته ای هستیم که زمان آزادی از آن مشخص نیست و در در انتظار جرعه ای برای نفس کشیدن و دیدن و شنیدن، این زندان فقط مختص به من نیست ،دایره اش به جای کوچک تر شدن هر روز بزرگتر می شود و دلتنگی های ما هر روز بیشتر و فوران می کند و شاید فراموشی اش به این آسانی نباشد.

***

اینها دلتنگی های من است شاید خواننده آن را تراوشاتی از سر یأس بداند.

***

در آخر باز هم بازگشت برادر آزاده ام محمدرضا جلایی پور را خدمت خانواده و خصوصا همسرش تبریک می گویم.

September 1, 2009

امپراتوری دروغ

نقل از پایگاه اطلاع رسانی نوروز:

1.
کلیت آموزه های اسلامی که بطور اعتباری به سه دسته عقائد ، احکام و اخلاق تقسیم بندی می شوند یک هدف را دنبال می کند و آن بر ساختن انسانی است که در زندگی فردی و اجتماعی پایبندی کاملی به ارزشهای دینی و اخلاقی همچون عدالت ، صداقت ، امانت ،...داشته باشد.
ماه رمضان از این جهت ماه مبارکی برای مسلمانان است که در سایه تمرین روزه داری راه تزکیه نفس و اطاعت و بندگی به درگاه حق هموارترمی شود تا از قید هر بندگی دیگر آزاد شوند و جز بر منهج عدالت و راستگویی و درستی و...راه نپیمایند.
طبعا نظام سیاسی برآمده از آموزه های اسلامی باید تجلی عینی و عالی این ارزشها در عرصه عمل باشد . و خلاصه آنکه در مقام مقایسه نظام های سیاسی موجود در دنیا تنها مزیت نظام سیاسی اسلامی نسبت به دیگر نظام ها را باید در پایبندی تام و تمامش به ارزشهای اخلاقی و در راس آنها عدالت و راستی و درستی دانست.

2.
ماه رمضان از وجه دیگری نیزدر تاریخ اسلام برجسته است و آن به شهادت رساندن اسوه کامل مکتب شیعه و تجلی عالی یک مسلمان در زندگی فردی و اجتماعی و رهبری و اداره نظام سیاسی اسلامی امام علی(ع) است . اما آنچه داغ شهادت این صدای عدالت انسانی در تاریخ را در دل هر انسان عدالتخواه و آزاده ای تازه می کند این است که وقتی خبر شهادت او در محراب مسجد کوفه بدست مسلمانی متحجر در بلاد اسلامی منتشر شد خیلی از مسلمانان از خبردهنده می پرسیدند که مگر علی نماز هم می خواند؟

3.
نویسنده این روایت را بارها و بارها و از دوران نوجوانی در بالای منابر از واعظان و خطیبان روحانی شنیده است و اینها در توضیح این واقعه می افزودند که معاویه با بکارگیری دهها جاعل حدیث و صدها امام جمعه و جماعت و هزاران شایعه ساز آنچنان دستگاه تبلیغی علیه امام علی سامان داده بود که این واکنش طبیعی آن در میان مسلمانان بود .
در واقع معاویه با تکیه بر زر و زور آنچنان دستگاه تزویر و « امپراطوری دروغ »ی را سازمان داده بود که نتیجه اش این بود که آیا علی هم نماز می خواند؟ و به مسجد می رفت؟ و ... و وقتی در نزدیک به 15 قرن پیش بتوان با علی اولین اسلام آورنده ، جان پناه پیامبر در همه لحظه های خطر و مبارزه ، داماد پیامبر، عادل ترین و اخلاقی ترین حاکم از نگاه ما و ... ، آنهم ذیل حکومتی بنام دین و خلافت اسلامی چنین کرد تکلیف دیگر انسانها روشن است .
در آن زمان که ارتباطات در هر وجهش تفاوتی بنیادی با دنیای امروز داشت « امپراطوری دروغ » آنچنان چهره و شخصیت علی را وارونه نشان داده بود تا خلافتی که به سلطنت تغییر ماهیت داده بود با آسودگی خاطر از وجود این اسوه حق بتواند بر بلاد اسلامی و مسلمانانی که در دام این تبلیغات دروغین افتاده اند، بنام اسلام حکومت کند و...

4.
یادم هست که همه واعظان و خطیبان از بیان این واقعه مظلومیت علی را نتیجه می گرفتند و اینکه این داستان تکراری تاریخ در مورد ائمه شیعه و شیعیان واقعی از طرف حکومت های جائر اما بنام اسلام بوده است و اینگونه اسلام امامت را از اسلام خلافت و سلطنت جدا می کردند و به تعبیر دکتر شریعتی جنگ دائمی مذهب علیه مذهب در تاریخ اسلام جاری بود، اما هرگز تصور نمی شد که این تجربه «امپراطوری دروغ» در حکومتی دینی بنام اسلام و شیعی آنهم علیه شهروندانی پایبند به این نظام اما معترض به برخی عملکرد ها و منتقد برخی مسئولین حکومتی تکرار شود .

به راه دور نمی روم فقط از مناظره انتخاباتی اخیر شروع می کنم که در آن رئیس دولت نهم در مقابل نامزد رئیس جمهوری دهم مثل آب خوردن دروغ می گفت و به افرادی که در آن جلسه حاضر نبودند تهمت و افترا می بست و ... و از این طریق و طریق های خلاف قانون و عدالت و مروت و اخلاق دیگر که از روز روشنتر است در پی جمع آوری رای برای تشکیل «دولت اسلامی» بود. در بازتاب به مدعیات کذب وی بود که تابلوی "دروغ ممنوع" بر دستهای بسیاری از شهروندان بلند شد اما ظاهرا رای و نظر اکثریت شهروندان افاغه نکرد و تقلب هم به دروغ اضافه شد و وقتی این شهروندان به اعتراض برآمدند که "رای ما چه شد" آنچنان «امپراطوری دروغ»ی بکار افتاد که نگو و نپرس!

صدا و سیما، مطبوعات وابسته، تریبون نماز جمعه و ... و خلاصه هر فرد و امکانی حکومتی به راه افتاد تا اعلام کنند اینها که برای اعتراض به خیابان آمده اند فریب خورده و عامل بیگانه و در پی براندازی نرم و انقلاب و کودتای مخملی اند، و اینها که کشته شده اند بدست اجیرشدگان خاتمی و موسوی و کروبی بوده اند، و حتی جنایات انجام شده در بازداشتگاهای کهریزک و ... نیز بدست نفوذی های برانداز بوده و سران آشوب و اغتشاش هم دستگیر شده‌اند و در دادگاهها به خطا و اشتباه خود اعتراف کرده اند و خلاصه همه اینان مجرم اند و مستحق برخورد و مجازات اما عوامل و دستگاههای درگیر حکومتی همه پاک و مبرا و اگر هم نیروهای نظامی وانتظامی و بسیج و شبه نظامی و لباس شخصی با تجهیزات جنگی به خیابانها گسیل شده و مختصر برخوردی با مردم معترض داشته اند فقط و فقط برای انجام وظیفه و حفظ امنیت معترضان و جلوگیری از ناامنی و ضرر به کسب و کار مردم بوده است و تعداد کشته ها 29 نیز نفر بوده که 20 نفرشان هم بسیجی بوده اند! برشماری دروغ های شاخدار و بزرگ و متعارضی که از 22 خرداد به اینطرف از دستگاههای رسمی و تبلیغی جمهوری اسلامی ایران پراکنده شده است ازحوصله این مقال خارج است اما اگر فردی همت اینکار را برخود هموار کند کارنامه زشتی است که هیچگونه سخیتی با معیارهای ابتدایی اخلاقی چه برسد دینی ندارد .

5.
آلودگی صوتی ای که گوش هر شهروند آگاهی را آزار می دهد و انسان حیرت می کند که مگر می شود ذیل حکومتی به نام جمهوری اسلامی اینهمه دروغ گفت و تحریف کرد و تهمت و افترا به دیگران بست و...و هیچ فرصتی هم برای دفاع به آنها نداد! و خلاصه سنگ ها را بست و...
آخر چگونه می شود که صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران جلسات انس با قرآن بگذارد و تفسیر و وعظ پخش کند و روحانیان عالی مقام در آن حضور یابند و...اما به بدیهی ترین حقوق و اخلاق انسانی پایبند نباشد ؟ و من مانده ام که چگونه این روحانیان انتظار اثرگذاری سخنان و وعظشان را دارند و به این عمل صدا و سیما اعتراض و از حضور در آن خودداری نمی کنند؟ یا تریبون های نمازجمعه که باید محلی برای دعوت به تقوا و راستی و درستی و رحمت و همزیستی و ... باشد تبدیل به مکانی برای درشتگویی و دعوت به برخورد قهرآمیز و بی رحمانه با هر معترض و منتقدی شده است و ... واقعا تصور چنین روزگاری برای فردی چون من ناممکن بود و اینکه بجای شناخت درست مسائل واختلافات فکری و سیاسی و اعتراضات مردم نسبت به نتیجه انتخابات راهی پیموده شود که ماهیت نظامی که تابلوی اسلامی را یدک می کشد به «امپراطوری دروغ» استحاله کند و آنچنان گرد و خاکی بر واقعیت بپاشد که حتی چشمان حقیقت بین نیز به سختی قادر به دریافت آن شوند چه برسد به دروغ گویان و سناریونویسان که خود پیشاپیش در دام این دورغ ها گرفتار آمده و مسیر نظام را به بیراهه برده اند.
اضافه کنم که از قدیم برخی گفتن دروغ مصلحت آمیز را توصیه کرده اند حتی اگر این را صواب بدانیم توجیه اش حفظ جان بندگان خدا بوده است اما در این روزگار دستگاه تبلیغی ای در جمهوری اسلامی به راه افتاده است که برای پوشاندن جنایت و قتل و تجاوز و ... دروغگویی را نه مصلحت بلکه واجب کفایی می داند و این نهایت فاجعه است.
در این ایام هر صدا و ندایی از سوی نهادها و رسانه های رسمی و تبلیغی می شنویم اگر همه اش دروغ نباشد با دروغ آمیخته است و اینکه اتهاماتی را به دیگران می بندند فقط برای حذفشان از عرصه سیاسی ! وخلاصه این «امپراطوری دروغ» می خواهد همان بلایی را بر سرمعترضان و منتقدان مسلمان خود در آورد که معاویه بر سرمخالفان خود و از جمله علی آورد و در طول تاریخ شیعیان همواره افشاگر آن بوده و درسها از آن آموخته اند .
تجربه «امپراطوری دروغ» آنهم در این روزگاران دوام نخواهد داشت چرا که تجربه زندگی در دنیایی که انقلاب و انفجار اطلاعات جزئی از آن را تشکیل می دهد مجال چندانی برای اینکار نمی گذارد به ویژه آنکه این شیوه هیچ سنخیتی با محتوای مدعایی نظام اسلامی ندارد .

6.
جمهوری اسلامی ایران اگر می خواهد بماند باید به راه صداقت و عدالت با همه لوازم و مقتضیاتش بازگردد و قطعا حرکت در این راه است که می تواند اسباب بقا و پایداری نظام را رقم زند و لاغیر .

برای دختر در راهم

می نویسم که این روزها تنها سلاحی که در دست دارم همین قلم است و آن را با هیچ چیز عوض نخواهم کرد زیرا در این بیش از یک دهه که نام روزنامه نگار را با خود یدک می کشم آموخته ام که تنها این قلم است که صلاح و حرمت انسان ها را به ارمغان خواهد آورد.

دختر هنوز نیامده ام!

آنچه در این نامه برایت می نویسم، درد دلهایی است که حدود 80 روز است که در دل نگاه داشته ام و نمیدانم آیا کسی هست که بتواند بفهمد وحرفم را به او بگویم یا نه... برای همین تصمیم گرفتم برای تو که خواهی آمد و به جهان من وارد خواهی شد، خاطره این روزها را بنویسم، تویی که هنوز چشم بر این جهان نگشوده ای، جهانی که این روزها برای من و امثال پدرت چندان جای راحت و خوشایندی نیست.

قطعا وقتی تو می‌آیی این روزها به تاریخ سرزمین مادری‌ات پیوسته دردانه‌ام!‌ اما برایت این برگ تاریخ را می نویسم تا یادت باشد که بر پدرت، بر مادر مظلومت که این روزها بار تو و تنهایی و دلتنگی را با هم به دوش می‌کشد و دوستانشان چه گذشت.

همه داستان از شب برگزاری انتخابات شروع شد، آن شب تا ساعاتی از نیمه شب در ستاد قیطریه به همراه دوستانی بزرگوار که این روزها در پشت میله های زندان به انتظار آزادی نشسته‌اند، نظاره گر جادوگری جادوگرانی بودیم که رای ملت را میلی اعلام کردند و کودتایشان دست‌مایه‌ای شد برای سرکوب. عصر همان روز به ستادمان حمله کرده بودند و هراس داشتیم که مجددا این اتفاق تکرار شود، به دوستانم در طبقه دوم گفتم به خانه هایشان بروند تا خدای ناکرده گزندی به آنها نرسد که من فردا ناتوان از پاسخ گفتن به خانواده هایشان باشم. نیمه های شب بود که به خانه برگشتم. فردای آن روز بعلت حضور در جای دیگری به دفتر حزب نرفتم تا در جلسه تصمیم گیری شرکت کنم و حوالی عصر مهدی میردامادی خبر داد که ریختند و همه را در حزب بردند، سریع شروع به جمع کردن اطلاعات در خصوص این واقعه کردم. همه چیز واقعیت داشت و این شروع فاجعه دیگری بود.

تا ساعت 10 اسامی دوستانم که گرفتار آمده بودند دقیقا مشخص شد، آنها را منتشر کردم و در مصاحبه با بی بی سی فارسی گفتم که دیگر امنیتی در کار نیست و من هم بعد از پایان این مصاحبه دیگر خانه ای نخواهم داشت که در آن اقامت گزینم و واقعا هم همان شد و رفتم از خانه ای که برای تو فراهم کرده بودم و نمی دانم دیگر چه زمانی فرا برسد که کلید بیاندازم و در امنیتی که این روزها برای ما حسرت شده، دست در دستان کوچک تو به آن خانه باز گردم.

دخترم!

از آن زمان تا این لحظه، خانه ها عوض کرده ام، شب ها را در جاهایی سپری کرده ام که نگفتنی است، دوستانی را دیده ام که هیچ زمان حتی به مخیله ام نمی‌رفت روزگاری با دوستانی نادیده اینچنین اخت و عجین شوم، روزگار سرشار شده است از درس هایی که باید دید و آموخت و تجربه کرد. از آن شب تا به امروز بدنبال یک جرعه آرامش گشته ام و نیافته ام و نمی دانم آیا اصلا به سرابی هم خواهم رسید یا همه این راه تنها دویدن است و دویدن.

نا امید نیستم چون تو تنها امید من هستی، امیدی که می دانم نمی توانم چشم باز کردنت را ببینم، گریه های مستانه اولینت را تجربه کنم و دستان کوچکت را برای اولین بار لمس کنم، اما باز هم می گویم امیدوارم چون در این لحظات تو تنها موجود زنده ای هستی که مرا به حرکت وا می دارد.

اینها را می‌نویسم نه به این دلیل که مظلوم نمایی کرده باشم، که مظلوم واقعی برادران هم سن و سالم هستند که این روزها صدای "هل من ناصرشان" فضای شهر را از اوین گرفته است، از روی درد دل پدر به فرزند می گویم که بدانی که چرا این روزهای سخت نبودم و نیستم و شاید هم نباشم.

نونهال نروئیده ام!

اگر به خود بتوانم دروغ بگویم اما به تو نمی توانم حقیقت را نگویم. ترس دارم، ترس از اینکه نتوانم دستان پاکت را حتی برای یک لحظه در دست بگیرم و ببویم، صدای نوازشگر گریه هایت را بشنوم و لذت ببرم از آمدنت، اما نجوایت از همان فرسنگ ها در گوشم زمزمه امید را فریاد می زند: بمان و ادامه بده!

دخترم!

سالها از آمدنت هراسناک بودم که شاید نتوانم برایت پدری کنم و شرایط را برایت آنگونه که ایده‌ آل است فراهم کنم اما امروز که تو در حال آمدنی، من نیستم و نمی دانم که چه زمان باز گردم و کی ضرباتی که بر دل مادرت میکوبی تا درها باز شود و در این دنیای غم آلود نفسی تازه کنی را بفهمم.

اینها آواری است که در این روزگار نامهربان هر لحظه بر سرم خراب می شود و من سعی می کنم بخاطر وجود نازنین ات زنده بمانم تا آنان که به خون جوانان وطن دستانشان آلوده است بدانند که نفس می کشم و تا نفس می کشم قلمم و زبانم نفس های آنان را حبس خواهد کرد و بدان که نفس من از برکت وجود توست.

فرزند ندیده ام، غرضم غمنامه نوشتن نیست که این روزها را با خون دل سر می کنم، اما برایت می نویسم که بدانی تنها به امید حضور سبز توست که در این روزهای سیاهی برای پدری که شاید موقع چشم باز کردن دوست داشته باشی بالا سرت باشد و نمی تواند باشد، زنده ام و نفس می کشم.

پدر در آرزوی دیدارت: حنیف

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007