« June 2009 | دفتر اول | August 2009 »

July 31, 2009

رویش سبز

از شنیدن تولد مصطفی هم خوشحال شدم و هم غم زده

خوشحال از اینکه در این وانفسای گرفتن و بردن و رفتن و شهید شدن و خبرهای ناگوار پی در پی موجودی معصوم پای به عرصه حیات گذاشته است که تولدش جاری بودن زندکی را فریاد می زند.

غم زده بخاطر اینکه مصطفی در حالی چشم بر جهان ما باز کرده که همه چشمها نگران و چشم انتظار آزادی پدر بزرگ در بند اویند که از روز گرفتاری تاکنون ازحالش بیخبرند و ...

اما در اعماق جان امید آن دارم که تولد مصطفی و مصطفی ها راهگشای همه ما در این روزگار حزن انگیز باشد و قدم سبز و رویش سبزش ما را به روشنی و فردایی بهتر رهنمون سازد.

هرچند که شاید درست نباشد اما در این روزگار غریب به نیابت از همه اعضای جبهه مشارکت ایران اسلامی، اعضای بزرگوار دربند و اعضایی که این روزها به دلیل جور زمانه در گوشه های تنهایی گذران میکنند و سایر دوستان و برادران و خواهرانم تولد این گل نوشکفته را به دبیرکل و پدر بزرگ مصطفی، دکتر محسن میردامادی و خانم زهرا مجردی عضو شورای مرکزی حزب و مادربزرگ وی و برادرم مهدی میردامادی و همسر بزرگوارشان تبریک می گویم و انشاءالله قدم نو رسیده موجبات گرد هم آمدن همه خانواده بزرگ جبهه مشارکت را بار دیگر در فضایی به دور از ترس و هراس و بازداشت فراهم کند.

سرکار خانم مجردی عزیز؛ مادرم ...

پاسخ تان را به مطلبم خواندم و بغضم ترکید و اشک ریختم

غم های عالم هر روز برایم زنده می شود و دنیا در مقابلم این روزها جز خرابی و سیاهی چیزی ندارد.

دلم به اندازه یک دنیا غم دارد و فقط تلنگری میخواهد تا بترکد، هر روز در کنار کامپیوتر نشسته ام و اخبار ریز و درشت پر پر شدن گلهای نوشکفته هم سن و سال خودم را منتشر میکنم، هر روز نشسته ام و میبینم که برادرانم را میبرند و دیگر بازگشتی در کارشان نیست و من عافیت طلبانه کنجی را یافته ام تا دستان نامحرمان به من نرسد و ......

وآخر این راهی نبود که ما میخواستیم و آرزویش را داشتیم .............

این نبود جواب راهی که پدران و مادران ما برای به مقصد رساندن آن بدنبالش بودند ...

نسل من و ما در پی فردای بهتری بودیم ...

ما که جز مسالمت و اصلاح امور خواسته ای نداشتیم آیا جواب ما داغ و درفش و گلوله بود و زندان و در به دری ...

این روزها کارم شده غصه خوردن و غمنامه نوشتن ....

دستگیری سعید بار دیگر من را به آشوب کشید،

این روزها که سروش حال هوای پدرش را می کند حتی دست ما دوستان سعید از دنیا کوتاه است که به دیدار سروشش برویم تا دلتنگی پدر را نکند.


این رسم روزگار نبود ........

این پاسخ راه ما نبود ...........

درد دل بسیار است و غصه های این روزهای ما بی پایان و من شده ام غمنامه نویس این روزها

ما را از دعای مادرانه تان بی بهره نسازید؛ خبر تولد نوه تان در این وانفسا تسلی خاطر و امید به زندگی و گذر به روزهای بهتر بود .

رویش سبز مصطفی مبارک باد

پاسخ زهرا مجردی همسر دکتر میردامادی به مطلب «بغض در گلو ؛ استخوان لای زخم»

حنيف عزيز،فردا روشن است

• يادداشت "بغض در گلو" حنيف مزروعي متاثرم كرد،حنيف نمونه اي از خيل جوانان پاكي است كه در سنيني كه ميتوانست به دنبال تمايلات شخصي و غرق شدن و تلاش براي آرزوهاي دست يافتني و نيافتني اش باشد،راه ديگري را برگزيد،راهي كه به تلاش براي ساختن كشوري آباد بيانجامد،كشوري كه حق همه انسانها در آن ديده شود و انساني بر انسان ديگر به دلايل واهي برتري نداشته باشد.

راهي كه در دنياي امروز كشورهاي موفق از آن مي گذرند و آن حزبي شدن حكومت هاست ، احزابي كه با رقابت صحيح و با نقد موشكافانه حكومتها و قدرتهاي افسارگسيخته مي توانند مهاري طبيعي و سازنده بر دست و پاي قدرت مخرب بزنند،تا حكومتها همواره مراقب مجموعه حركات خود باشندو حق حاكميت اكثريت را به رسميت بشناسند.قطعا و بي هيچ شكي امروز "عمل صالح" كه همواره به آن سفارش شده ايم تقويت احزابي است كه امر به معروف و نهي از منكر حكومت ها سرلوحه مرامنامه شان باشد.

• حنيف عزيز : مباد كه شعله غم و غصه هاي امروز ريشه هاي وجودت را از طراوت خالي كند ، مباد كه آتش غم ظلم و جنايت ناكسان در حق جوانان و مردم اين مرز و بوم قلبت و قلمت را از رويش باز دارد ، بدان كه قانون آفرينش و سنت الهي بر فراز اين فجايع ، به روشني بر سرتاسر نظام هستي جريان دارد ، مطمئن باش خونهاي به ناحق ريخته شده و پاك جوانان و اشك هاي مادرانشان ، رنج هاي مردم ستم ديده و هتك حرمت شده سرانجام خاك بكر و پر قوتي را تدارك ميبينند كه نهال سبز اميد و آزادي را آنچنان بارور ميكند كه ديري نمي پايد كه خنكاي سايه اش جان حق طلبان را به نرمي نوازش خواهد داد.

بدان كه زندگي جريان دارد و همچون رودي پرتلاطم از پيچ و خم ها ميگذرد تا به سرمنزل مقصود برسد.

• امروز پنج شنبه 8 مرداد، اولين نوه من و محسن ، مصطفي پا به اين دنياي پرتلاطم گذاشت ، كاش او هم چون شما جوانان رشيد ، در زمره نيكان حق طلب درآيد و رهرو راه پدران نيك انديش و شجاعش شود.


زندگي زيباست ، زندگي آتشگهي ديرنده پابرجاست

گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست

ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست

July 29, 2009

بغض در گلو؛ استخوان لای زخم

چندین بار نوشتم و پاک کردم ...

دیروز وقتی مصاحبه دکتر جلایی‌پور را درباره وضعیت فرزندش و برادرم محمدرضا شنیدم، آتشی تمام وجودم را فراگرفت، نه آتش نفرت، که آتش غم، شعله‌هایش برایم سراسر غم و درد و غصه بود از وضعیت پدران و مادران و همسران این روزها ....

از خود خجالت کشیدم که امروز برادران و خواهرانم در گوشه‌های تاریکی چه بی‌دفاع و مظلوم افتاده‌اند و ندای «هل من ناصر ینصرنی» آنان در سیاه‌چالها پاسخی دریافت نمی‌کند و من نشسته‌ام در گوشه‌ای و نظاره‌گر شهید شدن و شکنجه شدن و درد کشیدن مادران و پدران و خواهران و همسران و برادران و فرزندان دوستان و هم کیشان خود هستم.

عافیت‌طلبی مانند هیزمی درونم را به آتش کشیده و آتش وجودم را شعله‌ور ساخته و چهره‌های غمگین دوستانم، بارغم را بر شانه‌هایم سنگین‌تر می‌کند.

این روزها تنها شنونده خبرهای ناگوار شده‌ایم، خبرهایی که گاهی خودم هم در انتقال آن نقش داشته‌ام. عادت کرده‌ایم که تنها تاسف بخوریم و فردا منتظر شنیدن فاجعه دیگری باشیم.

این روزها همه ما مثل حمیدرضا جلایی‌پور هرگاه با هم صحبت می‌کنیم، بغضی در گلو داریم و استخوانی لای زخم‌مان، می‌ترسیم و می‌هراسیم که اگر استخوان را بیرون بکشیم زخم سر باز کند و خون فوران کند. می‌ترسیم و می‌هراسیم .

امثال جلایی‌پورها سنگربانان این مرز و بوم بودند در ایام دفاع در برابر صدام و برادرانشان را در این راه تقدیم کشور کرده‌اند. پس از آن نیز یکی از پیشروان جامعه مدنی در ایران پس از دوم خرداد بوده‌اند. روزنامه «جامعه»، چشم‌انداز و افق جدیدی را برای نسل من آفرید و امروز بایستی با بغضی در گلو نظاره‌گر شهید دادن خانواده‌هایی باشند که دیروز او و برادرانش در راه حفظ آن آزادی و تمامیت ارضی جان خود را در تبق اخلاص نهاده بودند.

امروز دیگر تنها یک قشر و یک طبقه خاص نیستند که هر روز از نگرانی و دلواپسی در برابر دیوارهای بلند بالای اوین جمع می شوند، امروز همه آزادیخواهان گرفتار این استخوان لای زخم شده اند و نمی دانند که جرم خود، فرزندان و دلبندان شان جز تقاضا برای حق دمکراسی و آزادی چه بوده که اینچنین گرفتار آمده‌اند.

به کجا رسیده‌ایم که جز این بغض فروخورده که از حلقومی خسته بر می‌آید، هیچ کس را یارای شنیدن فریاد تظلم‌خواهی‌مان نیست.

July 23, 2009

میدانم که می آیی ..............

July 22, 2009

روزگار غریب ما

1. روزگار غریبی است، روزگاری که نسبت به آینده ات کمترین اطمینان را داری و هر روز که می گذرد نسبت به گذشته حسرت بیشتری می خوری. روزگاری فرا رسیده که با کمترین امنیت باید روزت را شب کنی ... در حالی که هیچگاه دغدغه ای جز سربلندی کشورت نداشته ای و بر همین باور فکری، هرگاه و هرجا قدمی و قلمی از دستان کوچکت بر می آمده سعی کرده ای در چارچوب قوانین و چارچوب های موجود آن را اجرا کرده و به عنوان سربازی در خدمت تعالی کشور باشی.

2. فکر می کرده و می کنی که دمکراسی بهترین و موثرترین راه برای اداره کشور است و همگام با جماعت همیشه در انتخابات ها نقشی برعهده گرفته ای. در انتخابات اخیر هم از سر دغدغه آینده بهتر و فردای روشن کشور و برای ساختن کشوری آباد برای فرزندان آینده این مرز و بوم وارد کارزار انتخابات شده ای. هیچگاه فکر تغییر و تعرض به نظام سیاسی را نداشته ای و تنها عمل در چارچوب قواعد جاری کشور و یافتن راهی برای تنفس بیشتر و تغییر الگوهای رفتاری حاکمان مد نظرت بوده. در این چارچوب نیز، قانون مانند سد محکمی بوده که هرگاه خود را در مقابل آن یافته ای سر تعظیم فرو آورده ای. هرکس در این مجال به فراخور احوال و توانش باری را در بردوش کشیده تا چراغ مردمسالاری و جمهوری را روشن نگه دارد و همه، فکر تلاش شان بالا بردن سطح مشارکت مردم در انتخابات دهم ریاست جمهوری بوده تا جمهوریت نظام عینیت بیشتری به خود بگیرد. اما...

2. از عجایب غریب روزگار ماست که تا 22 خرداد سعی در خدمت به کشور و نظام و انقلاب و جمهوریت آن داشته ای، اما به آنی و به فاصله شبانه روزی خائن به تمام آن آرمانها شمرده می شوی و بایستی گوشه یا پستویی را پیدا کنی تا از دستان توطئه دور بمانی و نفسی تازه کنی. آن موقع است که تازه متوجه خواهی شد که دیگر به تو و امثال تو و دوستان تو و همراهانت نیازی ندارند و شبانگاهان با یورش به درب خانه خودت و خانواده ات و دوستان و یاران دیگر تو را خیانتکاری می دانند که بایستی سریعا به گوشه محبس منتقل شوی و این دستمزد کاری است که کرده ای. روزگار غریبی است ....

تویی که تا دیروز در پی آرمانهای کشور و ساختن و آباد کردنش بوده و وفادار به تمام اصول نوشته و نانوشته، سعی می کردی کمترین خطا و تخطی را از قانون های مرئی و نامرئی نداشته باشی، امروز در جایگاه خرابکار و آشوبگر و خیانتکار قرار گرفته ای. ماجرا به اینجا نیز ختم نمی شود؛ تو حتی اجازه دفاع از خود را نیز نداری و بایستی خفقان گرفته و تنها گوینده افکار آنانی باشی که شاید دیر یا زود دستشان به تو و دوستانت خواهد رسید و به تو خواهند گفت که تو چطور فکر می کردی و چه فکرهای خرابکارانه ای در ذهنت داشته ای و ...

3. روز گار غریبی است، تا دیروز در کنار برادران و خواهرانت به فکر ساختن ایرانی بهتر بودی و امروز هرکدام از آن برداران و پدران و خواهران و مادران یا در گوشه های محبس ها افتاده اند یا در گوشه های این مرز پرگهر در خفا هستند تا از دستهای توطئه گر در امان باشند.

آری، روزگار غریبی است برادر ...

July 8, 2009

در امروز دستگير شدم !

خاطره جزئي از زندگي انسان است ، مخصوصا اينكه در اين خاطره پندي و اندرزي يا اتفاق خوش و ناگواري نهفته باشد، در هر حال 18 شهريور سالروز دستگيري‌ام است، سعي خواهم كرد كه با نگاهي گذرا اتفاقات اين روز و روزهاي قبلش را كه تاثير به سزايي در زندگي‌ام گذاشته به عنوان قسمتي از خاطرات آن دوران بازگو كنم، هرچند كه مطلب طولاني است و اميدوارم براي آنان كه اين مطلب را سال گذشته خوانده اند اين مطلب خسته كننده نشود، اما اين روزها به شدت حس مي‌كنم تجديد اين خاطره ضروري است.

***

چند هفته‌اي بود كه جو التهاب سراسر زندگي و فعاليت و كارم را گرفته بود، مي‌دانستم كه الان بيش از دو هفته است كه به دنبالم هستند، در جريان اخبار دستگيري‌ها از نزديك بودم و متوجه بودم كه حلقه دستگيري‌ها مدام به سمت من نزديك‌تر مي‌شود.

از چند هفته قبل خبرهايي از برخورد با گردانندگان سايت‌هاي سياسي به گوش رسيده بود و بعد از آن خبر دستگيري «مسعود قريشي» و «وطن‌خواه» را شنيدم، مسعود را نديده بودم ولي مي‌دانستم كه مدير فني سايت امروز است و من هم بخاطر فعاليت در رويداد در جريان كارهاي او بودم.

بعد از آن «ماني جوادي» و «مژگان قويدل» را كه در آن زمان به رويداد سرويس فضا و دامين را داده بودند دستگير كردند و به واسطه آنها «اسد غريقي» در معرض دستگيري قرار گرفته بود، و مدام پي‌گير بودند كه دستگيرش كنند. اسد را ديگر از نزديك مي‌شناختم از دوران روزنامه «ياس‌نو» كه آمد و براي رويداد برنامه نوشت و بعد از آن دوستي‌مان آغاز شد و همچنان پايدار ماند و در آن دوراني كه هر روز به بهانه‌اي به دنبالش بودند، حس غريبي داشتم، حسم اين بود كه بعد از او روزي نوبت من است.

«مهدي درايتي» يك روز به من زنگ زد و پرسيد كه چه خبر شده؟ گفت كه دفتر يكي از شركايش رفته‌اند و همه چيز را از آنجا برده‌اند و دنبال دامين رويداد و امروز بوده‌اند، گفتم كه چه ماجراهايي در حال وقوع است دو روز بعد بود كه وقتي از شريعتي پرسيدم كه از درايتي چه خبر گفت ديشب پدرش خبر داده كه مهدي به همراه دو دوست شريكش «آرش نادر پور» و «فريد ثاني» دستگير شده‌اند، باز هم حس مي‌كردم كه اين حلقه دارد به من نزديك‌تر مي‌شود، در سال 81 يك دامين و فضاي اينترنتي رويداد را به مهدي سفارش داده بودم و او هم از طريق دوستان شريكش اينكار را كرده بود، هرچند كه ما بيش از 3 ماه از خدمات آنها استفاده نكرديم ولي همان سه ماه امروز براي آنها دردسر ساز شده بود و دستگير شده بودند.

در ميان دستگير شدگاني كه تاكنون دستگير شده بودند مهدي تنها كسي بود كه با من در خصوص فعاليت‌هاي رويداد ارتباط نزديك داشت و مي‌دانست كه من از ابتداي راه‌اندازي رويداد تا آن روز در اين سايت خبري بوده‌ام و همين شروع نقطه خطر براي من بود، اسد را هم كه پيدا نمي‌كردند تا دستگيرش كنند.

صبح يك روز اوايل شهريور بود كه موبايلم زنگ زد، ناخودآگاه حس كردم كه نوبت من فرا رسيده، گوشي را به همسرم دادم و گفتم كه هركس بود بگو كه خط واگذار شده، و او همان كار را كرد.

بعد از آن حمزه برادرم زنگ زد و گفت كه چرا به اين كسي كه زنگ زده گفتي خط موبايلت واگذار شده، گفتم مگه تو شماره دادي گفت، آره به من گفت كه از شركت «پردازش پيشرفته» تماس مي‌گيره و با تو كار داره، گفتم تمام مسئولان شركت پردازش پيشرفته الان در زندانند، كي از اونجا با من كار داره، و گفتم اگر باز زنگ زد بگو كه من برادرم را نمي‌بينم و خبر نداشتم كه گوشي را واگذار كرده،

باز به گوشي‌ام زنگ زدند و باز فرنوش همان جواب سابق را داد و باز حمزه زنگ زد و گفت كه اينها مدام دارند با من تماس مي‌گيرند، بعد از چند ساعت اينبار از موبايل «مهدي درايتي» كه در زندان بود با موبايلم تماس گرفتند تا شايد خودم گوشي را بردارم ولي اينبار نيز جوابي نگرفتند.

به پدرم موضوع را گفتم و خبرش كردم كه گوشي دستش باشد كه انگار اينبار ماجرا به من رسيده و او هم گفت تو با آنها صحبت نكن، لازم شد من حرف مي‌زنم.

اواخر عصر بود كه حمزه باز زنگ زد وگفت كه اينبار كه تماس گرفت گفته از نيروي انتظامي است و دنبال تو مي‌گرده و گفته مي‌خواد با تو صحبت كنه، گفتم همان جواب سابق را بده و بگو از برادرم خبر ندارم،

فرداي آن روز باز آنها پيگير پيدا كردن من شده بودند و غير از موبايل بردارم كه سند آن به اسم من بود هيچ آدرسي پيدا نكرده بودند، در نهايت آنقدر به حمزه زنگ زده بودند كه حمزه گفته بود به من ديگر زنگ نزنيد و هر كاري داريد به پدرم زنگ بزنيد و از آن پس با پدرم تماس مي‌گرفتند.

در نهايت اين ماجرا براي چند روز ادامه داشت و من هم حيران اين طرف و آن طرف شده بودم، درخواست آنها از پدرم اين بود كه براي طرح چند سئوال جزيي من را به اداره اماكن مطهري نيروي انتظامي ببرد و او هم گفته بود فقط در مقابل حكم قضايي اين كار را خواهد كرد و آنها هم در نهايت تهديد كرده بودند كه پس ما حنيف را پيدا مي‌كنيم و دستگير مي‌كنيم.

پس از اين ماجرا بود كه با مشورت چند تن از اعضاي مشاركت تصميم بر اين شد كه از تهران خارج شوم و آقاي مهيمني پيشنهاد كرد كه به گرگان برويم.

من و فرنوش كه اين روزها زندگي‌مان در آستانه يك‌سالگي با چالشي عجيب و بزرگ روبرو شده بود راهي سفر شديم كه البته خاطرات بسيار خوشي از آن سفر دارم كه پايه گذار دوستي عميق‌تري با محسن عزيز شد.

حدود يك هفته پرالتهاب را گرگان بوديم و هيچ خبري از تهران نداشتم، حتي نمي‌توانستم به خانه زنگ بزنم و سراغ بگيرم كه چه شده و چه مي‌شود، نمي‌دانستم كه سايت همچنان برقرار است يا تعطيل شده چون تعطيلي سايت برايم خيلي بد و ديگر آنها مطمئن مي‌شدند كه من درگير فعاليت سايت بوده‌ام و الان تعطيلش كرده‌ام و از طرفي نمي‌دانستم كه آيا اسد دستگير شده يا نه، آيا مهدي آزاد شده، آيا ماني همچنان بازداشت است و سئوالات بي پاسخ زيادي كه در ذهنم بود.

شب 13 شهريور بود آقاي مهيمني زنگ زد وگفت كه با پدرت تماس بگير و تعجب كردم كه چطور بدون در نظر گرفتن شنود و غيره و ذالك اين حرف را مي‌زند ولي در صدايش چيزي حس كردم، تماس گرفتم، پدرم با حالتي عصبي گفت كه اينها برايت دعوتنامه فرستاده‌اند و بيا تهران تا ببينيم كه چه بكنيم.

ديگر فهميدم كه نوبت من هم به سر آمده و بايد رفت، صبح به سمت تهران راه افتاديم و مي‌دانستم كه رفتنم بازگشتش به اين زودي‌ها نخواهد بود، بنابراين سعي كردم كه به فرنوش در راه خوش بگذرد راه را كج كردم و به سمت بندرتركمن هم رفتيم. حدود بعدازظهر رسيديم تهران، فرنوش را خانه پدرش گذاشتم و به سمت خانه پدرم رفتم، در آنجا آدرس دفتر وكالت «عبدالفتاح سلطاني» را از شريعتي گرفتم و با پدرم به دفتر كارش رفتيم و او توصيه‌هاي حقوقي اوليه‌اي كرد و در پايان هم فرم وكالت را امضا كردم.

در نهايت تصميم بر اين شد كه صبح به اداره اماكن بروم و خودم را معرفي كنم. شب را به خانه پدر فرنوش برگشتم و با اينكه مي‌دانستم آخرين شب است، سعي كردم چندان دلهره در دلشان راه ندهم و به آرامش شب را بگذرانيم.

صبح زود حدود ساعت 6 برخاستم، به آرامي همه كارهايم را كردم، تمامي اوراق شناسي‌ام را در خانه گذاشتم، به جز يك گواهينامه چيزي برنداشتم، لحظه خداحافظي با فرنوش برايم سخت آمد و بغضم تركيد ولي نگذاشتم كه او جدي بگيرد، وضو گرفتم و به سمت خانه پدرم رفتم. در آنجا مادرم از صبح پاي جانماز مشغول دعا بود، موقع رفتن حتي عينكم هم را گذاشتم و تنها موجوديم شد يك كارت گواهينامه و 10 هزار تومان پول كه پدرم گفت شايد اگر به زندان بروي احتياجت بشود.

در احضاريه نوشته شده بود كه ساعت 8 صبح در اداره اماكن باشم و راس ساعت همراه پدرم به آنجا رسيديم، در بدو ورود آقايي آمد و با پدرم حال و احوال كرد كه بعدها فهميدم كيست و چيست و چه مي‌كند كه بگذريم، تا ساعت 9 در اداره اماكن منتظر بوديم كه آقايي آمد و گفت كسي كه با شما كار دارد اينجا نيست و برويد كلانتري ميدان نيلوفر در عباس‌آباد و ساعت 11 آنجا باشيد.

ما حدود ساعت 10 به آن محل ديگر رفتيم و در يكي از اتاق‌ها ما را به انتظار نشادند، پدرم مشغول خواندن روزنامه شرق شده بود و سعي مي‌كرد كه خود را خونسرد نشان دهد، يادم هست كه «جواد روح» گزارش مفصلي در خصوص «حاج داوود كريمي» نوشته بود.

حدود ساعت 11 و نيم بود كه آقايي ما را به اتاق ديگري راهنمايي كرد و در آنجا با كسي كه در طي اين دو هفته مدام تماس مي‌گرفت تا مرا دستگير كند روبرو شدم، گفت كه چرا موهايت را با تيغ زده‌اي، گفتم كه كار از محكم كاري عيب نمي‌كند، بعد رو به پدرم گفت كه ايشان را مي‌برند و چند تا سئوال جزيي از او خواهند كرد و احتمالا تا آخر شب يا اگر نشد چون فردا پنجشنبه و بعدش جمعه تعطيل است شنبه آزاد مي‌شود، پدرم گفت كه پس حتما براي نگهداشتن بالاي 24 ساعت حكم بازداشت داريد كه گفت بله داريم و بعد به ماموري اشاره كرد كه من را ببرد و من هم گواهينامه‌ام را به پدرم دادم و خداحافظي كرده و رفتم، بعد از آزادي شنيدم كه حكم بازداشتي هم در كار نبود.

از پله‌ها پايين آمدم و در كنار در شمالي كلانتري يك خودرو «هايس» سفيد با شيشه دودي و پرده كشيده پارك بود، در را باز كرد و چشم‌بندي را در آورد و گفت و بايد براساس قوانين ما اين چشم بند را بزني كه گفتم كدام قوانين كه گوش نكرد و چشم‌بند را بست و سوار رديف دوم هايس شدم و بعد از آن يك تكه پارچه ديگر را هم بر روي چشم بند بست تا كار از محكم كاري عيب نكند و سرم را هم به اجبار در ميان پاهايم قرار داد.

ماشين حركت كرد حس كردم كه يك نفر ديگر هم غير از من و مامور و راننده در ماشين هست، بعد از حدود 20 دقيقه در جايي متوقف شد و مامور سر آنتن بي‌سيم را دستم داد و گفت همراه من بيا، بعد از چند پله يك در فلزي و باز 5 قدم و يك در فلزي سنگين‌تر وارد محوطه‌اي سر شدم، و مرا در گوشه ديوار روي زميني با كاشي‌هاي سفيد يا كرم رنگ و سرد نشاند و گفت منتظر باشد در حاليكه من هيچ از اطراف خود نمي‌ديدم.

مامور رفت و در اتاقي كه بعدها فهميدم براي تلفن كردن استفاده مي‌شود به كسي گفت كه مزروعي را آوردم، امروز صبح پدرش آورد و تحويلش داد.

بعد از چند دقيقه يك نفر آمد و با تحكم گفت كه بلند شو و مرا به كنار ميزي برد، كمربند و پولهايم را تحويل گرفت و يك فرم را پر كرد تا امضا كنم در حاليكه داشت براي فرم آدرس محل سكونت و چيزهاي ديگر را مي‌گرفت يك نفر كه دمپايي يا سندلش را روي زمين مي‌كشيد از پشت من رد شد و هنگامي كه به من رسيد با مشت محكم بر كمرم كوبيد.

پس از تحويل وسايل ماموري كه از آن پس «سيد» صدايش مي‌كردم مرا در ابتدا به راهروي دوم برد و فكر مي‌كنم وقتي ديد كه تمام 9 سلول آنجا پر است به راهرو اول بردم و در سلول شماره 7 كه مهمان 45 روزه آن از 65 روز زندان بودم وارد شدم. در ابتدا خدا را شكر كردم و نماز شكري خواندم و بعد در گوشه‌اي از سلول دو متر در يك و نيم متري نشستم و سلول كوچكم را ورانداز كردم، بر روي ديوارها نوشته‌هايي از افراد مختلف ديده مي‌شد اما نوشته‌اي برايم آشنا بود و آن نوشته‌هاي «ماني» بود، روي ديوار با خودكار نوشته بود كه «ماني اينجا بود»، نوشته بود «من و نامزدم مژگان اينجا بوديم، ما سياسي نيستيم ولي بخاطر كارهاي سياسي گرفتن‌مان، من هر شب صداي گريه مژگان را از اينجا مي‌شنوم، خدايا كي اين دوران تمام مي‌شود»(نقل به مضمون) و در گوشه‌اي هم چوب خطي از روزهايي كه گذرانده بود كشيده بود، خلاصه ديوار پر بركتي بود از كساني كه دوراني را در اين سلول شماره 8 گذرانده‌اند.

بعد از چند لحظه همان مامور با سيد آمد و در را باز كرد و من چون چشم‌بندم را باز كرده بودم داد زد كه رويت را به ديوار بكن، بعد پرسيد كه تلفن موبايلت و شماره‌اش چند است كه گفتم فروخته‌ام و يك شماره دارم كه آن هم در اختيار برادرم است و رفت.

چند لحظه بعد باز آمد وگفت چشم بند بزن، كه براي بازجويي بروي، چشم بند زدم و به همراه سيد و دنبالش راه افتادم، از راهرو خارج شديم، وارد سالن اوليه‌اي كه اول بار در آن نشسته بودم شديم و بعد باز وارد راهرويي شديم و بعد از آن وارد اولين اتاق سمت راست شدم.

پشت سرم يك نفر ديگر كه حاج‌آقا مي‌نامم هم وارد شد، سلام كرد و سلام كردم و بعد صندلي يا نيمكت مدرسه‌اي كه در طرف راست آن يك چوب براي نوشتن است را رو به ديوار كرد و گفت بشين، نشستم و گفت بازجويي را شروع مي‌كنيم، من مي‌نويسم و شما هم كتبي جواب مي‌دهيد.
پرسيدم كه اتهام و جرم من چيست،
گفت به آن هم مي‌رسيم، عجله نكن.
گفتم من بايد بدانم براي چه دستگير شدم.
گفت اينها چيزهايي است كه در بيرون به تو گفته‌اند كه بپرسي درحاليكه اينجا وضعيت به گونه‌ي ديگري است.
پشت سرم نشست، در اتاق يك ميز تحرير كوچك هم بود كه دقيقا پشت سر من قرار گرفته بود و من رو به ديوار در حاليكه سراسر ديوار اتاق را با صدا گير پوشانده بودند، اولين سئوال را نوشت و كاغذ و خودكار را جلوي من گذاشت و گفت كمي چشم بندت را بالا بده كه بتواني بنويسي.

خلاصه حدود فكر كنم 5 ساعتي را حاج‌آقا سر و كله زدم كه نقل مطالب آن بماند براي فرصت ديگري؛ ناهار را هم در همانجا به من دادند كه البته هيچ چيزي از آن از لگويم پايين نرفت، الان احساس مي‌كنم كه به خاطر جو سنگين ساعات اوليه بازداشت و فشار مضاعفي بود كه رويم وارد كرده بودند.

فكر مي‌كنم موقع نماز ظهر بود كه به سلولم برگشتم، نماز را خواندم و سعي كردم در يا 1 پتو و موكتي كه زيرم بود جوري پتو را پهن كنم كه هم بالش باشد و هم زيرانداز كه كمي دراز بكشم. بعد از لحظاتي كه سر و صداي سالن اصلي كمتر شد، صداهايي از سلول‌هاي راهرو بلند شد، يك نفر گفت، آقا مسعود چند نفر رو امروز آردن، كسي كه به مسعود صدا شده بود، گفت كه در اين راهرو فكر كنم 2 نفر تازه وارد داريم، صداي اولي گفت فكر كنم در راهرو بغل هم يك نفر تازه وارد آورده‌اند، صداها رد و بدل مي‌شد و غير از مسعود و آن يكي كه لهجه اصفهاني شديدي هم داشت و «ناصر» صدايش مي‌كردند، گاهي صداهاي افراد ديگري هم به گوش مي‌رسيد، در ابتدا چندان اعتماد به صداها نمي‌كردم ولي آرام آرام از طرز گفت‌وگويشان به اين نتيجه رسيدم كه واقعا اينها هم زنداني هستند، خلاصه در ميانه كلام يكدفعه ناصر با همان لهجه اصفهاني‌اش گفت آقاي قريشي كه خوشحال شدم كه «مسعود قريشي» در اينجاست و حداقل يك نفر هست كه حتي به اسم هم كه شده مي‌شناسمش.

در وسط حرف زدن‌ها بود كه ناصر گفت بهتر است اين تازه واردها خود را معرفي كنند، و چون سلول دست راستي من بود با مشت به ديوار سلول كوبيد و گفت آهاي آقايي كه در سلول شماره 7 تازه وارد هستي، بگو كي هستي و از كجا اومدي و چه كار كردي؟

فكر كنم دوبار اين جملات را گفت تا در نهايت من خودم را معرفي كردم و گفتم كه مزروعي هستم و بخاطر اين ماجراي سايت‌ها اينترنتي دستگير شدم، ناصر جواب داد كه تو با رجبعلي مزروعي نماينده اصفهان فاميلي كه من تاييد كردم و بعد ناصر شروع كرد كلي از پدرم تعريف كردن كه چه و چه و چه
بعد ناصر گفت كه نگران نباش آقاي مزروعي تو رديف اين طرف دو نفر ديگه در خصوص همين ماجراها دستگير شدند، يكيش اين آقا «مسعود قريشي» و دومي هم آقاي «ثاني» كه سلول آقاي ثاني درست روبروي توست.

با شنيدن اسم فريد اعتماد به نفس بيشتري گرفتم و پرسيدم درايتي كجاست، ناصر گفت درايتي در راهرو پشت سرمونه. بعد ناصر از مسعود خواست كه اسم تازه وارد ديگه‌اي رو كه امروز اومده بود بپرسه، مسعود هم پرسيد و بعد از چند لحظه صدايي گفت كه من «بابك غفوري آذر» هستم و روزنامه‌نگارم.

كم كم جو اعتماد بين‌مان بوجود آمد و آرام آرام حرف زدن را شروع كرديم، هرچند كه من هم كم حرف مي‌زدم و هم خيلي آرام جوري كه مجبور مي‌شدم بعضي جملات را دو يا سه بار تكرار كنم، در همين حين بابك گفت كه صبح در ماشيني كه من را آورده‌اند او هم سوار بوده و در صندلي‌هاي رديف آخر نشسته بوده، گفت كه صبح حدود ساعت 8 و نيم به خانه آنها ريخته بودند و دستگيرش كرده بودند و علت اينكه من را هم ساعت 11 دنبالم آمدند اين بود كه مشغول دستگير كردن و جمع كردن وسايل بابك بودند.

خلاصه فكر كنم حدود يك ساعتي با هم حرف زديم و فهميدم كه غير از مسعود و بابك و ناصر و فريد، سه نفر ديگر كه در ارتباط با فروش كتابهاي غير مجاز هستند هم آنجا در رديف ما بودند، آقاي راد كه مردي فرهنگي بود يكي از كتاب فروشان معروف تهران و دو نفر ديگري يكي رمضاني يك كتاب فروش مشهدي و ديگري هم فيروزي نامي كه او هم در ارتباط با توزيع كتابهاي غيرمجاز دستگير شده بود.

حدود عصري باز مرا براي بازجويي احضار كردند و اينبار چون من در بار اول هيچ چيزي را نپذيرفته بودم حتي همكاري با سايت رويداد را من را با «مهدي درايتي» رو در رو كردند و او را مجبور كرده بودند كه من را راضي كند كه اعتراف كنم كه با رويداد همكاري مي‌كنم كه در نهايت تلاش نيم ساعته بازجو در اين قسمت هم به نتيجه نرسيد. از نكات جالب اين روبرو كردن اين بود كه درايتي من را مي‌ديد و چشم بند نداشت ولي من چشم بند داشتم و نمي‌ديدمش و درايتي كه ديده بود من سرم را با تيغ كوتاه كرده‌ام بعد از اينكه به سلول برگشته بود به بچه‌هاي ديگر گفته بود كه مزروعي خودش را آماده كرده كه يه مدتي رو اينجا بمونه حتي سرش رو هم تراشيده و اومده و هر چي من گفتم هيچ چيزي رو قبول نكرد.

شب را يادم نيست شام چه خورديم ولي از مرغ سرد ناهار بهتر بود و من هم به علت اينكه حراس اوليه‌ام ريخته بود بيشتر خوردم، اميدوارم كه مسعود يا فريد يادشان باشد كه چهارشنبه‌ها شام چي مي‌دادند تا اينجا را اصلاح كنم. مسعود با حافظه‌ي خوبي كه داشت در طول يك ماه همه برنامه غذايي را از حفظ بود و هر وقت مي‌خواستيم بدانيم صبحانه يا نهار و شام چيست كافي بود از مسعود مي‌پرسيديم، البته آقاي راد هم بر روي ديوار سلولش برنامه را نوشته بود و گاهي او هم پاسخ مي‌داد ولي بيشتر سئوالمان از آقاي راد پرسيدن زمان بود و ايشان با دقت در طول روز زمان و ساعت را حدس مي‌زد و مي‌گفت چون كمي آفتاب در طول روز به سلولش مي‌تابيد.

بعد از شام بچه‌ها باز شروع به حرف زدن كردند و فكر كنم بابك بيشتر از همه حرف مي‌زد و من و فريد كمتر از همه، در هر حال مسعود با بابك چون سلول‌هايشان بغل هم بود با هم رابطه دوستانه خوبي برقرار كرده بودند و مدام با هم اختلاط مي‌كردند هرچند فكر كنم يكبار كتك مفصلي به خاطر همين حرف زدن خوردند، اون شب كشف كرديم كه مهمان جديد راهرو پشت سرمان نيز پدر سينا مطلبي بوده و پيرمرد را به جرم پسر به زندان آورده‌ بودند.

سلول من يعني شماره هفت شب‌ها از يك نظر خوب بود با اينكه در روز نور مستقيمي نداشت ولي بالاي سر سلول فريد كه من از توري بالاي درب مي‌توانستم ببينم يك هواكش قرار داشت گاهي اوقات روشن مي‌شد و موجب انبساط خاطر و آزار روحي همه مي‌گشت ولي شب‌ها كه خاموش بود از لاي پره‌هاي هواكش مي‌شد تكه‌هاي كوچكي از آسمان شب را مي‌شد تماشا كرد و اين شد تفريح شب‌هاي من كه گاهي مي‌توانم آسمان را بدون واسطه ببينم و روزها هم كه گاهي يادشان مي‌رفت هواكش را روشن كنند، از لاي پره‌ها شاخه‌هاي درختي پيدا بود كه گاهي باد به اين طرف و آن طرف مي‌بردش، آقاي راد مي‌گفت كه خوش به حالت كه مي‌تواني آسمان را به راحتي تماشا كني.

***

اينها گوشه‌اي از روز اول بازداشتم بود و اگر بخواهم ادامه دهم اين قصه سر دراز خواهد داشت، و نمي‌دانم چقدر در محيطي مثل وبلاگ خواننده خواهد داشت.

***

در همين رابطه:

اين ماجرا پاياني ندارد!

ديدار با دادستان كل كشور

كنفرانس كانون مدافعان حقوق بشر در خصوص سلول انفرادي

ديدار با فرمانده نيروي انتظامي

لعنت به اين تنهايي؛

تلاشي دوباره

گفته ها متناقض فرماندهان ناجا

گزارش پرونده وبلاگ نويسان: ابهام روي ابهام

پاسخ به فرمانده نيروي انتظامي

فرجام پرونده وبلاگ نويسان

تبرئه از چه !!!!!

دفاع از 4 نفر

چالش با فرمانده

پاسخ ديگري به قاليباف

همچنان قاليباف

پاسخ اشك‌آور خورده‌ها به قاليباف

خود ويرانگري زنداني - خودكشي در زندان

گزارشي براي ثبت در تاريخ

در امروز دستگير شدم !

و سرانجام روز آزادی

پرده پوشان ظلم ! - علي مزروعي

تكذيبيه يك مصاحبه - علي مزروعي

July 5, 2009

برای روز پدر

مانند هر سال روز پدر فرا رسیده و فرزندان و همسران در تدارک برگزاری یک جشن کوچک خانوادگی برای پدران هستند، اما آیا امسال روز پدر برای همه یکسان است؟

برای آنانی که اکنون هفته هاست در سلول های انفرادی اند و دست شان از دنیای اطراف کوتاه و در آرزوی دیدن فرزندانشان؛

برای آنان فرزندانی که روزهاست در حسرت دیدار پدر چشم به در دوخته اند تا شاید بعد از هفته ها به خانه باز گردد؛

برای آن کودکان خردسالی که هر روز بهانه نبود پدر را می گیرد؛

برای آن پدرانی که هفته هاست در آرزوی دیدن روی فرزند دربندشان هر روز راهی اینطرف و آن طرف می شوند تا خبری از دلبندشان بگیرند؛

و برای آن همسرانی که روزهاست دل نگران مرد خانه شان هستند که چه اتفاقی ممکن است برای پدر فرزندانشان در سلول های تاریک اوین بیافتد؛

برای فرزندان سعید حجاریان که هر روز دل نگران حال پدر چشم انتظار هستند تا شاید خبری برسد، برای فرزندان میردامادی، امین زاده، رمضان زاده، تاج زاده، صفایی فراهانی، تاجرنیا، شیرکوند، طباطبایی، خدایاری، سلیمانی، رمضان پور، نبوی، عطریانفر، جواد امام، نوروزی، آقایی، خانجانی، ابطحی، سلطانی، زیدآبادی، مومنی، لیلاز، کامبیز نوروزی و بسیاری پدران دیگر که این روزها بی نام و بی گناه در بندند و تنها جرمشان آزادی خواهی و دمکراسی بوده است.

برای پدران و همسرانی که چشم هایشان به درها دوخته شده تا دلبندشان بازگردد، برای عباس کوشا، سعید نورمحمدی، حمزه غالبی، رضا همایی، زویا حسنی، سعیده کردی نژاد، امیر حسین رحیمی، مرتضی اوسطی، امیر حسین مهدوی، محمدرضا جلایی پور، سمیه توحیدلو، محمد قوچانی، عماد بهاور، عبدالرضا تاجیک، مهسا امرآبادی، ژیلا بنی یعقوب، بهمن احمدی و .... که به جرم تلاش برای رساندن ایران به فردای بهتر امروز از عمر عزیزشان هزینه می دهند.

هیچکدام از این یاران در بند فکر نمی کردند که شاید روز پدر امسال را بایستی با خاطرات فرزندان و همسران و پدرانشان بگذرانند و تنها فکر و ذکر و یادشان در این بود که ایرانی بسازند لایق ایرانی و همگی حتی به مخیله خود راه نمی دادند که تا روز 22 خرداد برای این کشور تلاش کنند و در روز پس از آن به اتهاماتی واهی و خیالپرداز گونه در محبس باشند.

همیشه برای همه دربندانی که جرمشان آزاد اندیشی است دعا کنیم: اللهُمَ فكِّ كُلِ أَسير

الهی آمین

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007