سلام
با بیان بخشی دیگر ازمشکلات زیست محیطی ،با قصه بختگان 4 - تجربه ی فلامینگوی جوان (پرطلا) به روزم .لطفا بعد ازمطالعه نظرخودرابرای تکمیل داستان اعلام فرمایید.
omidvaram aghaye ghabel zoodtar azad beshan hamintor aghaye farahbakhs va 3 daneshjoye daneshgah amirkabir maloom nist che balahy sare ona te zendoon ovordan
فرق تحريفى كه تو در شعر فريدون مشيرى كرده اى با تحريف هاى سيما فقط در آن است كه تو آگاهانه چنين نكرده اى.اما يادت باشد كه اين حرفه - شانتاژ در رفته اش -بدون آگاهى و دانش بهتر است كه نباشد.راستى دوست عزيز چند ساله اى ؟چقدر خوانده اى و مى خوانى؟خودت تعجب نمى كنى كه از راه نرسيده چرا برايت شهرت ساخته اند؟مى شود نويسنده بود و يكى از پنج شعر مشيرى را غلط نوشت ؟مى شود نويسنده بود و وزن ناموزون را تشخيص نداد؟تو به سن من خواهى رسيد و بابت وقتى كه صرف خواندن نكرده اى و دلى كه به هيچ خوش كرده اى تاًسف خواهى خورد.البته اگر ساز و كار سياست تو را به راهى ديگر نبرده و از خواندن بى نيازت نكرده باشد...
از همان روزى كه دست حضرت قابيل
گشت آغشته به خون حضرت هابيل
از همان روزى كه فرزندان آدم
صدر پيغام آوران حضرت بارى تعالى
زهر تلخ دشمنى در خونشان جوشيد
آدميت مرده بود
گرچه آدم زنده بود...
از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون هابیل
از همان روزی که صدر پیغامآوران باریتعالی، زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود
از همان روز که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود
بعدها دنیا پراز آدم شد و این آسیاب هی گشت و گشت
قرنها از مرگ انسان هم گذشت، ای دریغا آدمیت برنگشت.
صحبت از پاکی و مروّت ابلهي است
صحبت از عيسي و موسي و محمد نابجاست، قرن قرن ……..
من كه از پژمردن يك شاخه گل، از فغان يك قناري در قفس
از نگاه ساكت يك كودك بيمار، حتي قاتلي بردار،
اشك در چشمم و بغضم در گلوست، ونه در اين ايام زهر، زهر دارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم، صحبت از پژمردن يك برگ نيست،
واي ….. ! جنگل را بيابان ميكنند.
دست خونآلوده خويش را در پيش خلق پنهان ميكنند.
هيچ حيواني به حيواني نميدارد روا، آنچه اين نامردمان با جان انسان ميكنند.
صحبت از پژمردن يك برگ نيست، فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست ، فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست، فرض كن جنگل بيابان است از روز نخست
در كويري سوت و كور، در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگمحبت مرگعشق، گفتگو از مرگ انسانيت است
گفتگو از مرگ انسانيت است !
اثر فريدون مشيري
نظرات
سجاد صاحبان زند :
سلام. نگو اين حرفو...آدميت به همين چيزاش ، آدمه رفيق!
سجاد صاحبان زند - September 26, 2007 11:46 AM
محمد :
چقدر زود آدمیت مرد خبر نداشتیم.
محمد - September 26, 2007 1:18 PM
الیاس پهلوان :
سلام
با بیان بخشی دیگر ازمشکلات زیست محیطی ،با قصه بختگان 4 - تجربه ی فلامینگوی جوان (پرطلا) به روزم .لطفا بعد ازمطالعه نظرخودرابرای تکمیل داستان اعلام فرمایید.
الیاس پهلوان - September 27, 2007 12:10 PM
سارا.ک.ب :
پس اینهمه کودک واسه چی هر روز دارن به دنیا میان؟؟؟ خدا هنوز از بشر نا امید نشده؟!
سارا.ک.ب - September 27, 2007 6:03 PM
رها :
سلام
تا حالا اينطوري به اين قضيه نگاه نكرده بودم .با اينكه از خيلي جوراي ديگه نگاه كردم ....
رها - September 29, 2007 1:40 AM
ali :
سلام.امیدوارم خوب باشید.نماز و روزتونهم قبول.منتظر اظهار نظرات شما در مورد شعارهاي ديروز و رفتارامروز هستم.موفق باشید و درپناه حق
ali - September 29, 2007 9:14 PM
:
omidvaram aghaye ghabel zoodtar azad beshan hamintor aghaye farahbakhs va 3 daneshjoye daneshgah amirkabir maloom nist che balahy sare ona te zendoon ovordan
Anonymous - September 30, 2007 5:30 AM
عبدالله :
حوا چي شد ؟
عبدالله - September 30, 2007 12:10 PM
:
چقدر نا امید برادر
Anonymous - October 2, 2007 1:47 PM
محمد رضا :
هر چی سعی می کنم به خودم بگم این جمله رو می فهمم.. نمی تونم. می دونم که نمی فهمم.
شما می تونی کمکم کنی؟
محمد رضا - October 4, 2007 10:35 PM
سعيد صالحى :
فرق تحريفى كه تو در شعر فريدون مشيرى كرده اى با تحريف هاى سيما فقط در آن است كه تو آگاهانه چنين نكرده اى.اما يادت باشد كه اين حرفه - شانتاژ در رفته اش -بدون آگاهى و دانش بهتر است كه نباشد.راستى دوست عزيز چند ساله اى ؟چقدر خوانده اى و مى خوانى؟خودت تعجب نمى كنى كه از راه نرسيده چرا برايت شهرت ساخته اند؟مى شود نويسنده بود و يكى از پنج شعر مشيرى را غلط نوشت ؟مى شود نويسنده بود و وزن ناموزون را تشخيص نداد؟تو به سن من خواهى رسيد و بابت وقتى كه صرف خواندن نكرده اى و دلى كه به هيچ خوش كرده اى تاًسف خواهى خورد.البته اگر ساز و كار سياست تو را به راهى ديگر نبرده و از خواندن بى نيازت نكرده باشد...
از همان روزى كه دست حضرت قابيل
گشت آغشته به خون حضرت هابيل
از همان روزى كه فرزندان آدم
صدر پيغام آوران حضرت بارى تعالى
زهر تلخ دشمنى در خونشان جوشيد
آدميت مرده بود
گرچه آدم زنده بود...
سعيد صالحى - October 13, 2007 8:12 AM
:
از همان روزی که دست حضرت قابیل گشت آلوده به خون هابیل
از همان روزی که صدر پیغامآوران باریتعالی، زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود
از همان روز که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود
بعدها دنیا پراز آدم شد و این آسیاب هی گشت و گشت
قرنها از مرگ انسان هم گذشت، ای دریغا آدمیت برنگشت.
صحبت از پاکی و مروّت ابلهي است
صحبت از عيسي و موسي و محمد نابجاست، قرن قرن ……..
من كه از پژمردن يك شاخه گل، از فغان يك قناري در قفس
از نگاه ساكت يك كودك بيمار، حتي قاتلي بردار،
اشك در چشمم و بغضم در گلوست، ونه در اين ايام زهر، زهر دارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم، صحبت از پژمردن يك برگ نيست،
واي ….. ! جنگل را بيابان ميكنند.
دست خونآلوده خويش را در پيش خلق پنهان ميكنند.
هيچ حيواني به حيواني نميدارد روا، آنچه اين نامردمان با جان انسان ميكنند.
صحبت از پژمردن يك برگ نيست، فرض كن مرگ قناري در قفس هم مرگ نيست ، فرض كن يك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست، فرض كن جنگل بيابان است از روز نخست
در كويري سوت و كور، در ميان مردمي با اين مصيبتها صبور
صحبت از مرگمحبت مرگعشق، گفتگو از مرگ انسانيت است
گفتگو از مرگ انسانيت است !
اثر فريدون مشيري
Anonymous - December 3, 2007 1:19 PM