« May 2007 | دفتر اول | July 2007 »

June 28, 2007

...

تا حالا هيچوقت به عقربه بنزين ماشينم اينقدر توجه نداشتم

June 27, 2007

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس
که چنان ز او شده​ام بی سر و سامان که مپرس

کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد
که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست
زحمتی می​کشم از مردم نادان که مپرس

زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل
دل و دین میبرد از دست بدان سان که مپرس

گفتوگوهاست در این راه که جان بگدازد
هر کسی عربدهای این که مبین آن که مپرس

پارسایی و سلامت هوسم بود ولی
شیوهای میکند آن نرگس فتان که مپرس

گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم
گفت آن میکشم اندر خم چوگان که مپرس

گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا
حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس

June 24, 2007

به بهانه تخريب خاتمي

تكلمه:

اين هم سند جعلي بودن فيلم خاتمي، آيا حرف ديگري باقي مانده جز رو سياهي كساني كه مدام دم از دروغ گويي و ترسو بودن او مي‌‌زنند؟

در ضمن اگر ميخواهيد باز داد و فغان كنيد كه اصلا دست دادن اشكال ندارد و شرعي، خدمتتان عارضم كه اين دو مسئله كاملا از يكديگر مجزا هستند و ربطي به هم ندارند، مهم اخلاق و حفظ صداقت است.

به دوستان عصباني هم پيشنهاد ميكنم ديگه زحمت كامنت گذاشتن رو به خودشون ندن، لطفا به چشم پزشك مراجعه كنند


اين گزارشم را در نوروز بخوانيد:

اين روزها خاتمي محور حمله رسانه‌هاي آشكار و پنهان اقتداگراست، از ساختن فيلم‌هاي جعلي كه هر روز يكي از آنها به اين بازار مكاره وارد مي‌شود تا امروز كه از قم خبر مي‌رسد در آنجا صندوق پستي و اس ام اس اعلام كرده‌اند تا عليه رئيس جمهور پيشين راي گرفته و او را محكوم كنند ...

نوروز – حنيف مزروعي: دور جديد تخريب سيدمحمد خاتمي رئيس جمهور پيشين كشورمان دقيقا از سالروز دوم خرداد آغاز شد، اجتماع پرشور حاميان ديروز خاتمي در اين روز باعث شد تا دوباره زنگ‌هاي خطر به صدا در آيد و دوباره موجهاي تبليغي عليه اين روحاني انديشمند به راه افتد.

البته اين اولين باري نيست كه خاتمي مورد هجوم چنين حملات ناجوانمردانه‌اي قرار گرفته است، پيش از انتخابات دوم خرداد نيز همين سناريوها بارها و بارها اجرا شد، از كارناوال شادي عصر عاشورا گرفته تا انتشار هزاران شب‌نامه و روزنامه كه در آن مطالب خلاف واقع را به او نسبت داده بودند تا ... در آن زمان حتي كار را به جايي رساندند كه ستاد انتخاباتي محمد خاتمي براي اثبات «سيد» بودنش اقدام به چاپ شجره نامه وي نمودند.

در اين مسير براي غوغاگران استفاده از هر راهي شرعي است و حق دارند براي رسيدن به مقاصد دنيوي خود هر اقدام غيراخلاقي‌اي را به انجام برسانند و مصداق بارز: «هدف وسيله را توجيه مي‌كند» هر نكته‌اي را دستمايه اعمال و اهداف غيرشرعي خود مي‌كنند.

عاقلان و بزرگان جناح محافظه‌كار نيز هيچگاه نسبت به اين مسائل موضع منفي اتخاذ نكرده‌اند چه 10 سال پيش خاتمي را كه فرزند يك آيت‌الله بود را به انواع و اقسام تهمت‌هاي اخلاقي و فكري و عقيدتي و غيره متهم كردند و در نشريات علني و زيرزميني‌شان وي را بني‌صدر دومي ناميدند كه قرار است بيايد تا كشور را به باد بدهد، اما دريغ از يك محكوميت ساده ...

اما اين روزها، درست از سالروز انتخابات دوم خرداد موج جديدي كليد خورد، موجي كه نقطه شروع آن احساس خطري است كه از حمايت مجدد مردم و حضور مجدد خاتمي در قدرت بر دلهايشان نشانده است، قدرتي كه خاتمي با خوشحالي تمام روزي آنرا به آنان كه امروز كمر به ويراني ساخته‌هاي دولت اصلاحات بسته‌اند تحويل داد.

از فيلم‌هاي بي‌ربطي كه با نام «روابط عاطفي خاتمي با دختران جوان» گرفته كه تنها نكته آن فقط تيترش بود و نشان از آن داشت كه مقصود تخريب است و ساير موارد بهانه‌اي بيش نيست و آن آغازي بود براي توليد فيلم‌هاي جعلي ديگر، هفته‌ها پيش فيلم‌ جعلي دست دادن خاتمي با زنان ايتاليايي را پخش ‌كردند و ديروز فيلم جديدي را از صندوقچه اسرار خاتمي بيرون كشيدند و ساخته‌اند كه از مواجه خاتمي با يك خانم خارجي حكايت داشت و سعي كرده‌اند به بيننده القا كنند كه خاتمي فلان است و بهمان و ...

اما اينها تازه سوخت قضيه است، سوختي كه شايد قرار است باز كفن پوشان را دوباره به خيابانها بكشاند، كفن پوشاني كه يادشان رفته معاون دولت نهم در چه مجلسي حضور داشت و رئيس دولت نهم در چه مراسمي در افتتاح بازيهاي آسيايي نشسته بود !

گويا اين موج به اين زودي‌ها قصد فروكش كردن ندارد و اين تازه آغاز راه است، در شهر قم نيز عده‌اي با استفاده از همين سوخت خام درصددند تا موتوري را روشن كنند و اينبار از روش‌هاي جديدتري بهره برده‌اند، شايد اينبار كه دولت نيز در دستانشان است، با فراغ بال بيشتري عمل كنند.

اين روزها در قم از طريق سيستم اس ام اس شماره‌اي و صندوق پستي‌اي را اعلام كرده اند كه از طريق آن آراي عمومي را جهت محكوم كردن سيدمحمد خاتمي جمع آوري مي‌كند. البته نتيجه اين آمارگيري از هم اينك مشخص است و خاتمي محكوم است و فاسد و ...

در اينجا تنها يك سئوال ساده است كه با ذهن‌ها بازي مي‌كند: دليل اين آشفتگي چيست؟ دليل اين همه جست و خيز دوباره براي خراب كردن خاتمي چيست؟

آيا جز احساس خطر بخاطر از دست دادن قدرت؟ آيا جز اينكه طعم شيرين قدرت آنچنان مست‌شان كرده كه حاضرند بخاطر آن رئيس جمهوري كه هشت سال ضمام قدرت در كشور را در دست داشته است به يك چشم بهم زدن آبرويش را بريزند؟

اما همانگونه كه 10 سال پيش آن توطئه‌ها افاقه نكرد و محبوبيت خاتمي روز افزون شد، امروز نيز اين بازيهاي بچه‌گانه اثري در خرد كردن بزرگي شخصيت خاتمي ندارد، خاتمي‌اي كه اين روزها با خوشحالي اعلام مي‌دارد:‌ «عطاي قدرت را به لقايش بخشيده‌ام».

ولي ايكاش همان موقع خاتمي شكايتش را از سازندگان «كارناول عصر عاشورا» پس نمي‌گرفت تا امروز چنين گستاخانه ديگران بر او نتازند.

June 22, 2007

ای نسل اسیر وطنم

تو می‌دانی كه من هرگز به خود نیندیشیدم،
تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من حیاتم،
هوایم،
همه خواسته‌هایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است.

تو می‌دانی و همه می‌دانند كه هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشته‌ام،
از ترس خلافت،
تشیعم را از یاد نبرده‌ام.

تو می‌دانی و همه می‌دانند كه نه ترسویم نه سودجو! تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است،
و هست و خواهد بود.

تو می‌دانی و همه می‌دانند كه دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است.

تو می‌دانی و همه می‌دانند كه من خودم را فدای تو كرده ام و فدای تو می‌كنم كه ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد،
طمعی ندارد.

تو می‌دانی و همه می‌دانند كه شكنجه دیدن به خاطر تو،
زندان كشیدن برای تو و رنج كشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است.

از شادی تو است كه من در دل می‌خندم،
از امید رهایی توست كه برق امید در چشمان خسته‌ام می‌درخشد،
و از خوشبختی تو است كه هوای پاك سعادت را در ریه‌هایم احساس می‌كنم.

دكتر علي شريعتي

June 21, 2007

گونو

گزارش تصويري نوروز را از سيل جاري شده پس از طوفان گونو در يكي از بخش‌هاي سيستان در اينجا ببينيد.

June 20, 2007

...

اين روزها بسيار درگير نوروز هستم از اين بابت شرمنده مراجعان اين دفتر شده‌ام.

براي خالي نبود عريضه اين گزارشم را در نوروز بخوانيد:

پاسخ رئيس دانشگاه تربيت مدرس به دانشجويان: به جاي حمايت از مغرضان از افكار ولايي حمايت كنيد

June 17, 2007

سيستان و بلوچستان را دريابيم


خبرها از سيستان و بلوچستان بسيار اسفبار است، گزارش‌هاي غيررسمي از وخامت حال ساكنان مناطق طوفان زده خبر مي رسد و مقامات دولتي و حكومتي در قبال اين فاجعه انساني نه تنها لب فرو بسته اند كه دولت عدالت محور فراموش كرده كه مردم اين منطقه نيز شهروندان ايران زمين هستند.

دوست ارجمند كريم ارغنده پور در اين خصوص فراخواني داده است، پيشنهاد مي‌كنم همه دوستان وارد شوند و از اين فراخوان انساني حمايت كنند تا شايد صدايي و ندايي شنيده شود.

انتقاد شديد مولوي عبدالحميد نسبت به روند امداد رساني به سيل زدگان سيستان و بلوچستان

شاخه جوانان جبهه مشاركت سيستان و بلوچستان: با وجود گذشت چند روز از وقوع سيل و طوفان هنوز امكانات اوليه در اختيار مردم قرار نگرفته است


























June 13, 2007

گوهر تابان

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس ،
چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم ...

ما برای بوسیدن خاک سر قله ها ،
چه خطرها کرده ایم ، چه خطرها کرده ایم ...

ما برای آنکه ایران خانه ی خوبان شود ،
رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم ...

ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود ،
خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم ...
ما برای بوییدن بوی گل نسترن ،
چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم ...

ما برای نوشیدن شورابه های کویر ،
چه خطرها کرده ایم ، چه خطرها کرده ایم ...

ما برای خواندن این قصه ی عشق به خاک ،
رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم ...
ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک ،
خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم ...

شعر از نادر ابراهیمی

June 12, 2007

نبرد دمكراسي

دوست گرامي خانم سميه توحيدلو در وبلاگش با عنوان «بر ساحل سلامت» سئوالاتي پرسيده‌اند كه از من هم خواستند از ديدگاه خودم را در اين خصوص بيان كنم. يكي از سئوال‌ها را انتخاب كردم كه از ديدگاه خودم سعي مي‌كنم شرح دهم.

در دوران انتخابات رياست جمهوري يكي از ايرادات و نكاتي كه دائما به ما افرادي كه درگير كار انتخابات بوديم گرفته مي‌شد اين مسئله بود كه ما از «مردم عقب» هستيم و «مردم خيلي وقت است كه ما را پشت سر گذاشته‌اند» و اين بحث‌ها خصوصا از سوي افرادي كه طرفدار تحريم بودند بيشتر به ما زده مي‌شد.

اما نتيجه انتخابات چيز ديگري بود، نتيجه‌اي كه نشان داد نه تنها مردم از ما جلو نزده‌اند كه شايد فرسنگ‌ها خواسته‌هايشان با خواسته‌هاي ما و آنان كه شعار مي‌دادند ما چون حرف مردم را درك مي‌كنيم پس راي نمي‌دهيم تفاوت داشت.

معتقدم در ايران با توجه به شرايط خاص فرهنگي و جمعيتي شعار تحريم چندان پاسخگو نيست، زيرا حتي اگر در شهرهاي بزرگ مردم راي ندهند، آمار راي در شهرها و روستاها درصد راي شهرها را پوشش خواهد داد بنابراين طبل توخالي تحريم تنها موجب مي‌شود كه اشتباهي را كه در انتخابات مجلس هفتم صورت گرفت و ميدان براي حضور عناصر توخالي‌تر از انتخابات فراهم شد تكرار شود.

اما آيا واقعا خواسته‌هاي مردم از ما عبور كرده است يا فرسنگ‌ها عقب‌تر از ماست؟

تنها راهي كه براي يافتن پاسخ به اين پرسش وجود دارد انجام نظرسنجي جامع و يا انتخابات است كه انتخابات دقيق‌ترين راه به نتيجه رسيدن در اين مواقع در جوامعي مثل ايران است، و فكر مي‌كنم كه خواسته‌هاي مردم ما از خرداد 83 تاكنون تغيير چنداني نكرده است، در آن انتخابات اكثريت به وضوح راي دادند كه «ماهي پنجاه هزار تومان» را به «تشكيل معاونت حقوق بشر» و «نفت بر سر سفرهاي مردم» را به «حضور زنان در كابينه» ترجيح مي‌دهند و در جايي كه كانديدايي پيشرو ترين شعارها را در طي حيات سياسي جمهوري اسلامي مطرح كرد، مردم به آساني شعارهاي پسروانه‌تر را ترجيح دادند و راي به آن دادند.

امروز مي‌انديشم كه اتفاقا اين ما هستيم كه جلوتر از مردم حركت كرديم، و اين ما بوديم كه سعي كرديم سطح خواسته‌ها را بالا ببريم،‌ در حاليكه سطح ديد جامعه ما آنچنان افزايش نيافته است.

دوباره تاكيد مي‌كنم كه شايد خواسته‌هاي جامعه شهرهاي نيمه مدرن ما بيش از اينها باشد - كه البته انتخابات همين شهرهاي بزرگ ما هم راي‌شان مانند روستاها بود - اما نتيجه كل مهم است نه يك منطقه و يك نقطه

اما راهكاري كه به آن معتقدم اين نيست كه ما به عقب برگرديم و زبانمان را عاميانه كنيم و شعارهاي پوپوليستي بدهيم زيرا سطح گفتمان ما در حد شعارهاي صد من يه غاز نيست، در جامعه امروز ايران نبرد خاموشي بر سر دمكراسي در گرفته است كه جبهه اول آن فرهنگي است و تا زماني كه نتوانيم در اين سنگر سطح فكر و معلومات و گفتمان جامعه را به دمكراسي واقعي نزديك كنيم، باز هر دوره بايستي منتظر يك اتفاق ناخواسته و شك برانگيز باشيم.

اين روزها، روزهاي سختي شده است، روزهايي كه شايد عده‌اي از اطرافيان ما امروز به اين نتيجه رسيده‌اند كه شايد اگر به همان شعار پوپوليستي كانديدا اصلاح‌طلبان بسنده مي‌كرديم وضع‌مان بهتر از امروز بود، اما معتقدم راهي كه رفتيم شايد تندروانه و سريع بود اما اشتباه نبود و امروز بايستي آينده را از منظر همان دريچه گشوده شده بنگريم،‌ نه اينكه به عقب برگرديم و نگاه بيش مصلحت‌ گرايانه داشته باشيم.

تكلمه:

سئوال: اما يك مسئله وجود دارد و آن اين كه پس بايد در كوتاه مدت با جامعه و انتخابات چه كرد؟

فكر مي‌كنم تنها راه ما گفتمان با جامعه است و البته بايد يادمان باشد كه ما چهار ميليون راي در صندوق داريم كه مي‌توانيم از پتانسيل آن جهت بهره‌برداري در انتخابات‌هاي پيش رو بهينه‌تر استفاده كنيم، كاري كه متاسفانه در انتخابات شوراها از آن غافل بوديم.

June 11, 2007

داغ پدر

غم از دست دادن پدر سخت و جانكاه است و فراموش ناشدني

چند روزي است كه دوست خوب و برادر ارجمند و هنرمندم بهزاد باشو در غم از دست دادن پدر لباس سياه بر تن كرده است.

بسيار دير از اين اتفاق دلخراش مطلع شدم، براي برادرم صبر و براي خانواده‌اش بردباري آرزو دارم

June 8, 2007

بخشش و آزادگي: Catch a Fire - 2

در قسمت قبلي نوشته‌ام داستان Catch a Fire را به صورت خلاصه سعي كردم تعريف كنم، كه البته يكي از دوستان متذكر شد كه اين فيلم از سيما هم پخش شده است،‌ با اينحال تجربه حسي خود را از اين فيلم در اين بخش بيان مي‌كنم و آن را در قالب سئوالاتي به رشته تقرير مي‌آورم.

سئوالاتي كه در پس ديدن اين فيلم برايم زنده شد كه براي شما نيز مي‌نويسم:

1- تا چه ميزان انسان مي‌تواند يك نفر را ببخشد؟

2- شخص يا اشخاصي كه شايد بدترين كار را با شما كرده است؟

3- شخص يا اشخاصي كه هرگاه به يادش مي‌افتيد خاطره‌اش نيز شما را بي‌قرار مي‌كند و آزاد مي‌دهد؟

4- آيا اصولا اين كار در توان يك بشر معمولي هست؟

5- آيا من نوعي مي‌توانم دوراني كه گاهي وقتي‌ صبح‌ها بيدار مي‌شوم فكر مي‌كنم همچنان در همان سلول 2 متر در يك و نيم هستم را فراموش كنم و مسببش را نيز؟

6- در فيلم پاتريك چاموسو مي‌گفت: «نه؛ نه؛ نه؛ نه؛ كشتن به من كمك نخواهد كرد؛ انتقام خوب نيست؛ اين آغازگر يك جنگ خواهد شد؛ بايد اجازه دهم او زندگي كند تا آنوقت خودم نيست احساس آزادي كنم و همه احساس آزادي كنند.» آيا من نيز مي‌توانم اينگونه باشم، آيا همه ما مي‌توانيم براي رسيدن به آزادي اينگونه شويم؟

سخت است، حداقل خود من نيز بارها در اين خصوص با خود كلنجار رفتم، و اين مسئله نه تنها برايم حل نشد بلكه روحم را هم دوباره به آن دخمه برد، اما آيا من مي‌توانم؟

7- در فيلم مي‌گويد: «من نمي‌توانستم او را فراموش كنم، او دردهاي زيادي را براي من و خيلي‌ها ايجاد كرد كه رفع آنها ممكن نيست، هر روز و هر شب او در خاطرم هست و از اين بابت همچنان درد مي‌كشم» اما در پايان موفق شد او را ببخشد، آيا من نيز روزي مي‌توانم فارغ از دردهايم اينچنين آدمي باشم؟

شما چگونه فكر مي‌كنيد؟

June 6, 2007

Catch a Fire


وقتي فيلمي را مي‌بينيد كه در آن رگه‌هايي از حقيقت و واقعيت وجود دارد قطعا جذابيت آن برايتان افزون‌تر از پيش خواهد شد و وقتي با آن فيلم احساس همزاد پنداري‌اي كوچك نيز بكنيد ديگر فيلم جدا از جذابيت‌هاي بصري، شما را با خود به درون خود مي‌برد و سعي مي‌كنيد با همزاد خود در فيلم همراهي اندكي داشته باشيد و ببنيد شما در آن موقعيت چه مي‌كرديد.

Catch a Fire از آن دسته فيلم‌هايي‌ است كه اگر بيننده با آن احساس مشتركي پيدا كند برايش جذابيت‌هاي خاص خود را دارد.

***

فيلم به دور آپارتايد در آفريقاي جنوبي برمي‌گردد، جواني به نام «پاتريك چاموسو» (Derek Luke)يك سياه پوست شاغل در يك پالايشگاه نفتي است و سعي دارد با دانش اندوختن و ياد گرفتن زندگي خوبي را براي خانواده‌اش فراهم كند، دنياي پيرامون او مملو است از درگيري‌ و مسئله تبعيض نژادي اما او به اين مسائل بي‌اعتنا است و حتي مادرش را تهديد مي‌كند كه اگر به راديو آزاديخواهان در خانه‌اش گوش دهد او را بيرون خواهد كرد. براي پاتريك مهمترين هدف خوشبختي همسر و دخترانش است و سعي مي‌كند به هر نحو ممكن خود را وارد بازي‌هاي سياسي نكند.

پاتريك در كنار اشتغال به كار در پالايشگاه مربي تيم فوتبال كودكان محله زندگي‌اش نيز هست و به كودكان آنجا فوتبال آموزش مي‌دهد و يك تيم نصفه و نيمه را تشكيل داده‌اند و در مسابقات محلي شركت مي‌كنند.

در يك دوره از اين مسابقات پاتريك به همراه تيمش به يكي از شهرهاي اطراف مي‌روند و موفق مي‌شوند تا در آن دوره مسابقه قهرمان شوند، در راه بازگشت به شهرشان صداي انفجار مهيبي به گوش مي‌رسد و پاتريك متوجه مي‌شود كه در پالايشگاه بمبي منفجر شده است، به خانه مي‌رود و سريعا به محل كار خود مي‌رود و روز كاري را پشت سر مي‌گذارد، پس از بازگشت به خانه يك دفعه ماموران به خانه او و همسايه‌هايش هجوم مي‌برند و دستگيرش مي‌كنند و به مخفيگاهي مي‌برند و شكنجه‌اش مي‌كنند.

مدير اين بازداشت‌گاه يا بازجوي ارشد آن فردي است به نام نيك ووس(Tim Robbins) كه مديريت شكنجه و بازجويي زندانيان تروريست را برعهده دارد،‌ او كه بازيگر نقش پليس خوب است پس از انجام شكنجه‌ها به سراغ زندانيان مي‌رود و با مهرباني و دعوا كردن شكنجه‌گران سعي در دوست شدن با آنها و كسب اطلاعات را دارد.

در اين بازداشتگاه پسر عموي پاتريك كه عقايد ضد سفيدپوستان داشت كشته مي‌شود وليكن نيك ووس و سايرين معتقدند كه پاتريك نقش عمده را در اين انفجار داشته است و او نيز براي اينكه شغلش را از دست ندهد در ابتدا اقرار نمي‌كرد كه به همراه بچه‌ها به فوتبال رفته است زيرا اين مسئله باعث از دست دادن كارش مي‌شد.

نيك پاتريك را به ديدار خانواده خودش مي‌برد تا سعي كند بيشتر او را خام كند وليكن افاقه نمي‌كند و پاتريك زير بار انفجار نمي‌رود، شب هنگام پاتريك صداي جيغ و داد زني را در بازداشتگاه مي‌شنود و صبح وقتي به اتاق بازجوي مي‌برندش متوجه مي‌شود كه همسرش را شكنجه مي‌كرده است و از اين كار آشفته مي‌شود اما چون كاري نكرده بوده دوباره حرف‌هاي سابق را تكرار مي‌كند. نيك مطمئن مي‌شود كه پاتريك تروريست مورد نظرش نبوده و او و همسرش را آزاد مي‌كند.

پاتريك به خانه باز مي‌گردد اما اينبار با دلي پر خون و پر كينه، تصميم مي‌گيرد به جمع آزاديخوانان در موزامبيك بپيوندد و بدون اطلاع دادن به خانواده‌اش به آنجا مي‌رود و تحت آموزش‌هاي نظامي قرار مي‌گيرد در جريان يك عمليات تعدادي از همرزمانش توسط ارتش سفيدپوست آفريقاي جنوبي كشته مي‌شوند و پاتريك تصميم به انتقام مي‌گيرد، او طرح حمله به پالايشگاهي كه در آن كار مي‌كرده را مي‌ريزد.

او به يك شناسنامه و پاستورت جعلي وارد آفريقاي جنوبي مي‌شود وليكن از همان ابتداي كار متوجه مي‌شود كه تحت نظر است، به هر صورتي شده فرار مي‌كند و اين كارش نيك را آشفته مي‌سازد، او سراغ همسر پاتريك مي‌رود و سعي مي‌كند با نشان دادن عكس‌هايي از پاتريك در كنار زنان مبارز حس زنانه او را بر عليه پاتريك تحريك كند تا اطلاعاتي از محل اختفاي پاتريك به دست بياورد.

نيك تعدادي از كودكان تحت تعليم فوتبال پاتريك و دوستان او را دوباره دستگير مي‌كند تا شايد اطلاعاتي به دست بياورد اما به جايي نمي‌رسد، هنگامي كه نيك در نهايت مخفيگاه را پيدا مي‌كند متوجه مي‌شود كه پاتريك آنجا را ترك كرده و به پالايشگاه رفته است، اما ديگر دير شده و بمب منفجر مي‌شود، نيك تنها موفق مي‌شود يكي از بمب‌ها را خنثي كند اما پاتريك با وجود اينكه تير خورده بود فرار مي‌كند.

همسر پاتريك به ديدن نيك مي‌رود و محل اختفاي پاتريك را كه ممكن است محل سكونت همسر سابقش باشد افشا مي‌كند،‌ نيروهاي امنيتي به آنجا مي‌ريزند و پاتريك دستگير مي‌شود. در بازجويي‌ها پاتريك كلمه‌اي حرف نمي‌زند.

در قسمتي از بازجويي‌ها پاتريك به نيك مي‌گويد: من كسي هستم كه سالها بعد وقتي بچه‌هايم بخواهند در مورد پدرشان صحبت كنند، مي‌گويند كه پدر ما كسي بود كه بخاطر انديشه و آزادي‌اش ايستاد، مردي كه گفت من امروز بايد كاري انجام دهم، اما فرزندان تو در مورد تو چه خواهند گفت؟

پاتريك چاموسو به 24 سال زندان محكوم مي‌شود و او را به جزيره‌اي در جنوب آفريقا به نام روبن مي‌فرستند، در آنجا بيش از هزار نفر از زندانيان سياسي در حال گذراندن محكوميت خود بودند و كارشان كندن صخره‌هاي جزيره بود.

پاتريك در خصوص شرايط زندان مي‌گويد:‌ در آنجا مرداني بودند كه بخاطر عقيده‌شان مجرم شناخته شدند و قلب‌هايشان مملو بود از كينه، اما رهبر ما و پدر ما نلسون ماندلا در آنجا به ما آموخت كه اولين راه براي آزاد شدن و آزاده بودن اينست كه ما ابتدا ياد بگيريم كه آزاده باشيم.

بعد از پنج سال حضور در آن زندان همسر پاتريك به وي اطلاع داد كه قصد دارد ازدواج كند و پنج سال بعد پاتريك در قبلش اين حس را يافت كه مي‌تواند او را و سايرين را ببخشد.

پس از سقوط حاكميت آپارتايد پاتريك و ساير زندانيان با افتخار به خاك آفريقاي جنوبي قدم گذاشتند و با استقبال مردم مواجه شدند. همسر پاتريك به استقبالش مي‌آيد و از او طلب بخشش مي‌كند.
در دوران آزادي پاتريك روزي نيك را مي‌بيند كه در گوشه‌اي تنها و بدون خانواده‌اش نشسته است، پاتريك مي‌گويد: من نمي‌توانستم او را فراموش كنم، او دردهاي زيادي را براي من و خيلي‌ها ايجاد كرد كه رفع آنها ممكن نيست، هر روز و هر شب او در خاطرم هست و از اين بابت همچنان درد مي‌كشم‌. براي اينكه متوجه شدم اين واقعا اوست به سمتش رفتم، به سمت آن اژدها، با خود گفتم كه پاتريك تو الان مي‌تواني كارش را تمام كني، دماغش را بشكني و او را بكشي.

پاتريك مي‌گويد: وقتي به سمتش رفتم،‌ گفتم نه؛ نه؛ نه؛ نه؛ كشتن به من كمك نخواهد كرد؛ انتقام خوب نيست؛ اين آغازگر يك جنگ خواهد شد؛ بايد اجازه دهم او زندگي كند تا آنوقت خودم نيست احساس آزادي كنم و همه احساس آزادي كنند.

اين جملات را «پاتريك چاموسو»ي واقعي بيان مي‌كند، او در همان محلي كه بازجويش را بخشيده بود خانه‌اي مي‌سازد براي كودكان بي‌سرپرست و 80 نفر از آنها را تحت سرپرستي خود بزرگ مي‌كند تا زندگي آينده‌شان تامين باشد.

در انتهاي فيلم «پاتريك چاموسو»ي واقعي كسي را كه نقشش را در فيلم بازي كرده(DerekLuke) در آغوش مي‌كشد و با هم فوتبال بازي مي‌كنند.

***

با توجه به طولاني بودن داستان فيلم، تحليل و نگاه و احساس خودم از فيلم را به يادداشت بعدي واگذار مي‌كنم. ببخشيد

 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007