از جنس ما
روزگاري كه در بند بودم شادي صدر برايم نوشته بود، بهترين هديه تولدي كه ميتوانم داشته باشم آزادي حنيف است، اما امروز من اين گوشه در زنداني بزرگترم و او در زندان كوچكي كه برايش به اجبار فراهم كردهاند نشسته است و به فكر دختر خردسالش دريا است، فرنوش ميگفت كه دلم براي دختر شادي ميسوزد، آري اينچنين است، اين روزها بهترين عيدي براي من آزادي خانم صدر است.
همكاري كه آغاز همكاريمان به روزنامه شهيد «ياس نو» باز ميگردد، آنجا كه من در صفحات مياني روزنامه مشغول به كار بودم و شادي صدر هر روز ستون ثابتي را در خصوص مسائل زنان مينگاشت، آخ كه دلم چقدر براي آن تحريريه و حال و هوايش تنگ شده اين روزها ...
به نظرم اين شعر وصف حال اوست:
تو که دستت به نوشتن آشناست
دلت از جنس دل خسته ی ماست
دل دریا رو نوشتی ، همه دنیا رو نوشتی ، دل ما رو بنویس
بنویس هر چه که ما رو به سر اومد
بد قصه ها گذشت و بدتر اومد
بگو از ما که به زندگی دچاریم
لحظه ها رو می کشیم نمی شماریم
بنویس از ما که در حال فراریم
توی این پاییز بد فکر بهاریم
دل دریا رو نوشتی ،همه دنیا رونوشتی ، دل ما رو بنویس
دست من خسته شد از بس که نوشتم
پای من آبله زد بس که دویدم
تو اگر رسیده ای ما رو خبر کن
چرا اونجا که تویی من نرسیدم
تو که از شکنجه زار شب گذشتی
از غبار بی سوارشب گذشتی
شعر از اردلان سرفراز
در همين زمينه از اين نوشته الپر به شدت حمايت ميكنم
نظرات
احمد علي :
از زنداني شدنشان بسيار ناراحتم دوست ندارم كسي در زندان باشد . اما سخت تر براي كسي است كه بيرون از زندان است و نمي تواند براي آزادي دوست برادر يا خواهرش كاري كند دو سال پيش همين روزها قاضي 4 ميليارد قرار براي 4 نفر از آشنايان (يكيشوش خودش فارغ التحصيل حقوق بود و چه كشيد از اين نا... ها )صادر كرد تا تونستيم سند جور كنيم يك ماه و نيم طول كشيد ( دست خيلي ها درد نكند كه به ما اطمينان كردند ) آن سال ندانستيم كي عيد آمد و كي رفت . امروز هم من خودم را جاي آشنايانش مي گذارم كه چه زجري مي كشند و كاري از دستشان براي رهاييش ساخته نيست .
و اين شعر تقديم به او و همه دربندان راه آزادي .
اینجا که ماییم سرزمین سرد سکوت است
بالهامان سوخته ست ، لبها خاموش
نه اشکی ، نه لبخندی ،و نه حتی یادی از لبها و چشمها
....
ما در سایه ی آوار تخته سنگهای سکوت آرمیده ایم
گامهامان بی صداست
نه بامدادی ، نه غروبی
وینجا شبی ست که هیچ اختری در آن نمی درخشد
نه بادبان پلک چشمی، نه بیرق گیسویی
اینجا نسیم اگر بود بر چه می وزید ؟
نه سینه ی زورقی ، نه دست پارویی
اینجا امواج اگر بود ، با که در می آویخت ؟
....
اینجا سرای سرد سکوت است
ما موجهای خامش آرامشیم
با صخره های تیره ترین کوری و کری
پوشانده اند سخت چشم و گوش روزنه ها را
بسته ست راه و دیگر هرگز هیچ پیک وپیامی اینجا نمی رسد
شاید همین از ما برای شما پیغامی باشد
اخوان ثالث
ببخشيد طولاني شد.
احمد علي - March 14, 2007 10:33 AM