« هوای سرد سیاست | اول دفتر | يك شب دلي به مسلخ خونم كشيد و رفت »

یادی از گذشته

بد ندیدم این مطلب وبلاگ پدرم که قسمت هایی از آن مستقیما به خود من باز می گردد رو اینجا نقل کنم، داستان به ملاقات من با خانواده ام در زمان بازداشت در زندان اوین بر میگردد و البته از زاویه دید پدرم، شاید اگر حوصله کردم همین ماجرا را از زاویه ای که من در آن قرار داشتم بنویسم، شاید تفاوت نظرگاه ها به یک اتفاق جالب باشد، هرچند که اخیرا از نوشتن در مورد مسائل شخصی ام شدیدا پرهیز دارم ولی اگر خوانندگان اعلام موافقت کردند می نویسم.

به نقل از وبلاگ متولد ماه مهر : در دوران عمر سیاسی ام خاطرات بسیاری را در حافظه ام جای داده ام اما برخی خاطره ها همچون اسلایدی بر ذهنم نشسته اند که فکر نمی کنم هرگز از حافظه ام پاک شده و یا فراموش شوند. یکی از آن خاطره ها که تناسب قریبی با موضوع این بحث دارد خاطره دیدار فرزندم حنیف با دستبند در زندان اوین بود. باز شدن پرونده ای که بعدها با نام وبلاگنویسان معروف شد سرآغاز دستگیری افرادی در مرداد، شهریور، مهر و آبان ماه سال 83 شد و در این میان فرزند بنده نیز درمعرض بازداشت قرار گرفت اما چون نتوانستند او را به طریق معمول و مرسوم بازداشت کنند حکم احضاریه اش را برای من فرستادند و بنده هم به احترام قانون او را در موعد مقرر به اداره اماکن نیروی انتظامی برده و تحویل دادم! هر چند تحویل گیرنده قول داد که او حداکثر ظرف 48 ساعت به خانه باز می گردد اما نشان به آن نشانی که تا 45 روز بعد، که ما با پا در میانی دوستی شفیق توانستیم او را در دفتر دادستانی زندان اوین ملاقات کنیم، و بعد از 60 روز زندانی در سلول انفرادی و 6 روز زندان دو نفره در همان سلول زندان مخفی و بدون انجام هرگونه جرمی و محاکمه ای این قول تحقق نیافت! اما داستان آنروز ملاقات، که روزی در ماه مبارک رمضان بود و همه ما ( بنده و مادر و همسرش و خواهر و برادرش) روزه بودیم، پس از یک ساعت و نیم علافی و سرگرداندن برای آوردن حنیف از زندان مخفی و غیرقانونی به زندان اوین، بالاخره حدود ساعت 3 بعد از ظهر بود که حنیف را با یک ماشین ون دارای شیشه های دودی همراه با یک اسکورت در جلو و عقب آوردند. من که علت اینهمه هزینه و تمهید را تا به امروز نفهمیده ام و به فردی که خود را معاون دادستان معرفی کرد این را گفتم و به او گفتم از قول من این مطلب را به دادستان تهران انتقال دهد که حیف است از بیت المال مسلمین اینگونه هزینه شود، درانتظار دیدار فرزند به پیشواز او رفتم و وقتی در ماشین ون باز شد دیدم بر دست و پای فرزندم زنجیر زده اند و از آنروز تا امروز دارم فکر می کنم که چرا اینکار را کردند و اصلا چه ضرورتی برای آن وجود داشت؟ و مگر ممکن بود کسی بتواند از زندان اوین فرار کند؟ و ... البته آنروز فکر کردم برای نسق گرفتن و مرعوب کردن من بود و پاسخی به مواضع و فعالیتهایم در مجلس ششم، اما بعدها به فراتر از این رسیدم و آن اینکه حکومت می خواهد با زنجیر نشان دهد که اینگونه حکومت می کند، و در واقع حکومت زنجیری است که بدست وپای ما بسته شده است و نمی توانیم از آن فرارکنیم.

متن کامل «با زنجیر های دست و پای خود چه کنیم؟» را اینجا بخوانید.

دنبالك

TrackBack URL for this entry:
http://hanif.ir/cgi-bin/mt34/mt-tb.cgi/754

نظرات

دلارام :

چقدر متاسف شدم از خواندنش. نمی دانم چه باید گفت.

 

امين :

به قول ابوي گرام با زنجيرهاي خودمان چگونه بايد رفتار كنيم بخصوص چنين زنجري سفتي و تلخي در ايران
خواهشا خودت هم بنويس
مرسي

 

محمدی :

آقای مزروعی گرامی خیلی علاقمندم حکایت را با روایت شما هم بخوانم. موفق باشید

 
 

all right reserved for dreamdesign.ir  - © Copyright 2007