ادامه بازي يلدا
براساس دعوت چند تن از دوستان و البته اصرار خانم صابري فومني متخلص به گلنسا به بازي شب يلدا دعوت شدم و با تاخير به علت اينكه تلفن خانهمان خراب است و اينترنت نداشتيم اين بازي را ادامه ميدم.
1- وقتي بچه بودم هميشه فكر ميكردم در يك جاي تنگ و تاريك گير ميكنم و براثر كمبود فضا و فشار ميميرم و حتي كابوس آنرا هم ديدم و يكبار در هفت سالگي وقتي در ممالك خارجه بوديم در آسانسور گير افتادم و برق رفت اين ترس چند برابر شد، اما از آنجايي كه با همبازيهايم در آن آپارتمان سر اينكه من اگر در آسانسور يك روزي گير كنم، عمرا گريه نخواهم كرد شرط بسته بودم خودم را نگه داشتم و وقتي در آسانسور به كمك پدرم و چند نفر از همكارانش در سفارت باز شد اولين صحنه اي كه يادم مي آيد اين بود كه همه هفت هشت نفر بچهها هم سن و سالم جلوي در آسانسور جمع شده بودند تا ببينند من دارم گريه ميكنم يا نه كه منم خودم را آنقدر كنترل كردم تا اينكه برسم خونه و اونوقت بود كه زدم زير گريه، اما خدا را چه ديديد شايد يك روزي كابوسم تعبير شد.
2- چندان از شلوغي خوشم نمياد، چه برسه به اينكه خيلي از آدمهاي اون محيط رو نشناسم، خيلي دير با آدمها ارتباط گفتماني برقرار ميكنم و از اين نظر به لحاظ آداب اجتماعي به خودم نمره صفر ميدم ولي خدا نكنه يكي بهم دروغ بگه، ديگه هيچوقت اين خاطره بد رو از اون طرف فراموش نميكنم و ديدم بهش مثبت نميشه و دقيقا همين حس رو همچنان نسبت به قاليباف و ... دارم و براي همين هم سعي ميكنم دروغ كم بگم :)
3- از دوران دبيرستان به فلسفه و منطق و البته بيشتر فلسفه علاقه داشتم و آرزو داشتم كه در اين رشته ادامه تحصيل بدهم ولي خوب از آنجايي كه آدم به خيلي از آرزوهاش نميرسه به جايي نرسيد ولي همچنان عاشق حل كردن معماهاي منطقي و روابط فلسفي هستم، اما به آرزويم كه وارد شدن به حرفه روزنامهنگاري است رسيدم و با اينكه حرفهاي است كه چندان نان و آب ندارد اما فكر نميكنم هيچگاه از اين آرزو پشيمان شوم.
4- عاشق چند چيز هستم از جمله فيلم ديدن و هيچگاه از آن خسته نميشوم بعنوان مثال سري 16 دي وي دي Lord of the Ring را يكدفعه پشت سر هم و بدون هيچ توقفي تماشا كردم، خودتان حساب كنيد 16 تا دي وي دي كامل چند ساعت ميشود. دوم عاشق خواب هستم، البته اين در خانواده پدري ما كمي ارثي هم هست و اگر فرصت كنيم امان نميدهيم، يادم هست يكبار بطور متناوب بيشتر از 4 شبانه روز خوابيدم.
5- دوران سربازيام را با همه تلخيهايش دوست دارم، تلخي از اين نظر كه 4 نفر از دوستان هم دورهام را از دست دادم اما سرماي سحرگاهي 10 درجه زير صفر بيابانهاي بيرجند و صفاي دوستان سربازم در مشهد برايم فراموش نشدني و مهمتر اينكه آن دوران منجر به شروع زندگي جديدم با فرنوش شده است كه خاطره آن دوران را برايم هميشه زنده نگه ميدارد.
در پايان من هم مانند الپر 10 نفر را دعوت ميكنم تا حداقل 5 نفر دعوتم را اجابت كنند، اول از همه پدرم (متولد ماه مهر) و بعد عباس عبدي ( آينده ) ، خانم غنيميفرد ( تست دمكراسي) ، علي اصغر سيدآبادي (هنوز) ، آرش غفوري ، آرش عاشورينيا (كسوف) ، مهدي محسني (جمهور) ، سيامك قاسمي (رازنو) ، احسان قلمچي (دفترچه تنهايي) و از همه مهمتر فرنوش(نامه هاي قديمي)
پ.ن: عباس عبدي در پاسخ به دعوتم اينگونه پاسخ داده است: آقا حنیف هم متوجه منظور شما از دعوت نشدم هم این که بازی و اینجور چیزها از امثال من گذشته .وچون من سربازی نرفته معاف شدم شما هم ما معاف دارید
بي ربط به متن بالا ولي جالب:
نظرات
امین :
برام جالب بود که سربازی در بیرجند بودی! من اصلیتم بیرجند است و در واقع باید بگم که جد و آبادم در بیرجند زندگی میکردند!
امین - December 23, 2006 10:54 AM
اميد محدث :
در مورد 4 اشتراک بسیار زیادی داریم :دی
اميد محدث - December 23, 2006 12:12 PM
مصطفي رسته مقدم :
سلام آقای مزروعی
اولاً تبریک عرض می کنم تولدتون رو
ثانیاً نمی دونستم شما سربازی تون رو تو بیرجند س÷ری کرده بودید. برام جالب بود چون خودم بیرجندی هستم و جالب تر این که یه نفر دیگه هم برای شما در همین مورد کامنت گذاشته و مثل این که ایشون هم اصالتاً بیرجندی هستن.
ثالثاً با یه مطلب تحلیلی در مرود انتخابات با عنوان پرواز خوک ها به روزم.
مصطفي رسته مقدم - December 23, 2006 1:38 PM
احمدعلي :
باز هم نظري مي گذارم بي ربط با مطلب شما :
انتخابات تمام شد با همه كمي و كاستي ها اما زمينه اي مهيا شد براي مجلس هشتم و رياست جمهوري آينده . شما كه تهران هستيد و آشناتر به مسائل . پيشنهاد مي كنم يك اتحادي بين وب لاگ نويسان ايجاد كنيد تا حركت اصلاحات از مجراي صحيحي گذشته و نتيجه بخش باشد چون وب لاگ نويسي به تمام اقشار جامعه سرايت كرده و ابزار مفيدي است كه كمتر دچار مميزي مي شود . روزنامه نگاران بيشتر در تهران جمعند و روزنامه هاشان كم لذا از بابت اتحادشان مشكلات كمتر است . به اين دليل روزنامه نگاران را نگفتم و وبلاگ نويسان را پيشنهاد دادم .
احمدعلي - December 23, 2006 2:02 PM
عبدی :
آقا حنیف هم متوجه منظور شما از دعوت نشدم هم این که بازی و اینجور چیزها از امثال من گذشته .وچون من سربازی نرفته معاف شدم شما هم ما معاف دارید
عبدی - December 23, 2006 3:25 PM
علیرضا :
آقا حنیف؛ سلام
1. تولدتون مبارک
2.باز که به قالیباف گیر دادید!!!!!!!!!!!!!!!!
موفق باشی
حنيف: گفتم كه يادم نميره، چيكار كنم
علیرضا - December 23, 2006 4:29 PM
فیلتر :
حنیف جون،من اگه جای تو بودم قید عبدی وقالیباف و بقیه رو میزدم،فکر نجات ملت رو هم از سرم دور میکردم جذب احمقانه های زندگی می شدم،روزا پست های چیپ مینوشتم وشب ها مثنوی میخوندم.
حنيف: احتمالا بايد از فكر ادامه زندگي هم در ميآمدم
فیلتر - January 1, 2007 10:07 AM