آزادي و پرنده

عكس اين پرنده معصوم جريان سيالي را در ذهنم ايجاد كرد كه ناگهان هوس كردم بنويسم؛
واقعا پرنده اي كه در عكس ميبينيم آزاد است يا اسير ميلهها؟
مهم نيست كه تكنولوژي عكاسي چقدر پيشرفت كرده يا علم طب در مورد خطاي باصره چه ميگويد، مهم اين است كه براستي مقوله آزادي هم مثل بسياري از مقولات ديگر كاملا نسبي است.
نسبي نه از آن رو كه كسي آزادتر از ديگري است، نسبي بدين معني كه مقولهاي است دروني، صفتي است كه ما خود بر موقعيتهاي مختلف بار ميكنيم، يعني ممكن است كسي پرنده عكس ما را آزاد بپندارد و ديگري اسيرش بداند.
پس تفاوت واقعي آزادي و اسارت در چيست؟
براستي اگر پرنده ما آزاد بود، با آزاديش چه ميكرد؟
فقط چند متري را از اين سو به آن سو ميپريد؟ واقعا فقط همين؟
اگر عرصه ميدان عمل در آزادي فقط همين باشد، پس چرا عدهاي در هراسند؟
آن هم تا بدين حد؟
پرندگان اسير كه گاه تواناييشان بسيار بيش از اين است.
داستان طوطي و بازرگان مولانا را به ياد بياوريد، پرونده در بندي همچون طوطي داستان مولانا قادر است براي نسلهاي متوالي روانشناسي آزادي و اسارت را به آدميان بياموزد، مگر نه چنين كرد؟
پس نه تنها آزادي و اسارت مقولاتي دروني هستند كه عرصه عمل آنها نيز به نگاه خود ما به دنيايمان بستگي دارد.
اگر براستي چنين است بيائيد در ذهن خود آزاده باشيم، كه آزادي در دنياي ذهن قدرتي بس فراتر از آزادي قانوني به جان و انديشه ميدهد.
نوشته از يك دوست
نظرات
صادق جم :
واقعاً نگاه جالبي بود. تا كنون از اين منظر به موضوع آزادي نيانديشيده بودم. براستي ما هنوز آزاديمان ميخواهيم چه كنيم. پس چه فايده دارد كه آزاد باشيم! اما در بند بودن وجودي از ما باقي نخواهد گذاشت، پس فعلاً بايد آزاد باشيم. بيچون و چرا اما در كنارش بايد به بعد از آزادي هم فكر كنيم.
صادق جم - April 19, 2006 7:44 PM
ernesto :
سلام حنیف عزیز.... روزگارتان شهدو نبات... عزیز دل ...در این وانفسا و در این زمانه بی رحم وای بر کسی که دلش به حال پرنده در قفس بسوزد ... که سال هاست منفور ترین چیز ها در تمام دنیا در نظرم همین است ... خوب به خاطر دارم دوستی را که در گوشه اتاق خود قفسی داشت و در آن فنچی زیبا ... و پاسخ اعتراضم را چنین میداد... به محض رهایی خوراک کلاغان خواهد شد ... و پاسخ هزار باره من نیز .... که در آزادی خوراک کلاغ گشتن به از زندگی حقیر انه و همراه با خواری و خفت در کنج قفس بودن ... چه سال هاست در این مملکت بزرگان خوراک کلاغان میشوند ولی تن به زندگی ذلت بار نمیدهند... اینطور نیست...؟ و در پایان ...
"سال ها میگذشتم و بود"
"در گذرگاه من سگ زردی"
"بود قانع بدان چه رزقش بود "
"تا کسی برایش چه آوردی"
"تاکسی شد به کشتنش مامور"
"کرد کاری که کس نمیکردی "
"آن زبان بسته وقت دادن جان "
"آه گرمی زسینه سردی"
"برکشید و به قاتلش گفتا"
"ای که نبوئیده از وفا وردی "
"کشتن سگ شجاعتی نبود"
"گر سگ نفس خود کشی مردی !!!"
ernesto - April 21, 2006 9:14 PM