یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
جان ما سوخت بپرسید که جانانه کیست
حالیا خانه برانداز دل و دین من است
تا در آغوش که میخسبد و همخانه کیست
باده لعل لبش کز لب من دور مباد
راح روح که و پیمان ده پیمانه کیست
دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو
بازپرسید خدا را که به پروانه کیست
میدهد هر کسش افسونی و معلوم نشد
که دل نازک او مایل افسانه کیست
یا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبین
در یکتای که و گوهر یک دانه کیست
گفتم آه از دل دیوانه حافظ بی تو
زیر لب خنده زنان گفت که دیوانه کیست
نظرات
م.پ. :
حنیف جان من درست فکر می کنم کار به اینجا رسیده ......؟؟؟
حنيف: به كجا؟
م.پ. - December 31, 2005 10:31 PM
فاطمه :
یوسف گمگشته باز اید به کنعان غم مخور
کلبه ی احزان شود روزی کلستان غم مخور
این دل غم دیده حالش به شود
وین سر شوریده باز اید به سامان غم مخور
دور گردون گر دوروزی بر مراد مانرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور
در بیابان گربه شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش هاگر کند خار مغیلان غم مخور
گرچه منزل بس خطر ناکست ومقصد ناپدید
هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخور
فاطمه - January 3, 2006 9:26 PM